سمنگان يكي ازولايت هاي پرخواسته كشور است درشمال ميهن باستاني ما موقعیت دارد.
درشمال شرق سمنگان كندز، درجنوب شرق آن بغلان قراردارد .سمت جنوب آن باميان است وشمال آن جمهوری تاجیکستان وقسما ازبیکستان. آري سمنگان درميان اين ولايت ها موقعيت دارد ارتفاع آن از سطح بحر ۱۰۰۰ متر است. مساحت آن ۱۶۲۲۰كيلومتر مربع است ونفوس آن ۲۷۲۵۸۴نفر ميباشد. بايد گفت كه قبل ازساختمان سالنگ وحتي پيش ازايجاد راه درۀ شكاري راهي كه شمال وجنوب كشور را باهم مي پيوست، از سمنگان ميگذشت. وآن قسمي بود كه از ولايت باميان به روبي ودواب سمنگان گام ميگذاشتند وبس از گذشتن از خرم وحصارباغ ،حصاركند ه ، درۀ زندان وشهرقديم امروز،بطرف خلم رهسپار وازآنجا به بلخ مير سيدند .
واحد های اداری سمنگان عبارت است از: ولسوالي رویي و دواب،ولسوای خرم وسارباغ، ولسوالي درۀ صوف بالا،ولسوالی دره صوف پایان،ولسوالی حضرت سلطان و ولسوالی فیروزنخجیر.اين نكته راهم بگوييم كه ولسوالی حضرت سلطان ازآن جهت به نام مسما گردیده است که:ميگويند مرقد سلطان بايزيد بسطامي درآنجا است . قبرحضرت سلطان، بربلند گاه تپه یی موقعيت دارد.مسافرينی كه ازسمنگان به بلخ ميروند ازراه پخته وازبين موترميتوانند بخوبي آنرا بيبينند .اين نكته هم دلچسپ خواهد بود كه درسمنگان جمعاً ۷۰۰ ده وروستا وجود دارد .
جهت شناخت بيشتر وبهتر اين شهر، نامه وكتابهاي پيشين را برگ گرداني مي كنيم؛ تادريابيم كه درلاي آن نامه ها ونبشته ها، ازسمنگان چيزي آمده است يانه. نخست به اساس نوشته هاي پيشين، موقعيت سمنگان رامشخص می سازیم.
جغرافياي تاريخي سمنگان
شهر باستاني سمنگان با گذشتۀ پربار وباستاني اش، در درا زناي سده ها وهزاره ها، از شكوه ویژه یی برخوردار بوده است . بازتاب گستردۀ اين واژه وويژه گي هاي آن در گاهنامه ها وكتابهاي پيشين، بگونۀ: سمنجان (کسراول ودوم سمنگان)، سمنجان (فتح اول ودوم )، سمنگان وغيره ثبت شده است .
ابوالقاسم محمدابن خرداد به، جغرافيانويس سده سوم هجري، دركتاب مشهورش «المسالك والممالك» كه در۲۳۲ تاليف نموده، حين برشماري ماليات خراسان درزمان عبداله بن طاهر، ازسمنگان اين گونه ياد آور مي شود.
« روب وسمنجان دوازده هزار وششصد درهم ».
ابن حوقل دریادكرد ازمسافت شهر هاي بلخ مينويسد : . . . ازبلخ تاسمنجان دوروز واز سمنجان تااندرآب پنج روز راهست . . . وازبلخ تابغلان شش منزل واز آنجا تا سمنجان چهار منزلست.
ابواسحق ابراهيم بن محمد الفارسي والاصطخري دانشمند سدۀ چهارم دركتاب المسالك والممالك خويش آورده است :۰۰۰ ازبلخ تاخلم دوروزراه وازخلم تا ورواليز دوروز، واز ورو اليز تاطالقان دو روز، ازطالقان تا بدخشان هفت روز، وازخلم تا سمنگان دوروز وازسمنگان تا اندرآبه پنج روز را هست. كه به اين حساب سمنگان را برسرراه بلخ واندرآب مي يابيم كه تابلخ چهارروز، تاخلم دو روز، وتا اندرآب پنج روزه، راه فاصله داشته است .
شمس الدين ابو عبداله محمد بن احمد المقدسی جغرافيانگار سده چهارم كه معاصر سامانيان بوده، دركتاب مشهور خود «احسن التقاسيم في معرفته الاقاليم» آنجا كه طخارستان را جز بلخ مي شمارد، سمنجان رايكي ازشهرهاي تخارستان ميداند. وبعد درذكر توابع بلخ ميگويد:- سمنجان بزرگترازخلمست ودرانجايك منبر هست ودرانجا ميوه وانجيروچهار پايان وگروهي از مردم تميم هستند.سپس درمسافات اين ناحيه مي گويند : ۰۰۰ ازبلخ تاخلم دومنزل، وتا ورواليز مانند ان،و تاطالقان مانند ان، وتا بدخشان هفت منزل، وازخلم تاسمنجان دومنزل، وتااندرا به پنج منزل ۰۰۰ ازبلخ تابغلان شش منزل وازسمنجان تابغلان چهار منزلست ۰۰۰
مؤلف گمنام حدود العالم كه در۳۷۲هجريي كتاب خود را درگوزگانان تاليف نموده، ازسمنگان اينسان ياد ميكند : سمنگان شهريست اندرميان كوه نهاده، وانجا كوهها ست ازسنگ سپيد، چون رخام، واندروي خانه ها كنده است ومجلسهاوكوشكهاي وبت خانه هاست واخر اسبان با همه التي ببايد. بروي صورتها گوناگون ازكردارهندوان نگاشته. واز اونبيد، نيك خيزد وميوه بسيار.
