|

ميرزا عصمت الله شرقى
شاعر و اديب رسالتمند
( زندگى نامه و نمونه آثار )
تدوين و نگارش : دكتور شمس الحق آريان فر
ميزان 1386

دكتور شمس الحق آريانفر
ميرزا عصمت الله شرقي
شاعر و اديب رسالتمند
از شرقي مي گوئيم : اديب، شاعر، دانشمند و انديشه ورز آگاهي
كه از پيشروان نوگرايي درشعر دهه هاي 20 و 30 سده روان است.
سرايندة كه "درد دل" دارد و از سر آن درد، "شلاق عبرت" را بر
فرق ناآگاهان وارد مي كند.
شاعري كه در سراسر ديوان و مجموعه هایش ، بيتي در ستايش گل و
بلبل و وصف روي و موي يار نيست.
انديشه ورزي كه نجات را در كار وتلاش فرياد مي زند و بيكارگي و
اعمال عبث و مصروفيت هاي ناسالم را مردود مي شمارد.
مردي كه چهار دوره نماينده مردم سمنگان در ولسي جرگه بود و در
دوره هفتم با مبارزان و آگاهان آن دوره ، هم نظر و هم قدم
.
ميرزا عصمت الله شرقي ، فرزند ملا رحمت الله ، فرزند
ملاعبدالله خطيب ، در سال 1384 خورشيدي در شهر قديم ولايت سمنگان
به دنيا آمد.(1)
میرزاعصمت الله شرقی ، تعليمات ابتدايى را نزد پدر آموخت و
شماري از كتب عربي را نزد استادانى در ولايت سمنگان آموزش
گرفت. اساسات شعر و شاعري را نيز از پدر آموخت. شرقي خود مي
نويسد:
در
مدارس خصوصي نزد مدرسين خصوصي علم فقه ، تفسير ، حديث ، اصول
فقه ، نحو ، منطق ، حساب ، هندسه و غيره علوم ادبى را تحصيل
نمودم .(2(
شرقي سال ها معلمي كرد، وكيل و نماينده مردم در ولسي جرگه شد و
آثار ارزشمندي را در شعر و فرهنگ مردم برجا گذاشت "نويسنده و
سخنور فرهيخته" گرديد(3) و به تاريخ 12 حوت سال 1370 به عمر 90
سالگي پدرود حيات گفت كه در شهر قديم ولايت سمنگان مدفون است.
وظايف رسمي
عصمت الله شرقي ، در حالي كه 16 سال داشت در 1300 خورشيدي ، در
مكتب شهر ايبك به حيث معلم مقرر گرديد و تا 1304 به آن وظيفه
ادامه داد.
از آغاز سال 1305 با درنظرداشت شايستگي اش به مكتب رشديه مزار
شريف بحيث معلم گماشته شد.
از 1307 وضعيت معارف نابسامان گرديد و شرقي نيز به كار هاي
شخصي خود مصروف شد. و درهمین دوره بود که درنبود مکاتب دولتی ،
برای خدمت فرزندان میهن ومحیط مکتب خصوصی خودرا زیر عنوان «
دبستان شرقی » باز نمود.
از قوس 1312 در شهرداري ايبك مصروف كار گرديد كه تا آخر سال
1314 ادامه يافت.
در سال هاي 1315- 1317 در مكتب ابتدائيه ايبك و مكتب ابتدائيه
سنگچارك به حيث معلم ايفاي وظيفه نمود.
از جدي 1318 تا سنبله 1320 سركتابت شهرداري مزارشريف را به پيش
برد. بارديگر به شهرداري ايبك آمد و از عقرب 1320 الي قوس 1324
بحيث مامور در شهرداري ايبك وظيفه اجرا نمود.
از اول ثور 1328 بحيث نماينده مردم سمنگان در دوره هفت شوراي
ملي ، مصروف خدمت شد.
