ضرورت ايمان در زندگي انسان

 

 

دكنر حقيار بلخي

 

 

اين يك امر بديهيست كه همه دساتير و تعاليم ديني به خاطر تزكيه اى نفس و تعالي روح انسان است و سعادت دو جهاني او دراين نهفته است كه فرامين والاى الهى را از دل و جان پذيرفته و به مقتضاى آن در پهنه اى گيتى گام بردارد.

دين به اين اعتبار كه ايمان به خدا و رسالت هاى او و روز آخرت و آنچه در آن از حساب و جزا ، و ثواب و عقاب قرار دارد , به شهادت تاريخ و استقراء حيات بشرى ضرورتى است كه گريزى از آن نيست , ضرورتى براى فرد تا سعادت و آرامش خود را باز يابد , و ضرورت براى جامعه تا ثبات و استقرار يافته و در راه ترقى و تعالى گام بردارد . انسان بدون دين و ايمان مانند پرى در وزشگاه باد است كه قرارى نيافته و جهتى را نميشناسد كه بدانسو حركت كند , انسان بدون دين و ايمان موجود بى ارزشى است كه در نگرانى و حيرت زيسته , حقيقت خود و سِر وجودش را نميشناسد , و نميداند كه جامه اى زندگى را به او كه پوشانده , و براى چه پوشانده است و چرا پس از مدتى از او باز مى گيرد ؟ انسان بدون دين و ايمان حيوان آزمند و درنده اى خواهد  بود كه فرهنگ و قانون به تنهائى نميتوانند جلو آزمندى هاى او را بگيرند و يا مانع درندگى او شوند , همچنان جامعه بدون ايمان جامعه جنگل خواهد بود اگر چه كه در آن بارقه هاى از تمدن بدرخشد , چرا كه حق زندگى و بقاء در آن براى قوى و زورمند ميسر است نه أفضل و أصلح , چنين جامعه اى گرفتار شقاوت و بدبختى است اگرچه مملو از وسائل رفاه و أسباب معيشت باشد , چنين جامعه تافه و بى ارزش است چرا كه أهداف باشندگان آن از شهوات بطون و فروج شان تجاوز نميكند و آنها همچنان اند كه خداوند ميفرمايد : (يتمتعون و يأكلون كما تأكل الأنعام) يعنى بهره ورى مى كنند و مى خورند چنانكه حيوانات چنين مى كنند .

علوم مادى هرچند گسترش يافته و همه أبعاد زندگى را در بر گرفته است اما نميتواند كه آرامش و سعادت را براى مردم فراهم كند , چرا كه علوم مادى تنها بُعد مادى زندگى را ارتقاء مى بخشد و به بُعد معنوى آن سروكارى ندارد , مسافه هاى دور و زمانهاى طولانى را كوتاه مى سازد , و از همين جهت است كه عصر ما را عصر سرعت و يا عصر تغلب و فايق آمدن برمسافات مى خوانند . مگر كسى مى تواند اين عصر را عصر "فضيلت" و يا عصر "سعادت بشر" بنامند. علم براى انسان اين عصر وسايل زندگى را مهيا كرده مگر او را به اهدافش رهنمائى نكرده است , ظاهرش را مزين ساخته ولى به اعماق آن پى نبرده است , چقدر بى چاره و بدبخت است انسانى كه وسايل او را فريفته و از اهداف غافلش كرده است , او مشغول پوست است و از مغز خبرى ندارد .

علوم مادى اسباب و وسايل بسيارى را در اختيار انسان قرار داده مگر ارزش بزرگ و يا هدف عالى را كه بخاطر آن زندگى و در راه آن جان دهد برايش رهنمائى نكرده است . و علتش هم اينست كه اينكار وظيفهء علم نبوده , بلكه  

از ويژگيهاى دين است . و به همين علت است كه ما تعداد از مفكران و فلاسفه را مى شناسيم كه ايمان به خداوند ندارند , ولى معتقد به ايمان به خداوند هستند , به اين مفهوم كه معتقد به مفيد و سودمند بودن ا يمان بحيث يك نيروى

موجه و هدايتگر هستند , بحيث يك  نيروى مؤثر , سازنده و خلاق . آنها نمى توانند انكار كنند كه ايمان به خداوند تأثير خوبى در روحيهء فرد و زندگى جامعه دارد , حتى اينكه بعضى هاى شان گفته اند : اگر خداوند موجود نميبود , بر ما لازم بود كه آنرا خلق ميكرديم .

يعنى اينكه براى مردم خدائى اختراع ميكرديم تا به آن ايمان مى آوردند و در پى كسب خوشنودى او مى بودند و از عذابش مى هراسيدند , تا بدين ترتيب مردمان شرارت پيشه از شرارت شان باز ميماندند و اخلاق عمومى درست ميشد .   ما گرچه با اين منطق آنها موافق نيستيم , زيرا حق نتيجه اش هرچه باشد بايد از آن پيروى شود , و باطل پى آمدنش هر چه باشد , زدوده شود , ولى هدف ما از ذكر أقوال آنها با آنكه دشمنان دين و رهزنان ايمان اند اينست كه نقش دين و ايمان را در روند زندگى و روان انسان ها هيچ انسان منصفى نميتواند انكار كند , هر چند دشمن آن هم باشد .

چرا كه حقيقت در ذات خود واجب الاحترام است ولو كه نفعى را در بر نداشته و زيانى را مرفوع نسازد , چه رسد به آنكه در وراى آن بزرگترين منافع و بهترين ثمرات نهفته باشد .

وجود و هستى خداوند متعال , يگانگى و تفرد او به حاكميت و تدبير , مستحق بودنش به عبادت و پرستش , بعثت انبياء و صداقت آنان و هر آنچه كه از دار آخرت خبر داده اند , همه اش حق است كه ثبوت و حقانيت شان با دلايل و براهين روشن ثابت شده است و ايمان به همهء آنها واجب است و با اينكه حق است , صلاح و رستگارى ظاهرى و با طنى و همچنان ترقى و تعالى فرد و جامعه و سعادت دنيا و آخرت به آنها تعلق و پيوند  ناگسستنى دارد.

 

 
 
 
 

 

CopyRight © 2009  SamanZar.net -  All right reserved

designed by : A-Sayed