ارسالى فيض الرحمن

سروده ى صوفى عشقرى
زنـده بـاشـى يـار من آئـيـنـه دارم سـاخـتى پارسا و صوفئ
شـب زنـده دارم ساختى
در جهان گُـم نـام بـودم قـيـمت و قدرم نبود صاحب نام و
نشان و با وقـارم سـاختى
از سر اخلاص هركس دست مى بوسد مرا مـتـقـى و عـابـد و پـرهـيـزگارم
ساختى
گرچه پـيـرم در بـر من دل جوانى مى كند در خـزان بـرگـريـزان
نـوبهارم سـاختى
تـا نـبـودم آشـنايت ذره از من عـار داشـت قطره ئى بودم تو
بحر بى كـنارم ساختى
خامكار افـتـاده بـودم ، سـالـهـا از تـنـبـلـى چُست و چالاكم
نمودى پُخته كارم ساختى
زين مذلت صاحب گل هاى معنى گشته ام خوب كردى شـاد باشى
خاكسارم ساختى
عشقرى گفتار نغزت خالى از اندرز نيست
در دو عالم شـاد باشى هـوشـيـارم سـاختى