در ثور 1334 به نمايندگي مردم ولايت سمنگان در دوره نهم شوراي
ملي راه يافت.
در دوره هاي (10) و (11) نيز به نمايندگي مردم انتخاب گرديد كه
مدت 9 سال درين سه دوره نماينده مردم بود.
از اول ثور 1344 به فرمان شاه ، شوراي ملي براي شش ماه تمديد
يافت و نمايندگان مصروف تدوين و تدقيق قانون اساسي كشور شدند و
در لويه جرگه جهت تصويب قانون اساسي اشتراك نمودند كه تا پايان
سال 1344 اين كار ادامه يافت. بعد از آن شرقي كه ديگر 60 ساله
شده بود، از كار رسمي دست كشيد. به سرايش ادامه داد در شهر و
محيط و در اجتماعات ، هميشه ، همگان از محضرش فيض ياب مي شدند
تا حيني كه پدرود حيات گفت.
شرقي در دوره هاي كاري اش به اخذ اين نشان ها و تقديرنامه ها
دست يافت:
۱-
تصديق خدمت و اعطاي نشان يادگاري دوره هفتم شوراي ملي به اساس
فرمان (3699) 8/8/1330 شاه.
۲- تصديق خدمت دوره نهم شوراي ملي و اعطاي نشان يادگار ، به
اساس فرمان (2093) 30/7/1336.
۳-
تصديق
خدمت دوره دهم شوراي ملي و اعطاي نشان مطلاي دوره دهم به اساس
فرمان (500) 1/8/1339.
۴- تصديق خدمت و اعطاي نشان يادگار دوره يازدهم شوراي ملي به
اساس فرمان (1433/3199) 1/8/1342.
شـرقـى و شـعـر
بعد اصلي شخصيت شرقي شاعريست. او همطراز و هم دوره استاد خليلي
، ابراهيم خليل ،كه بر آثار او تقريظ ها نوشته و ديگر هم روزگاران
آنها بوده است.
شرقي شاعر نوگراست. نوگراي تمام عيار ، اما نه به معني امروز.
نوگرايي در شعر جامعه ما به خصوص طي يك سده اخير، با تاثير پذيري
از تحولات جهاني گونه هاي متفاوت داشته است.
۱- توجه به علم و تخنيك:
در آغاز سده بيست، با آشنايي مردم ما به موتر و ريل، راديو
وغيره، شاعران، به ستايش اين دستاورد هاي تخنيك پرداختند و به
اين باور بودند، شعر نوي را در جامعه ارائه كرده اند. محمود
طرزي و همقطاران او درين روند اند.
۲-
نوگرايي
در فورم :
موج نو شعر، در اروپا و به خصوص در ايران، در افغانستان نيز
اثر گذار شد و شاعراني در خروج از قالب هاي كهن شعري جرأت
كردند، هرچند به شعر سپيد نرسيدند. يوسف آيينه، خليل الله
خليلي، ضيا قاريزاده و فاراني تجربه هايي را در قالب هاي نو
ارائه كردند، آن حركت در همان روزگار به يك جريان تبديل نگرديد.
۳-
محتوي
اجتماعي و اصلاحي:
گروهي از شاعران راه ديگر را در نوگرايي آغاز كردند. عصمت الله
شرقي باري به نگارنده گفت: در دهه سي در كابل با شماري از
شاعران ديگر به اين نتيجه رسيديم كه بايد شعر از لحاظ مفهوم و
موضوع نو گردد. اختصاص شعر به ستايش تكنالوجي و يا ادامه روند
سابق و ذكر زلف و لب يار ، ما را به جايي نمي رساند.
بايد جامعه اصلاح شود، بايد بيكارگي، اعمال ناپسند و تنبلي
مذمت گردد و شعر در خدمت تحرك و پويايي جامعه قرار گيرد، و با
جديت درين راه عمل كرديم.