سمعاني ازفقيهان مشهورسدۀ ششم هجري دركتاب« الانساب »خود ميگويد: سمنجان بكسرسين وميم وسكون نون وجيم، شهركوچكيست از طخارستان، ان سوي بلخ، كه ان درميان بلخ وبغلان است. ودرآنجا طوايف بسيارند وميوه ودرخت فراواا نست. وازتازيان تميم درانجا هستند. ودعبل بن علي خزامي شاعر،ازعباس بن جعفر ومحمد بن الاشعت بن مكلم الذنب، حكمراني انجا رايافت ۰۰۰
ابو عبدالله شهاب الدين ياقوت حموي، كه در۶۲۶ ترك هستي گفت؛ در «معجم البلدان» مينويسد . سمنجان بكسر اول ودوم ونون ساكن وسپس جيم، واخران نون، شهريست از طخارستان، آن سوي بلخ وبغلان ودرانجا طوايف بسيار است؛ از انجمله طايفه ازتازيان تميم. وازبلخ تا خلم دو روز راه واز خلم تا سمنجان پنج روز وازسمنجان تااندرابه پنج روز راه هست ۰۰۰
يعقوبي دركتاب« البلدان» درذكربلخ ميگويد : بلخ چهل وهفت منبردارد؛ درشهر هاي كه بزرگ نيستند: شهري كه انرا خلم گويند، وشهري كه انرا سمنجان گويند، وشهري كه انرا بغلان گويند.
ابن الفقيه دركتاب «البلدان» از قول بلاذري مينويسد :خراسان چهار بخشست: بخش سوم آن، درمغرب نهريست. ودرميان آن و نهر هشت فرسنگ است . آن فارياب وجوزجان وتخارستان عليا است، كه طالقان باشد. وختل كه وخش باشد؛ وقواديان، وخست، واندرابه، وبا ميان وبغلان ووالج كه مزاحم بن بسطام باشد وروستاي بنك وبدخشان وان برسرراه مردم به تبت است. وازاندرابه به راه مرم، بركابلست وترمز، وآن درمشرق بلخست، وصغانيان، وزم ،وطخارستان سفلي وخلم وسمنجان ۰۰۰
حمد اله مستوفي متوفي در۷۸۰هجري دركتاب « نزهته القلوب» خويش ازسمنگان چنين ياد اور ميشود :
سمنجان ازولايت تخارستان است وازاقليم چهار م ...شهري كوچك است. به طرف شرقي سه محله است، بهم متصل؛ وطرف غربي سه محله است متفرقه. وقلعه محكم دارد وآب فراوان وباغستان بسيار دارد وازميو ه، انگور وانجير وشفتالو فستق بغايت فراوان وخوب باشد . مؤلف گنج دانش درسخن ازتخارستان مينويسد :
تخارستان عليا وسفلي دارد، درجانب شرقي بلخ وغربي جيحون است واز تخارستان عليا، تا بلخ سي فرسخ مسافت است ۰۰۰ وپاي تخت تخارستان طالقان است وبديگري اندراب وسمنگان ميباشد – حد شرقي ان به بدخشان ميرسد ۰۰۰(۳).درتذكرۀ جغرافياي تاريخي ايران، تا ليف بارتولد چنين امده است :
ازخلم به بعد، راه داخل دردرۀ تنگ رودخانه ميشود؛ بناً بگفتۀ سيا حان دره بقدري تنگ است كه بين تخته سنگهای تيز مرتفع، بزحمت جابراي رودخانه وراه طرفين آن مي ماند. حتي دريك جا فاصله بين تخته سنگ ها به چهل فوت ميرسد (راه تنگي تاشقرغان است ). از خلم تاسمنجان (سمنگان ) دو روز راه حساب ميكردند .درقرن هفتم، اسم شهر سمنگان دركتاب « سيوان تسان»، به املاي چيني خلو – سي – مين تسزيان ذكر ميشود. دراواخر قرن چهار دهم هم د ردورۀسفر تيمور به (هندوستان ) بهمين اسم ناميده مي شود. درتاريخ اسفار تيمور، قريۀ به اسم عزنيك (كه مراد غزنيگك امروزي است ) درراه بين خلم وسمنگان ذكر ميشود .
اماسمنگان؛ محل وقوع شهربلاشك درجاي قلعۀايبك بوده ۰۰۰ وداراي اهميت سوق الجيشي بزرگي ميباشد . (حوالي ايبك ) معروف به كثرت حاصلخيزي وتمام اين محوطه، داراي اشجار وباغها ، و درحومۀ ان اثار كثيري ازياد گارهاي دورۀ سيادت مذهب بود ايی، باقي مانده است. يعني مغاره هايي كه زهاد ورهبانان كنده، وبقعه هايي كه براي حفظ استخوانها ساخته بودند ۰۰۰ (۱)۰
ابوالقاسم فردوسي طوسي درشاهنامه، دوازده بارازسمنگان نام برده است. درداستان رستم وسهراب ذكر شهرسمنگان امده است ؛كه تهمينه دخترشاه سمنگان، بهم خوابگي رستم درميايد كه ثمرۀ ان سهراب است. وانگونه كه پيداست بزرگترين غمنامه شهنامه نيز درداستان رستم وسهراب هستی می یابد؛ چه رستم، درپايان كار ودربي خبري كامل، فرزند خود سهراب را، ناجوانمردانه وبدست خود ميكشد . ازتراژيدي رستم وسهراب وگفتگوهاي گيرا وتاثير انگيز ومرگ حسرتبار سهراب، زياد نمي گوييم. علاقعمندان را به شاهنامه راجع ميسازيم تابخوانند وبدانند؛ اما جهت روشني مطلب كه ياد كرد فردوسي از سمنگان است، نكته هاي ازچگونگي رفتن رستم، به سمنگان و ديدارش با تهمينه دختر شاه سمنگان مي آوريم .
داستان رفتن رستم به سمنگان چنين است :رستم روزي به شكار مي رود، ويا: از زابلستان برمي ايد وبدون اينكه مقصدش معلوم باشد، رهسپار صفحات شمال هندوكش ميگردد. ازحوالي غوري به سمنگان وارد مي شود. آنجا دراراضي تپه زار، هرطرف كه نگاه ميكند نخجير وگورمي بيند .امروز مردم ميگويند: آن نخچير گاه، همان كوهیست كه اكنون بنام «كوه بست» مشهوراست .جنگلهاي خود روي ارچه وقرغنه اكثر بخشهاي ان كوه را پوشانيده ونسبت بارش باران های متواتر، علفهاي انجا گاهي به قد انسان ميرسد .
