اين يك امر بديهيست كه همه دساتير و تعاليم ديني به خاطر
تزكيه اى نفس و تعالي روح انسان است و سعادت دو جهاني او
دراين نهفته است كه فرامين والاى الهى را از دل و جان پذيرفته
و به مقتضاى آن در پهنه اى گيتى گام بردارد.
دين به اين اعتبار كه ايمان به خدا و رسالت هاى او و روز
آخرت و آنچه در آن از حساب و جزا ، و ثواب و عقاب قرار
دارد , به شهادت تاريخ و استقراء حيات بشرى ضرورتى است كه
گريزى از آن نيست , ضرورتى براى فرد تا سعادت و آرامش خود
را باز يابد , و ضرورت براى جامعه تا ثبات و استقرار يافته
و در راه ترقى و تعالى گام بردارد . انسان بدون دين و
ايمان مانند پرى در وزشگاه باد است كه قرارى نيافته و جهتى
را نميشناسد كه بدانسو حركت كند , انسان بدون دين و ايمان
موجود بى ارزشى است كه در نگرانى و حيرت زيسته , حقيقت خود
و سِر وجودش را نميشناسد , و نميداند كه جامه اى زندگى را
به او كه پوشانده , و براى چه پوشانده است و چرا پس از
مدتى از او باز مى گيرد ؟ انسان بدون دين و ايمان حيوان
آزمند و درنده اى خواهد بود كه فرهنگ و قانون به تنهائى
نميتوانند جلو آزمندى هاى او را بگيرند و يا مانع درندگى
او شوند , همچنان جامعه بدون ايمان جامعه جنگل خواهد بود
اگر چه كه در آن بارقه هاى از تمدن بدرخشد , چرا كه حق
زندگى و بقاء در آن براى قوى و زورمند ميسر است نه أفضل و
أصلح , چنين جامعه اى گرفتار شقاوت و بدبختى است اگرچه
مملو از وسائل رفاه و أسباب معيشت باشد , چنين جامعه تافه
و بى ارزش است چرا كه أهداف باشندگان آن از شهوات بطون و
فروج شان تجاوز نميكند و آنها همچنان اند كه خداوند
ميفرمايد : (يتمتعون و يأكلون كما تأكل الأنعام) يعنى بهره
ورى مى كنند و مى خورند چنانكه حيوانات چنين مى كنند .
علوم مادى هرچند گسترش يافته و همه أبعاد زندگى را در بر
گرفته است اما نميتواند كه آرامش و سعادت را براى مردم
فراهم كند , چرا كه علوم مادى تنها بُعد مادى زندگى را
ارتقاء مى بخشد و به بُعد معنوى آن سروكارى ندارد , مسافه
هاى دور و زمانهاى طولانى را كوتاه مى سازد , و از همين
جهت است كه عصر ما را عصر سرعت و يا عصر تغلب و فايق آمدن
برمسافات مى خوانند . مگر كسى مى تواند اين عصر را عصر "فضيلت"
و يا عصر "سعادت بشر" بنامند. علم براى انسان اين عصر
وسايل زندگى را مهيا كرده مگر او را به اهدافش رهنمائى
نكرده است , ظاهرش را مزين ساخته ولى به اعماق آن پى نبرده
است , چقدر بى چاره و بدبخت است انسانى كه وسايل او را
فريفته و از اهداف غافلش كرده است , او مشغول پوست است و
از مغز خبرى ندارد .
علوم مادى اسباب و وسايل بسيارى را در اختيار انسان قرار
داده مگر ارزش بزرگ و يا هدف عالى را كه بخاطر آن زندگى و
در راه آن جان دهد برايش رهنمائى نكرده است . و علتش هم
اينست كه اينكار وظيفهء علم نبوده , بلكه
از ويژگيهاى دين است . و به همين علت است كه ما تعداد از
مفكران و فلاسفه را مى شناسيم كه ايمان به خداوند ندارند ,
ولى معتقد به ايمان به خداوند هستند , به اين مفهوم كه
معتقد به مفيد و سودمند بودن ا يمان بحيث يك نيروى
موجه و هدايتگر هستند , بحيث يك نيروى مؤثر , سازنده و
خلاق . آنها نمى توانند انكار كنند كه ايمان به خداوند
تأثير خوبى در روحيهء فرد و زندگى جامعه دارد , حتى اينكه
بعضى هاى شان گفته اند : اگر خداوند موجود نميبود , بر ما
لازم بود كه آنرا خلق ميكرديم .
يعنى اينكه براى مردم خدائى اختراع ميكرديم تا به آن ايمان
مى آوردند و در پى كسب خوشنودى او مى بودند و از عذابش مى
هراسيدند , تا بدين ترتيب مردمان شرارت پيشه از شرارت شان
باز ميماندند و اخلاق عمومى درست ميشد . ما گرچه با اين
منطق آنها موافق نيستيم , زيرا حق نتيجه اش هرچه باشد بايد
از آن پيروى شود , و باطل پى آمدنش هر چه باشد , زدوده شود
, ولى هدف ما از ذكر أقوال آنها با آنكه دشمنان دين و
رهزنان ايمان اند اينست كه نقش دين و ايمان را در روند
زندگى و روان انسان ها هيچ انسان منصفى نميتواند انكار كند
, هر چند دشمن آن هم باشد .
چرا كه حقيقت در ذات خود واجب الاحترام است ولو كه نفعى را
در بر نداشته و زيانى را مرفوع نسازد , چه رسد به آنكه در
وراى آن بزرگترين منافع و بهترين ثمرات نهفته باشد .
وجود و هستى خداوند متعال , يگانگى و تفرد او به حاكميت و
تدبير , مستحق بودنش به عبادت و پرستش , بعثت انبياء و
صداقت آنان و هر آنچه كه از دار آخرت خبر داده اند , همه
اش حق است كه ثبوت و حقانيت شان با دلايل و براهين روشن
ثابت شده است و ايمان به همهء آنها واجب است و با اينكه حق
است , صلاح و رستگارى ظاهرى و با طنى و همچنان ترقى و
تعالى فرد و جامعه و سعادت دنيا و آخرت به آنها تعلق و پيوند
ناگسستنى دارد.