نگرشي بر شعر شرقي اين ويژگي را به روشني بر مي تابد. شرقي
بيشتر از حدود صدهزار بيت، غزل، مثنوي، مخمس و مسدس و... دارد.
در همه اين سروده ها، يك بيت عاشقانه در ستايش زلف يار و گل و
بلبل نيست. عناوين آثارش نيز اين ماهيت را بر مي تابد: شلاق
عبرت ، درد دل ، گورمشتي ، بحرالمعاني ، سوته حافظ ، عرض من
وغيره.
شرقي همچنان كه شعر را در خدمت اجتماع قرار داد، باور داشت كه
اين اصل، نوشدن در شعر است، چنانچه خود در موارد متعدد بيان
داشته است. در مقدمة "شلاق عبرت" كه در 1334 خورشيدي چاپ گرديد،
چنين مينويسد: "
اين سوز و گداز... پاره هاي دل سوخته است و دود جگر افروخته...
اين داد و بيداد از پس ماندگي هاي عالم اسلامي است نه از تعريف
و توصيف نرگس بادامي... اين وقتي است كه خود را تكان داده از
خواب عفلت بيدار بايد شد و روي صفحة افكار را با صافي علم و
دانش صاف و پاك نموده به چهار طرف نظر بايد انداخت...
وقت آن رسيده كه ادبا و شعراي عالم اسلامي خصوصاً ادبا و
شعراي ما، برحال برادران پس ماندة خويش رحمي نموده، بعد از اين
گردن ايشان را به زنجير زلف بتان بسته نكرده و از تير و خنجر
مژگان گلرخان صدور ايشان را جريحه دار نساخته... به جاده هاي
تاريك موهاي محبوبان آنها را رهنمايي ننمايند...
بيانات و مقالات و اشعاري را بگويند.... كه طبقه كبار و صغار
عاشق و شيداي دين و علم و صنعت و حرفت گرديده، خود ها را از
تاريكي هاي جهل و ناداني، احتياجي و ناداري و افلاس خارج
نمايند."(4)
در پيشگفتار منظومة درد دل، چنين مي نويسد:
"اين حكايت و شكايت، اين ملامت و ندامت... اين تنقيد و
ترديد...، اين زاري و اشكباري... اين ندا و صدا اين داد و
فرياد و ناله و افغان كه از دماغ شرقي صورت مي بندد از قلب او
سرچشمه مي گيرد، آن چنان مضاميني نوشته و بافته شده كه اگر
صدها بار اوراقش را بگرداني يا هزاران بار مضامين اش را قرائت
نمايي... نه غزل ساق و زانوست، نه بيت چشم و ابرو، نه قصيدة
نازو ادا است، نه مثنوي و امق و عذرا... ذرات خاك اين وطن الم
ديدة زحمت رسيده... هست كه به فضا صعود نموده، با ديگر ذرات
اين كرة خاكي آميخته اند. در آنجا طبيعت به ايشان معرفي نموده:
... اين خيل ذرات رنگارنگ است، شما از ذرات دود چرس و بنگ؛
اينها همه ذرات گل و گلزار اند، شما همه اجزاي... نصوار... اين
ذرات از خجالت آب گرديده، نزول نموده با خاك مي آميزند.و مي
بينند: يكي كبكي به پشتش، ديگري بودنه يي به مشتش، يكي مرغي مي
جنگاند ديگري كبوتري مي پراند، گروهي غرق قمار و فلاش اند، گروهي
ولگرد و اوباش... نه غم دين دارند، نه انديشه از امروز و فردا...
براي شان محقق مي شود كه علل اين همه خرابي ها و پس ماندگي ها
فقط از بي اعتنايي ها و سستي ها و تنبلي هاي افراد اين خاك است.
اين جاست كه آن ذرات به صورت صوت و صدا و آهنگ از زبان شرقي
بيرون گرديده است.(5)
يا در پايان مقدمه مبسوط گورمشتي كه هنوز چاپ نگرديده مي نويسد:
"اين رساله كه به نام "گورمشتي" به رشتة نظم در آورده شده، محض
از براي پند و نصيحت بوده كدام غرض و هدف ديگر را در بر ندارد...