وامروز نيز محل خوبي براي شكار است وشايد روي همين ويژه گي است كه باشند گان سمنگان ميگويند: رستم نخستين بارد ركوه بست آمد. همانجا نخچير شكار كرد، رخش خود رابه شاخساري بست وبخواب رفت.از همین رو این کوه را کوه بست می گویند.
بهر حال سپاهيان شاه سمنگان، رخش را باخود به اسطبل يا طويلۀ شاه بردند ورستم كه پس از بيداري، رخش رانيافت، ناگزير سوي شهر سمنگان رفت. اززبان فردوسي بشنويم .
غمي گشت چون بارگي رانيافت
سراسيمه سوي سمنگان شتافت
چونزديك شهر سمنگان رسيد
خبرزو به شاه وبزرگان رسيد
پذيرا شدندش بزرگان شاه
كسي كو بسربرنهاد ه كلاه
رستم به شهر سمنگان رسيد ونزد شاه رفت. شاه سمنگان رستم را بزرگداشت وازوجود رخش اطمينان داد واورا مهمان خود ساخت . رستم مهماني شاه سمنگان راپذيرفت وپس ازاينكه مجلس بزم وطرب بپايان رسيد، دراندرون كاخ پادشاهي، براي رستم جاي معين كردند ورستم درانجايگاه بخواب رفت .
دختر شاه سمنگان كه عاشق رادمردي ها ودلاوري هاي رستم شده بود شبانگاه باكنيز خود به بالين رستم آمد. رستم كه درزيبايي آن ماه رو خيره مانده بود، جهان آفرين را سپاس گفت وازاوپرسيد كه: نام تو چيست وچه ميخواهي .خوب است، اين گفت وشنود را از شاهنامۀ فردوسي بخوانيم كه زيبا آورده است :
بپرسيد از او گفت نام تو چيست
چه جويي شب تيره كام توچيست
چنين داد پاسخ كه تهمينه ام
توگويي كه ازغم بدونيمه ام
يكي دخت شاه سمنگان منم
زپشت هژير وپلنگان منم
بگيتي زشاهان مرا جفت نيست
چومن زيرچرخ برين اند كيست
زپرده برون كس نديده مرا
نه هرگز كس آوازشنيده مرا
بكردار افسانه ازهركسي
شنيدم همي داستانت بسي
كه از ديو وشير پلنگ و نهنگ
نترسي وهستي چنين تيز چنگ
رستم آن ماهروي خردمند راكه ازهردانشي بهره داشت پذيرفت .خبربه شاه سمنگان رسيد شادمان گشت وبدرخواست رستم، بارسم وكيش خود رسم عروسي رابرپا كرد وتهمينه رابه رستم داد. فردوسي ميگويد :
خبرچون به شاه سمنگان رسيد
ازآن شادماني دلش آرميد
زپيوند رستم دلش شاد گشت
بسان يكي سروآزاد گشت
بدان پهلوان داد آن دخت خويش
بدان سان كه بودست آئين وكيش
بخشنودي وراي وفرمان اوي
بخوبي بياراست پيمان او ي
چو بسپرد دختربدان پهلوان
همه شادگشتند پيرو جوان
بهرحال رستم وتهمينه بهم رسيدند ونتيجۀ آن يك پسر بود كه همان سهراب پهلوان ويل سمنگاني است. امروز روستائي درسمنگان وجود دارد كه ظهرابي خوانده ميشود. ميگويند: اين نام اصلاً سهرابي بوده وبه سهراب پيوند ميخورد. پس امروز مي توانيم نواده هاي رستم وسهراب رادرسمنگان وبه ويژه درظهرابي دريابيم كه شادمانه وبا غرور زيست دارند. و شكارگاه رستم كه همان كوه بست باشد، نيز امروزشكارگاه ومحل كشت وبذرشان است . باآنكه بيشتر جغرافيانگاران بوضاحت، ازموقعيت سمنگان سخن گفته اند؛ فردوسي درداستان خود اين نكته راتصريح نيمكند ونميگويد: سمنگان د ركجا بوده است وهمين امرسبب شده كه فرهنگ نويسان پيرامون موقعيت سمنگان به اختلاف سخن گويند.
مؤلف فرهنگ جهانگيری گويد :
سمنگان (با اول وثاني مفتوح وكاف عجمي )نام شهريست درتوران زمين كه دختر پادشاه آنجارا رستم درحبالۀخويش داشت وسهراب ازو متولد شد .
مولف فرهنگ رشیدی می نویسد: "سمنگان (بفتحتين وسكون نون وكاف فارسي ) شهريست از توران".
درمؤيدالفضلاچنين آمده است: سمندگان (بالفتح با كاف فارسي) شهرایست درتوران زمين كه سهراب بن رستم مبطنۀ دختر پادشاه آن بود .
اما برخي از فرهنگيان ديگر درتذكراز سمنگان، يا د كرددوگانه دارند. ازآنجمله است، مجمع الفرس سروري كه ازسوي سمنگان را شهري ميدانند ازتوران وازطرف ديگر بنقل ازحسين وفایي ميگويد :۰۰۰ حالا اين شهررا، رام هرمز مينويسد وعوام رامزگويند .
همچنان عبدالقادربغدادي درلغت شاه نامه مينويسد :
سمنگان شهری ازتوران زمينست كه رستم دختر حاكم آنرانكاح كرد ۰۰۰اين شعر حالا به رام هرمز مشهوراست. مؤلف برهان قاطع، درين نظر پيشتررفته، يكسره سمنگان وزادگاه سهراب را،در اهوازمي برد وچنين مينويسد :
سمنگان بفتح اول وكاف فارسي بالف كشيده، نام شهريست درآهوازكه دخترپادشاه آنجارا، رستم خواست وسهراب ازوبوجود آمده، وبضم ثاني هم گفته اند. ودرين زمان آن شهررا «را م هرمز» خوانند وعوام رامزگويند وبعضي گويند نام شهريست درتوران."
دراين ياد كرد مي بينيم كه مجمع الفرس سروري ولغت شاهنامه از عبدالقادر بغدادي، آنجا كه سمنگان را بنام رام هرمز ثبت كرده اند، بگونۀ ضمني وبرهان قاطع بصراحت، موقعيت سمنگان رادر اهواز نشان ميدهند.
درنوشته دیگری آمده است:... درجانب شمال كلات قريۀ بسيار بزرگي است موسوم به ارچنگان كه فيمابين دوكوه واقع است ومحل تعيشس سهراب پسر رستم بوده، بعد از گذشتن دوفرسنگ ازارچنگان ،كه ازدربند بيرون ميروند اول دشت خاوران است ورود بزرگ دران جاريست وسهراب دران صحرا از آن رودبه زراعت خود آبياري ميكرده، ودراول آن صحرا تلي مدورازخاك است كه آن را تل سهراب گويند مشهوراست. ودژ سپيد كه هجير، دران بوده وسهراب اوراگرفته، نه قلعۀ سپيد فارس است بلكه دراراضي خراسان بوده؛ درين ايام شهر سبزوار دران واقع است. فردوسي گفته: «دژي بود كش خواند ندي سپيد». واين نوشته مي رساند كه سمنگان يكي ازشهرهاي خراسان بوده است؛ نه شهري درآهوازكه نياز به استدلال ندارد وهدف فردوسي نيز همين شهركو چك نزديك بلخ ودرناحيۀ تخارستان است .
ازدا نشيان وسالمندان خبير سمنگان تمنا داريم تا درين تذكر ونوشته دقت كنند وبينديشد :ارچنگان كجا بوده ودربند كجاست ؟ آيا مي شود آنرا با محل هاي امروزي تطبيق كرد . آيا نام وياروايت وافسانه يي وجود دارد كه درزمينه مفيد افتد ؟
همچنان دشت خاوران، كه سهراب دران كشت وبزرمينموده كدام قسمت بود ؟و تل مدور ويا تپۀ خاكي كه بنام تل سهراب مشهور بوده كدام است ؟ آيا مي شود قرينه يي درزمينه يافت ؟
گرچه مي شد حدسهاي درزمينه زدومحل هارا باگمان تعيين نمود؛ اما عجالتاً ازاين صرفنظركرديم تا انجام پژوهش بيشتر ودقيقتر وهمچنان كسب آراونظريات. با جمع بندي وبررسي يادكرد هاي جغرافيانگاران وفرهنگ نويسان پيرامون سمنگان درآخرين تحليل اين برايند فرادست مي آيد كه سمنگان درناحيه بسيار حادثه خيز وپرماجرايي واقع شده است واز زماني كه تاريخ بياد دارد نخست در آوان نبرد هاي مزدا پرستان زرد شتي باديويسنان، يعني دروغ پرستان، درسرزمين بلخ ياباختر، سمنگان آوردگاه بوده است.بعد با ظهور اسكندر وشكست هخامنشيان درآوان جنگهاي زيستمندان آريايي اين خطه، با شاهان يوناني وبودايي بلخ ونبرد ساسانيان با هفتاليان، نيز سمنگان شاهد كشمكش هاوجنگهابوده است، تااينكه اسلام به آرين زمين نفوذ مي كند . درسدۀ اول هجري زماني كه اعراب به اين نواحی مي آيد، مي بينيم كه قتيبه بن مسلم بامردم اين سرزمين زدوخورد هاي فراواني مي كند، ودرزمان غزنويان بازهم شاهد رويا رويي غزنويان وتركان قراخاني، برسراين ناحيه هستيم؛ چه ناحيۀ بلخ وسمنگان كه يك حكمران داشته، ازنواحي مهم قلمرو غزنويان بشمارميرفته است. ويادگار همين كشمكش هاي دور ودراز درميان نژاد ايراني و نژاد هاي بيگانه، برسراين ناحيه است كه درشاهنامه درداستان رستم منعكس شده وشايد هم انعكاسی ازهمان زدوخورد هاي غزنويان با تركان ولشكريان فراخانی باشد كه درزمان فردوسي روي داده است .
وجه تسميه
ويژه گي هاي تاريخي وموقيعت سمنگان يا ايبك رادريافتيم؛ اما چرا سمنگان ويا چرا ايبك خوانده اند. آيا اين نامها وجه تسميه خواهد داشت؟
بيشتر پژوهشگران درموردكاربرداين دونام يادوواژه، اين كه كدام يك سالمند تراست، دودل اند.گاهي اين وگاهي آن را بكار مي برند. زماني سمنگان راپارينه ترميدانند وگاهي ايبك را. اما بررسي وشناخت آثار وجايگاه هاي فرهنگ پارينۀ اين سرزمين وگفتني ها ونكاتي که پيرامون انها نزد عامه مردم است، تاحدي مطلب راروشن مي كند. ازآنرو ست كه ناگزير ازياد كردآنيم .
گويند:سمنگان ازهزار سم گرفته شده است. يعني هزار سموچ وياهزار مغارۀ كه انسانهاي پيشين دران زيست داشتند. چون سموچ درنوع خاصي ازسنگ، كه نزد عامه مردم « منگ» ياد ميگردد كنده ميشود، بنا؛ً آن مغاره ها را، سم منگي مي گفتند وباشندگان سم منگي را«سم منگيان» ميخواندند. آنسان كه باشندگان كابل، كابليان واز هرات، هراتيان گفته مي شوند. با گذشت روزگار جهت سادگي تلفظ دوحرف (م)و(ي)افتيده وسم منگيان، به سمنگان تبديل شده است .
اما چرا ايبك ؟
درگنج واژه ها يا فرهنگ ها،ايبك به معني، بت وصنم آمده است. واين اسم، ربطي به اسم محل ندارد؛ ولي اگراين واژه راتركي بدانيم طوريكه برخي ها گفته اند درآنصورت توجيهي مي توان يافت. آي، درتركي بمعني ماه، و «بيك »،بزرگ است. كه هردو، بزرگ ماه رامي رساند. مي گويند: اين منطقه درپارينه زمانه ها، هرماه بوسيله يكي ازامراء وياسران قوم اداره ميشد وچون مدت فرامانروايي هركدام يكماه بوده آنها را «آيبيك»، يعني بزرگ ماه، وياكسي كه يكماه بزرگ وحكمروا است مي ناميدند؛ كه با لاخره اين واژه به همان سرزمين اطلاق شده است . اما پندارديگر چنين است:
درپيشينه زمان كسي كه درين منطقه حكمروايي مينموده، آي بيك نام داشته وسرزمين تحت فرمانروايي اورا منطقه وياسرزمين آي بيك ويا ايبيك مي گفته اند. بدينگونه كه منطقه اي بيك، سرسبز است. ويا: سرزمين اي بيك، ازكجا تاكجا است. كه بالاخره واژۀ منطقه ازسر آن افتيده وتنها ايبك مانده است .