طبق درك و درايت طبقه عوام با لغات و كنايات و امثال معمول خود
شان سروده شده، از شعرا و ادباي محترم خواهشمندم كه آن را محل
تنقيد قرار نداده.... به اصلاح منصفانة آن بكوشند.(6)
و در مقدمة منظومة (عرض من) كه هنوز چاپ نشده مي نويسد:
"اخبار و اشعاري كه درين كتاب و خطاب تحرير مي شود، هجو نيست...
عرض است كه... خفتگان بستر كاهلي و به پهلو افتادگان بالين
غافلي را مخاطب مي نمايد كه از خانه كهالت و عطالت بدر شده...
برخيزيد، حركت كنيد، راه رويد، كوشش نماييد...."(7)
آثـار شـرقـي
از عصمت الله شرقي، چند منظومه شعري، ديوان غزليات، مجموعة
امثال و حكم برجا مانده است.
نويسندگان كتاب هاي "معاصرين سخنور" و "پرطاووس" از اين آثار
شرقي نام مي برند: مرأت حقيقت، قيامت صغرا، نظام جامعه، درد
دل، خطاب به اخلاف، گور مشتي، امثال التاجيك كه حاوي ده هزار
فقرات و مصراع از ضرب المثل هاست.(8)
نگارنده در سال 1367، سه سال قبل از وفات، در منزل شرقي با
ايشان صحبت مفصلي داشتم. شرقي آن روز آثار چاپي و خطي خود را
به من نشان داد. من از نسخه هاي خطي يادداشت هايي گرفتم كه
قرار شد در مقالتي به معرفي آن آثار اقدام نمايم.
به اساس آن ملاقات و يادداشت ها من اين آثار را از شرقي مشاهده
نمودم كه هر يك را تاحد امكان معرفي خواهم داشت.
"شلاق
عبرت" ، "درد دل" (اين دو اثر چاپ گرديده است.)
گور مشتي، سوته حافظ ، الهام ، خونجگر ، عرض من، ديوان غزليات
و مجموعه امثال و كنايات.
آنچه درمعاصرین سخنور توسط مولانا خسته ذکر گردیده به یقین نکاتیست
که ازقول وزبان شاعر نقل گردیده است .چه شیوه کار مولانا خسته
چنین بود.این که بنده به گونه شاهد مستقیم آن آثار را ندیدم
وهمین اکنون نیز آنچه را من یاد آورشدم برجا مانده است ، معلوم
می شودکه شرقی درسالهای بعد عناوین برخی ازکتاب های خود را
تغیر داده است .شاید کتاب های: مرات حقیقت ، قیامت صغرا ، نظام
جامعه ،خطاب به اخلاف، بعداً عناوین :الهام ،خونجگر ،سوته حافظ
و عرض من را به خود گرفته است . تا دریافت سایر آثار شرقی ما
با این فرضیه ، حرکت می نماییم، مگر آن که آثار یاد شده در
کتاب مولانا خسته ومولوی
حنیف بلخی
ازمیان یاد
داشتهای
شرقی
سربیرون آورد ودسترس
گردد.
شلاق عبرت
نخستين اثر ميرزاعصمت الله شرقي كه چاپ شده (شلاق عبرت) نام
دارد. اين رساله كه به گونه مسدس شيوا و درازي سروده شده و شكل
يافته است، به قول شاعر شلاق عبرتيست كه بر پشت و پهلوي غفلت
زدگان و خواب برده ها حواله شده است و همچنان به شاعران و
آفرينش گراني كه فقط به پسته و بادام يار انديشيده اند و از
درد و عقب ماني ها ناآگاه اند و يا بي محابا از كنارش مي گذرند.