بهرحال هريك ازين تعبيرهای ايبك اگردرست باشد، دربرابري با سمنگان تازه گي آن پيدا ست. چه سمنگان دررابطه با هزار سم است، كه پارينگي آنرا درنخستين كاوش های دیرین شناسی،به زمانه هاي سنگ قديم پيوند مي زنند. اگر چه امروز اين نظر یه مورد ترديد است، اما باآنهم هزار سم وواژۀ سمنگان كه ماخوذ از آن باشد، به هزاره هاي پيش ازمسيح ميرسد. درحاليكه ايبك، آن گونه كه از توجيه ومفهوم آن پیداست، نسبت به سمنگان باستاني، نواست. درمورد بازشناسي فرهنگ پارينۀ اين منطقه، كاربرد سمنگان بيشتر مناسب است. بایدگفت كه، نامگذاري امروزي نیز از قدامت واژۀ سمنگان خبرميدهد؛ چه واژه سمنگان كه اصيل وپارينه تراست، به همۀ ولايت وسرزمين اطلاق مي شود وايبك مركز سمنگان را گويند .
ميراث هاي فرهنگي سمنگان
ويژگي هاي خاص طبیعی وجغرافیایی سمنگان ، سبب گردیده که این پهنا ازپارينه زمان زیستگاه انسانی باشدوتاثير پذيري ورشد يابي فرهنگها را سبب گردد. انسانهاي نخستين بادريافت ضروريات وشرايط ويژۀ زيست خود، زندگاني رادران محل برگزيدند. جاهاي بود وباش ساختند. بناها ومعابد جهت پرستش خويش ايجاد كردند وباز درمرحلۀ ازميان رفتندو بديگران جاخالي كردند. آثار وشواهدي كه ازگذشته دورمانده به نحوروشني بازگو كنندۀ اين امراست. اماآنگونه كه بايد كاوش وجستجو بخاطر شناسايي وبازيابي چگونگي زيست انسانها، درآن ساحه، صورت نگرفته است.اثبات قول ما موجوديت جاهايي است كه تاهنوزپژوهشگران ازآن آگاهي ندارند وچند جاي محدود است كه گاه گاهي كند وكاوي درآن شده ونبشته هاي پيرامون آنها تهيه ونشر گردیده است.
گفتم جزاز مواضع شناخته شده تاريخي وفرهنگي، جاهاي ديگری هم درسمنگان وجود داردكه نسبت به عدم آگاهي مردم ازاهميت آن، ويا دوربودن آن از انظارهمگان كه درميان دره ها وكوهها موقعيت دارد روزبروز خراب مي شود واز شناسائي بازمانده است .درين گفتار نكتۀ اصلي ياد آوري آن جاهاست. اما جهت تكميل مطلب ناگزيريم ازجاهاي شناخته شده هم ياد كردهاي داشته باشيم .
قره کمر :پارينه ترين موضع باستاني كه درسمنگان شناسايي شده قره كمر، است. آنگونه كه از كاوشهاي نخستين برمي آيد، قره كمر،نمايانگر زيست انساني درمراحل اوليه زندگانيست. آنگاهي كه انسان ها درغارهاي بلند ومرتفع، درنخستين دوره هاي سنگ زندگي ميكردند .
قره كمر در۸ميلي شمال سمنگان دربلندي ۲۳۰۰ فت از سطح دريا، و۴۵۰فت يا ۱۲۵متر ازسطح جلگه موقعيت دارد. زندگي درغارهاي بلند كه نخستين مراحل حيات انساني است، بخاطرعدم توانايي درفرار ورفع خطر، ونجات ازغافلگير شدن بوسيلۀ حيوانات درنده، قابل توجيه است. البته چشم انداز وسيع چنان جايگاه، بخاطر پيدا نمودن شكارنيز ازعوامل ديگرآنست. استخوانهاي حيوانات وافزار سنگي چقماق، پژوهشگران رابرآن داشته است، تا ادامۀ حيات رادرتمام درازاي دورۀ پارينه سنگي درقره كمر، گمان برند .
افزارسنگي چقماق، استخوان حيوانات، خاكستر وذغال كه درآن محل كشف شده، چهار دورۀ زندگاني غارنشينان شكاري رانشان ميدهد. ازباشندگان اوليه قره كمر، افزارسنگي ابتدايي ودست نخورده يي بجا مانده كه به اصطلاح علمي افزار دورۀ (موسترين) خوانده ميشود، وبه افزار انسانها ي تيپ «نئاندرتال»، همانندي پيدا ميكند. البته مراحل بعدي زيست درغارقره كمر به اساس شواهد بدست آمده پيشرفته تراست؛ كه آتش راكشف كرده وبه آن محل خود راگرم كرده اند. بهرحال بررسي آثار قره كمر قديمترين مراحل غار،را بين (۵۰)پنجاه و(۳۰)هزار سال پيش ازامروز (۲)نشان ميدهد.