عرض مرام كه در سر آغاز اين رسالت آمده است به نحوي روشن،
خواست و هدف شرقي را بيان مي دارد. آنجاست كه مي خوانيم:
"اين
داد و بيداد، اين آه و افغان، اين سوزگداز اين گريه و ناله و
اين گله و گذار و بالآخره اين انتقاد و ترديد كه به اين رساله
درج است، هجو نيست عرض است، دشنام نيست التجاست كورو كتره نيست
حقيقت است اشاره و كنايه نيست صراحت است يعني پاره هاي دل
سوخته است و درد جگر افروخته...
اين داد و بيداد از پس ماندگي هاي عالم اسلامي است نه از تعريف
و توصيف نرگس بادامي... اين آه و افغان تقبيح و تذميم جهالت و
نادانيست نه تمجيد و تمحيد ابروهاي كماني.
اين سوز و گداز از دور ماندن معارج عرفانيست نه از فرقت مه
پيكران جسماني، اين گريه و ناله از غلبه احتياجي و ناتواني و
ناداريست نه از هجر و الم محبوبان بازاري...(9)
و در همين راستاست كه پس از بيان سوز و گداز فراوان مي سرايد:
به اديب ست به اين فرصت نازك لازم كه قلم را به كـف خـويش
بگــيرد قـايم
بـنــمايـد ره بهـــبـود به مــلـت دايــم ني كه گويد هــمه
دم بر سـر يار نايــم
(خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست)
(تاب اين زلف پريشان تو بي چيزي نيست)
و در بـــند ديـــگري مــي گويد:
غم اين ملت بـيچاره ببـــايد خـوردن بـار ايـن مـردم
غمديده بـبــــأيـد بـردن
تن ببايد بـره خدمت شان افـسردن ني كه گيري قلم و پف بكني
تا مـردن
( كه اگر رفت و نشد بوسه زدن پـايش را )
( هركجا پـاي نهـد بـوسه زنـم جــايش را )
همين ويژگي است كه ابراهيم خليل پيرامون شرقي در رساله (شلاق
عبرت) او سروده است.
شـاعر بـا درد ملت شـرقي شيــرين زبـان
درد قومي را بـيـان كـرده بـه اشـعــار روان
ظاهر از الفاظ رنگـيـنـش نـزاكـتها چــو گل
صورت گلشن به معنايش لطافت ها روان...
نام آن مجموعه را شلاق عبرت مانده است
تا با اين شلاق خود تنبيه سازد غافلان(10)
شرقي (شلاق عربت) را با اين ابيات آغاز مي كند كه به همين شيوه
تا پايان رساله امتداد مي يابد:
من اعوذ خوانده از وسواس شيطان الرجـيم ابتدا كــرده به
بســم الله الرحمـــن الرحيم
بركشيده از جـگر تكبـــير الله العـــــظيم خوانده الهم
صــل را به محــمود الــكريم
مي دهم پند ايها الـــناس اتقوا را بــا شـما
مي نويسم ليـــس للانــسان الا مــاسعي
با اين آغاز در ابيات پسينه، همه اصناف و اقشار را مخاطب مي
سازد و نابه هنجاري ها را تذكر مي دهد و راه هاي بهبود را مي
نمايد. تا آنجا كه به شاعران مي رسد. از اينكه شاعران همه به
دام زلف و كاكل گير افتاده اند، شرقي سخت اندوهناك است. از
آنرو محكم ترين شلاق ها را به شاعران فرود مي آورد و مي گويد:
استخوان را مي نويسي گوهر اي آزاده خــوي
دود بوئي را تو مي گوئي نگار مشــــك بوي
زلف مي گويي و مي پيچي براي پشم و موي
خال مي گوئي و مي ميري بـــراي داغ روي
تا تواني بعد ازاين از دين و ايــمان حرف زن
زاتحاد قوم و از شمشــير بران حـرف زن(11)
تو بروتي را كه گوئي غنچــه ات تنــك شكر
طـفلكي را گر بگوئي چـشم تـو بـادام تر
سـاده يي را گر بگــوئي روي تو قـرص قـمر
يا بگــوئي هست دندان تو مــانند گـــهر
مرد اگـــر هم بود زين گفتار ها زن مي شـود
در ميان جامــعه تاوان گردن مي شود(12)
شلاق عبرت به همين منوال شلاق گونه و عبرت انگيز ادامه مي يابد
و در حدود 77 صفحه را فرا مي گيرد.