هزارسم : هزارسم جايگاه ديگريست كه از انبا شتگي ،گرانباري وقدامت فرهنگهاي آن منطقه نماينده گي ميكند . پژوهش هاوكاوشهاي هيات باستان شناسي ايتالوي در۱۹۶۱ هزارسم را بمثابۀ موضعي شناخته است كه ازفرهنگ وزيست انسان دورۀ سنگ نمايندگي ميكند وتاعهد اسلامي شكوه داشته است. يكي از پژوهشگران صاحب نظر كشور، درمورد هزارسم به اساس كاوشهاي باستان شناسي مينويسد: ۰۰۰ مراتب زندگاني را از دوره هاي قديم وجديد حجر گرفته، تادورۀ مفرغ وسپس زندگاني زمينداري وباز شدن راههاي كاروان (وانبساط آئين بودايي ودورۀ اسلامي همه را درآنجا (يعنی درهزارسم )مطالعه ميتوانيم؛ تااينكه هجوم چنگيز رونق آنرا ساقط كرد .(۳)
اين نكته رانيز بايد يادآورشوم كه پژوهش هاي نو،زيست انسانی دورۀ سنگ را درهزارسم مورد ترديد قرارداده است .اما هزارسم، شواهد زيستي وفرهنگي راتاعهد اسلامي باخود دارد؛و نفی زندگي دوران سنگ درآنجا، امكان زندگي درمراحل بعدي رامنتفي نيمسازد .
تخت رستم: سومين ومهمترين موضع باستاني وتاريخي كه درسمنگان شناسايي شده، تخت رستم است. تخت رستم ازياد گارهاي بي نظير بودائيان آن محل است، كه ازسده هاي نخستين زايش مسيح تا عهد اسلام، فرازونيشب هاي زيادي راپيموده است. تخت رستم كه دوبخش دارد،درعرف عامه بنامهاي«قصرد ختر »،و«توپ رستم» مشهوراست. قصردختر همان معبد بودايي است كه دهليز طولاني ورواقها وگنبد بينظير رادرميان تپه يي ايجاد نموده اند. و تو پ رستم هم همان ستوپه مشهوراست كه بگواهي مؤرخين درنوعيت خود درعالم بودايي بينظير است . گمان چنين است كه مراحل آباداني تخت رستم، درنيمۀ سدۀ پنجم ميلادي به پايان رسده است.پژوهشگران علت آنرا پيدا شدن شقي درستوپه ومرگ اعانه دهندگان دانسته اند. موجوديت شق درستوپه امروز هويداست،كه مردم محلي بااستفاده از آن شق، برفراز ستوپه بالاميشوند . اين نكته هم قابل يادآوري است كه توجه چنداني درني محل صورت نمي گيرد.درنتیجه سهل انگاريهای عمدي داخل گنبدها ورواقهاکاملاسیاه گردیده ،که نقشها وگل های لوتس تقریبا دیده نمی شود.روزگاری انبارغله وگدام بوده وامروزهم وضعیت بهتری ندارد.
رباطک : موضع ديگر باستاني رباطك است.آثار وشواهد حصار ومسكوكات كوشاني ازآن محل، قبلا بدست آمده بود.دردهه هفتاد خورشیدی ازرباطک کتیبه بدست آمد که تاریخ وادبیات ما را گونه جدیدی داد.درکتیبه زبان آن روزگار کوشانی ها ، زبان« آریایی» معرفی گردیده است که یافت کاملا نویست درزبان شناسی.همچنان هویدا شدکه رباطک معبد عهد کوشانی ها بوده وازعظمت خاصی بهره مند بوده است.
درۀ گز:دره گز، درشمال غرب سمنگان نيزاز جاهايست كه درنبشته ها، ازآن یاد شده است. هيوان تسنگ، حين عبوراز درۀ بلخاب ازمحلي بنام كي تچه، ياد كرده كه ده معبد بودايي درآنجا وجود داشته است. منظور ازكي تچه همان دره گزاست .
انجیر دره : در۳سه كيلومتري شمال غرب رباطك درميانۀ دره یی بنام انجير، نيزآثار قلعه وآبادي پيش ازاسلام مشهود است. ازساير جاهاييكه دركتابها وبرخي نوشتارها ازآنهانام برده شده، «قلعه كافریست» كه دركوه شاخ سفيد، در سارباغ موجود است. وهمچنان «قصر دختر نوشيروان» كه در،رويي ودوآب (مويي)، موقعيت دارد ونمايانگر تصاويرو نقوش عهد ساساني است . آنچه گفتيم فقط ياد آوريي بود ازمواضع باستاني وتاريخي سمنگان، كه گاه گاه نگاه پژوهشگران برآنها افتيده است، گرچه ازبرخي انها جز نام چيزي بيشتر نمی دانيم وكار ي هم پيرامون آنها نشده است. شايد زمانيكه آن مواضع نيز بدرستي شناسايي وكاوش شود نظريات ونكاتي نوي بميان آيد وروشن شود. اما بيبينم جاهاي راكه تاهنوز باستان شناسان شايد نامي از آنها نشنيده باشند .
جاهاي باستاني وناآشنا
هدف ازين يادكرد يكي ياد آوري آن جايگاهايي است كه درسمنگان وجود داردکه بايد شناسايي گردند وديگر جلب توجه باستان شناسان وپژوهشگران اهل فن است تادرپرتو كاوشهاي علمي زواياي تاریك آن روشن گردد وچه بسا كه نكته نوويا روزنۀ نوي رادرتاريخ وفرهنگ كشور ماگشايد .
سم سنگي : يكي از جاهاي ناشناخته سم سنگي است كه درشمال غربي سمنگان درميانۀ كوهي بنام كوه بست، موقعيت دارد. خانه هاي سنگي خورد وكلان است به شكل هاي متفاوت وخانۀ كه بعدها درعهد اسلامي بنام مسجد مسما شده وشايد عبادت خانه بوده است.ساحۀ فراخي فراروي اين خانه هاست كه چاردور آنرا تپه ها احاطه كرده است .
دوسمه: محلی دیگردوسمه است كه درهمان كوه جادارد ؛منتها دوسموچ ويا دوسم است. ازجاهاي ديگري كه بايدمدنظر داشت (كافرخانه) هااست كه دربريدگي عمودي مستقيم كوهها در دشت مزار،درۀ زندان، ودر آق سو درشهرستان خرم وساير جاهاي سمنگان وجود دارد. بلندي اين خانه ها از سطح زمين به ده پانزده وبيست متر ميرسد وكاوشها برملا خواهد ساخت كه اين خانه ها چه وقت چراوچگونه ايجادشده است .
اگربازهم ازجاهاي ناشناخته گپ بزنيم، بايد غارهای را ياد آورشويم كه دربرخي از نواحي سمنگان موجود است بگونۀ مثال « غار یرملوك» درولسوالي رويي ودواب كه گاه گاهي چند نفر توانسته اند تاحدي درآن پيش روند وبرخي سكه ها ودانه هاي يافته اند كه بگونه علمي شناسايي نشده است.همچنان كسي نمي داند كه غارگفته شده چرا وچگونه ايجاد شده است. مي گويند درعهد بيدادگري چنگيز مردم از ترس جان به آن غار پناه بردند، كه برخي اشياء ودانه هاي قيمتي خودرا نيزباخود داشتند ودرآنجا ازگرسنگي وياشايد كمبود هوا ازبين رفتند. اگر اين را بپذريم وپيدا يش دانه هاي گرانبها راازآن مردگان پنا هنده بدانيم، اين نكته بايد روشن شود كه آن غارچه وقت ايجادشده وچگونه به ميان آمده است.
برخي ازخانه هاومغاره هاي انفرادي نيزدربلندي هاي صدوصد پنجاه متري «كوه بست» موجود است كه دركناره هاي بالايي دره موقعيت دارد وتاهنوز كسي به آن هارسيده نتوانسته است. آنگونه كه مي گويند تنها نشان تيرشكاري دردروازۀ آن بنظر ميرسد كه از دورها آنرا نشانه گرفته اند . به اضافه اينها برخي مواضع وخانه های ديگري هم است كه اشخاص محلي قصه های پيرامون آنجا ها دارند وآنجاها راطلسم دارميدانند كه كسي نميتواند درآن وراد شود .يكي ازعلل آنرا خاموش شدن چراغ مي دانند که نبود اكسيجن سبب آن می گردد.
داشته ها وپیداوارسمنگان
سمنگان ولايتي است كه اگثر باشندگان آن زراعت پيشه اند.كشت گندم، جو جواري ، ارزن، نخود، شرشم،کنجد وبرخي دانه هاي ديگر درين ولايت رايج است.ازميوه هاي درختي آن ميتوانيم : زردالو، شفتالو، سيب، ناك، انجير،ناک، ناشپاتي، چارمغز، بادام، پسته، انگور، توت، سنجد، انار،وغيره رانام برد. برخي اين ميوه ها بصورت تازه وخشك به ديگر ولايات ، وپسته وبادام وچارمغز وانارآن به خارج نيز فرستاده ميشود .
درپهلوي زراعت مردم سمنگان حرفه هاوپيشه هاي دستي نيز دارند كه ازآنجمله است: قالين، گليم ونمد بافي، زرگري، مسگري، آهنگري، بافتن تان هاي چكمن، و قاقمه، ديگ ريزي وغيره.امروزدرسمنگان بااستفاده از چدن، ديگهاي خوب پلو پزي،آونگ ، وحتي ديگهاي بخار ساخته می شود.ازین مردم تولیدات وطن را بی ارزش می دانند واین دیگ ریزها ازهیچ طرف هم حمایت نمی شوند، ناگزیر تولیدات خودرا با مارک ونما ایران به فروش می رسانند.آنچه دیگ بخار ایرانی دربازار می بینید، ساخت سمنگان است .اگركمي درين زمينه توجه شود ودست اندركاران اين صنعت تشويق وراهنمايي شوند بيقين فراروده هاوتوليدات خوبي رانصيب مردم كشور ماخواهند ساخت .
سمنگان اگرزراعتي است ازمعادن نيزغنی می باشد. امروز بزرگترين معدن ذغال سنگ كشوردرهمين ولايت وجود دارد،كه آنهم زغال سنگ درۀ صوف است وهمچنان نمكسار خلم، كه نمك حاصله ازآنجا دربازراهاي كشور بفروش ميرسد .
درمركز ولايت سمنگان يعني درشهر ايبك دوليسه وجود دارد كه يكي لسيه پسران است وديگري لسيۀ دختران وبنام لسيۀ اجاني ملكي خوانده ميشود . اگر قرارباشد دربازراين شهر گردش كنيد وازدكانهاي آن كسيه هاي ساخت اين ولايت، دستپاك ها، ويا دنبوره های ساخت انجا را بخريد، بايد بدانيد كه شهر سمنگان يك بازار طولاني دارد، كه دوكانهاي آن دردوطرف يك جادۀ طولاني افتيده است. درحدود اضافه ازدوصد دوكان دارد كه درپيش روي اضافه ازبيست سراي آبادشده است .درسمنگان سه مندوي وجود دارد كه يك آن مندوي برنج وديگري آردوسومي مندوي مال فروشي ويامال بازاراست . همچنان شهرايبك يك شفاخانه داردكه احتياجات مردم راازنگاه طبي براورده ميسازد .
اين نكته راهم بايد گفت كه دربين شهرايبك بفاصله های دورتر خودراباكوه هامحاط ميابید ونبايدبه تعجب اندر شويد كه اين كوه رانام چيست. كوهي كه به سمت شرقي شهرواقع است،به نام کوه چغد مشهور است.کوه سمت غربی کوه بست است .که دردامنه های مشرف به شهر آن، تخت رستم قراردارد.البته دربخش شمال غربي شهركوه بچۀ ديده ميشود كه بنام كوه گوگرد مشهوراست .دركوه ها انواع پرنده همچون: سیسسی ياششين، كبك ،آهو، خرگوش، خوك، پلنگ وغيره يافت ميشود.زيارتگاه هاي مشهورايبك: خواجه اسماعيل پاكباز، مير كلال بايه، خواجه مراد بخش وبرخي ديگرجاهاست.
مردم ايبك دراوايل بهارجشن نوروزي خودرا اكثراً دردامنه هاي تخت رستم ودرد شتي كه امروزبنام قره شباق مشهور است وميدان بزكشي نيز ميباشد برگزارميكنند .
جوانمردان سمنگان:
عیاری وجوانمردی ازویژگی های اساسی زیستمندان خراسان قدیم است .این سنت که درعصراوستا به گونه «رادی»جریان داشت درروزگاران اسلامی با نام عیاری وجوانمردی وتا امروز به گونه مردانگی وکاکگی ادامه دارد.