اين مسدس آگهي بخش را شرقي با اين ابيات به پايان مي برد:
شـرقي تـا جان در بـدن داري بـرو تـعـليـم كن
تـا كه جان داري فغان و ناله را تعمــيـم كن
هركسي را هرچه مي داني به او تفهـيم كن
خويش را بر خدمت دين و وطن تسليم كن
تا به وقـت زندگي فيضي ز تو ناشي شود
بعد مردن بـر مزارت جــوش گلپاشي شود
درد دل
درد دل دومين اثر چاپ شده شرقي است. اين رساله به شمار هزار
جلد در سال 1336 نشر گرديده و به همان شيوه (شلاق عبرت) بيان
سوز و ساز و درد دل شاعر است از عقب ماندگي ها ، خرافه پرستي
ها ،كاهلي ها و بيكارگي ها.
استاد محمد ابراهيم خليل در تقريظ اين رساله نگاشته است:
شاعر حساس ملـت (شرقي) فـرخ نهـــاد
داد دلـسـوزي خود را بـا زبـان شــــعـر داد
اين مسدس را بنام (درد دل) انـشاد كــرد
پـر حلاوت پـر نـزاكت پـر منافع پـر مـــــفاد
آن نواقص راكه پيش ما شده رسم و رواج
با بيان خير خواهانه نمــوده انتــقاد(13)
استاد سترك و پرمايه خليل الله خليلي پيرامون شعر وسرايش شرقي
و رساله (درد دل) اينگونه ابراز نظر نموده است:
ز برق خامه شرقي دميده شعله شرقي
درود بـاد بـه سـوز و فـروغ خامه شـرقي
نـواي درد دل و شــور عــشــق مـي آيـد
بـگـوش اهل سخن زيـن چكامه شـرقي
درد دل و سوز بياني كه از اشعار گهربار آقاي شرقي، سخن سراي
حساس و دردمند سمنگاني پيداست ما را به مضمون اين مصرع معترف
مي گرداند كه گفته اند:
مگو ارباب دل رفتند و شهر عشق خالي شد
معلوم است هنوز در اين ديار بازماندگان خانقاه مولاناي بلخ
زنده و شهر عشق معمور و معموره سخن آبادان هست من در سخنان
آقاي شرقي شور باطن وسوز دل نويسنده بزرگوار را بيشتر مي
پسندم. زيرا سخني كه از چاشني درد بي نصيب است هر قدر زيبا و
آرسته باشد دل نفريبد و موثر نيفتد و اگر موثر افتد تاثير آن
دير نپايد.(14)
عرض مرام كه در آغاز اين رساله درج است گواهينامه و بيانيست كه
شرقي همه خواست و هدف خويش را در سرايش (درد دل) درآن بيرون
ريخته است. بايد آن را خواند و به انديشه و درد اين شاعر
ارجمند آشنا شد.