خصایص گذشت ، ایثار وفداکاری ازاصلهای است که درپرتو تعالیم اسلامی وتعالیم عیاران تاهنوزدرمیان مردم جاریست.درسمنگان مردانی بوده اند که بیشتر به این صفات متصف بودندوبه نام عیاروجوانمرد ویا کاکه شهرت یافته اند:
رحیم ایبکی :
حسام الدین خان که ازدوستان رحیم وخود ازجوانمردان بود, دررابطه به رحیم ایبکی گفتنی های شیرنی داشت.بسیار صمیمانه ازرحیم قصه ها ، می کرد.
همیشه رحیم جان می گفت. ودراوصاف جسمانی رحیم می گفت : رحیم ازهمه همروزگارنش ، یک سروگردن بلندبود.جوانی بود، رسا ،سفیدچهره ، خوش سیما وخوش صحبت.دلت می خواست ساعت بنشینی ،از اوبشنوی واورا تماشاکنی .رحیم همیشه درخدمت مردم بود.
می گویند رحیم ، شراب هم می خورد وقمارهم می زد.درقمار تقریبا می خواست بی اعتنایی اش را به ثروت وخواسته نشان دهد.رحیم وقتی بی پول می شد، ازدریای آمو می گذشت وبه بخارا می رفت . ازآنجا با خورجین های پول برمی گشت. مردم آن دیار ازدستبرد رحیم به جان رسیده بودند.اما رحیم درمحیط خودش مردم را آزار نمی داد.بلکه برعکس ازپول های بخارایی اش به بینوایان هم میداد.
گفته می شود: رحیم سه نفر راکشت . یکی یک هندوی شراب فروش بود.شبی رحیم از اوشراب خواست .ازین که پول نداشت ، هندونسیه ندادورحیم هم اورا چنان زد که مرد.
باردیگر دو دزد را که درمحله او آمده ودزدی می کردند ، دستگیر کردوبادستان خودهردوراخفک کرد.
بعدازعصر امان الله وامیرحبیب الله کلکانی ، درعصر نادرنائب الحکومه مزار قصددستگیری ا ورا نمود.سه صد عسکر برای گرفتاری آمدند. درکنارخانه رحیم خان ایبکی درشهر قدیم امروز، درمحل بالاحصار قرارگاه گرفتند.رحیم شب ها مسلح نزد شان می رفت .کسی جرئت نداشت اورادستگیر کند.بلاخره درشبی که خانمش ولادت می کرد ورحیم سراسیمه وبدون اسلحه ازخانه خارج شده بود ، درمحاصره 300 سربازافتاد .رحیم را دستگیرکردندو به مزارشریف انتقال دادند .
محمد شاه بروت یکی ازیاران رحیم می گوید . وقتی رحیم را طرف مزارشریف می بردند؛شب را درخلم درباغ جهان نما ماندیم .شب وقتی راهمه راخواب برده بودو پیره دارهم خواب بود، رحیم به من که همچنان بیداربودم ، اشارت کرد. نزدیک رفتم .گفت: پشتک بته . گفتم : زولانه راچه می کنی . گفت: من خودمی دانم یک مرتبه به دیواربالا شوم. من خم شدم ، رحیم پاهایش را به شانه های من گذاشت .بلندکردم . همینکه دستش به سردیوار رسید وخود راکش کرد، به زودی خودرا به جای خواب رساندم وخوابیدم . رحیم نتوانست خودرا بالابکشد .هرچند تلاش می کرد نمی شد.تااینکه به صدای زولانه پیره داربیدار شدواورا ازدیوار به پایان کشید. یک مرتبه متوجه شدم که پایان هم نمی آید. ازتصادف روزگار میخی دردیوارد نصب بوده وهمان میخ درسوراخ زولانه رفته بود.
رحیم همین که به مزار رسید ، به امرنائب الحکومه فورا حکم تیرباران داده شد. رحیم را درباغ حضور مزار شریف به درختی بستندو انداخت بالا آن آغازشد.بعدازاین سه مرمی به جانش اصابت کرد ، سررحیم بیک طرف خم شدوجان داد. می گویند : نائب الحکومه برادر یکی ازدزدانی بودکه توسط رحیم کشته شده بود .
کاکه بدل :
کاکه بدل تا20 سال پیش زنده بود ومن شخصا آنرا دیده بودم.طرزصحبت خاص داشت.وقتی همرایت مقابل می شد، می گفت: (کجاستی بادارف بیا که یک چایک سبزبریت دم کنم .)
کاکه بدل زمانی مشهورشدکه به کابل آمد وکاکه های کابل که مشهور بودند، کاکی اورا تائید نکردند.کاکه بدل برای امتحان شهامت وغیرت با یک کاکه کابل ، آماده شد، خودرا نعل نماید. آهنگرمیخ راسرخ کردوبه پای کاکه بدل داخل کرد.درحالی که گوشت وروغن پایش بریان می شد، کاکه بدل صدایش را نمی کشید وطاقت می کرد. بادیدن این وضع کاکه کابل تسلیم کاکه بدل گردید.
کاکه امان:
کاکه امان جوان غریب کار بود.نانوایی می کرد. اما هیچگاه دزد ورهزنی را اجازه نمی داد که درمحل اودزدی نمایند.به خیروشرمردم می رسید .خدمتگاربود.کسانی که او رامانع دزدی های خودمی دیدند، بافریب وبا بهانه دوستی ازشهر کشیدند. می گویند : شبی او را مهمان کردند. وقتی امان راخواب برد ، دونفر باتبر به فرق اوزدندو بعد جسد ش ر ا قطعه قطعه ساخته دفن کردند که تاامروزپیدانشد.
سرچشمه ها: درتهیه ونگارش این جستار، ازآثار ذیل استفاده شده است:
1- آریانا دایره المعارف ، چاپ کابل ، واژه تخت رستم
2- حدودالعالم من المشرق الالمغرب ، مولف گمنام
3- جغرافیای تاریخی ایران ، بارتولد
4- شاهنامه فردوسی
5- فرهنگ جهانگیری
6 –برهان قاطع
7- افغانستان درپرتو تاریخ ،احمدعلی کهزاد .