درد دل، مسدس طولاني و پر درديست كه 42 صفحه را احتوا نموده
است و اين گونه آغاز مي گردد:
ايها الناس نـواي دل من گـــوش كـنيد داد و فرياد دل بيـدل
مـن گوش كنــيد
قصه درد دل بسـمل من گـــوش كـنيد داستان الم مشكل من گـــوش
كـنيد
بشنويد از دل و جان از دل ديوانه مـــن
شور من غـصه من ناله و افـسـانه من
نرميد از من بيچاره غمـــديـــده زار نشويد از سخن تلخ
و درشتـم آزار
نكنيد از من افتيـده افسرده فــــرار گوش داريد با فـغان
من زار فــــگار
زار نـالـي مــــنِ زار شـنـيـــدن دارد
مي كنم درد دل اظهار شنيدن دارد
شرقي راه و هدف خويش را مشخص نموده است. از بي خبري ها و
پسماني ها به درد آمده است. از آنرو با بيان درد دلش مي خواهد
راه درمان و چاره را بنمايد. انتقادش براي اصلاح و بهبود است
نه براي نفس انتقاد و بدبيني. چنانچه مي گويد:
با اديب است به ايـن فرصت نـازك لازم كه قلم را بكـف خويش
بگــــيرد قــايم
بـنـمـأيـد ره بـهــــبـود بـه مـلـــت دايـم ني كه گويد
هــمه دم بر سر يار نـايم
خواب اين نرگس فتان تو بي چيزي نيست
تاب اين زلف پريشان تو بي چـيزي نيست
درد شرقي، درديست برخاسته از غفلت زدگي های مردم . در قبال صيد
افگني ها و توطئه هاي صياد، او كه دام را در عقب دانه ديده است
فرياد مي زند و بيدار باش مي دهد:
تو خبر ني و بـبـالاي تو جنــگ و جدلست توخبر ني و جدال
از سبب ات بر دولـست
تو خبر ني و جهان بهر تو كندو كپل است تو خبر
ني و همه سوي تو اندر دبل است
به كجا داد زنم پيش كه فـرياد كنم
تا ترا بــا خــبر از حيله صـــياد كنم
كارا ترين حربه دشمن و مخرب ترين وسيله در نابودي ملت ها،ایجاد
نفاق و جدائي است .شرقي با مشاهده روش بهره جويان و برگ هاي
تاريخ اين حقيقت را نيك دريافته است. از آنروست كه ميگويد:
ايكه در دهر مسمي به مـسلمانستي مالك غيرت و هم صاحب
ايـمانستي
خواه هـنـدي و عرب خواه ز أيـرانستي خواه تـركي و يـا تاجيك و
افغانستي
متفق شو بهم امروز كه از پا رفتـي
بـه خدا رفتي بوالله و بـا الله رفـتـي
شرقي كاروان پيشرو تمدن را مي نگرد و از پس ماندگي ملت و ميهن
خويش مي نالد . موارد احتياج و نياز را يكايك مي شمرد باكنايه
وباصراحت می گوید، تاچه زماني ماغرق اين غفلت و بطالت باشيم.
به ابياتي از او توجه كنيم:
مـرده از مـا كفن و سـوزنـش از جاپـانـي زنده از
ما چپن وتكمه اش از برتـاني
كاكل و ريش زما شانه اش از هـسپاني پاي از ما و جراب و
بوتـش از آلماني
لب زما لب سرينش سـاخته جنـواييست
چشم از ما و ولي عيـنكش امريكاييست
و يا اين ابيات:
كان ما زير زميـن خفـته و مابي دولت گنج ما در ته خاكستر و
ما بي ثـروت
قوت مـا كف مـا بـوده و مــابي قــوت زور ما جرأت ما بوده و
مــا بي جـرأت
آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم
يار در خانه و ما گرد جـهان مي گرديم
ما به ايشان دو شاخي و به سوهان محتاج هم بداس و تبر و
تيشه وسندان محتاج
هم به ديگ و طبق و كاسه و قندان محتاج تـا به اينجا كه
به يـك پودر دندان محتاج
نيست جز مال دگرها بدر خانـه ما
آفرين باد با اين هـمه مــــردانه ما
بدين گونه سراسر رساله درد دل، همه بيان نابساماني و بيدار باش
توده هاست تا به خود آيند و خويش را با كاروان رفته همگام
سازند . بايد خواند و با دردها و آرزوهايش آشنا شد و همچون
آئينه خرابي ها و كاست ها را يافت و شناخت.
و اما رساله درد دل با اين ابيات پايان مي پذيرد:
شرقي از درد دلـت شـور به عالم زده اي عالمي را بـا
غـم و غصه و مـاتـم زده اي
از فغان مجلس عيش همه برهـم زده اي راست گويم كه
تو تنها زهمه غم زده اي
دلم از سوز و غمت عزم كفـيدن دارد
سـيـنـه از درد دلت قصد دريــدن دارد
رساله درد دل در انجام با مستزادي نيز همراه است كه دو بيت آخر
آن را نقل مي كنيم:
در ذكر وطن شرقي چه تاثير عجيب است از بسكه حبيب است
شـيـريـن شـود از بـردن نـامش سخن من كــام و دهــن مــن
و اما در كنار رساله هاي منظوم و مطبوع (شلاق عبرت) و (درد دل)
،شرقي آثار ديگري نيز دارد كه تا هنوز چاپ نشده است. از آن
جمله اند:
رساله هاي شعري: گورمشتي، سوته حافظ ، الهام خونجگر ، عرض من ،
ديوان غزليات و مجموعه امثال و كنايات.
گورمشتی :
شرقي رساله گورمشتي را با اين ابيات آغاز نموده است:
پيش از آني كه انـدرين ديوان زير اين نام و تحت ايـن عنوان
خامه خويش را دهـم جــولان طبق امر پـيـامـبـر ذوالـــشان
نـام حق بــر زبــان هـمـي رانـم
كه به جان و دلش همي خوانم
بعد حمد خداي بي هــمتا يـعـنـي آن ذات واحــد يكـتـا
به درود پيــــامبــر اعلي زدهان مي كشـم چنـين آوا
صلوات خداي بــروي بــاد
تـا به روز جزا پيــاپي بــاد
هم چنانكه گفتيم همه سرود هاي شرقي پند و اندرز و حكمت است.
كمتر شعري را مي توان يافت كه در آن مفهوم و معنايي، جهت ارشاد
مردم نهفته نباشد. از آنرو گورمشتي نيز رساله ايست در جهت
آگاهي و هوشياري مردم و بيداري خواب بردگان و غفلت زدگان. شرقي
در ابياتي پيرامون تسميه اين رساله و مرام خويش به صراحت چنين
گفته است:
اين سخن هاي بيدمـاغي نيـست چـار ضـرب سر اولاغــي
نــيـسـت
نظم و ابيات كوچه باغي نيـــست صوت قلب است قاغ زاغي
نيست
آنچه در اين کتاب و ايـــن ورق اسـت
حق و حق و حق و حـق وحق است
من به لـفظ دري در اين دفتر بـهـر خوابـيـدگــــان در
بــسـتـر
بهر مفـــته خــوران تــن پرور هم به بدمستگان بـي سرو بر
بند شيريني مي كنــم ايجاد
بشنو از بند هــر چه بـــاداباد
من به خوابـيــدگـــان تـن پـرور پند خود را چـــو مي نمودم
سر
تا به جنبان شــوند از بــسـتـر كسي هم گفت اندر آن مـحضر
كي از اين پند و وعظ بر خيـزند
گورمــشتي بـزن اگـر خيـــزنـد
گورمشتي با اين ابيات به پايان رسيده است:
شرقي تنـقيد تـو كشال شده پـر كنـايــات و پــر مثـال شده
رسم پــرداز وضــع حـال شده ني كه تنـقيد بـل جدال شده
به گمانم هـمين قدر كـــافيست
به مريضــان جـاهلي شافيست
سوته حافظ :
دومين رساله چاپ ناشده شرقي (سوته حافظ) نام گرفته است. در اين
كتاب شاعر بر بيداد نوع بشر انگشت مي گذارد و برخلاف خيال
پردازان واقعيت هاي ملموس را مي نگرد، و افراد انساني را از
درندگي و بيدادي كه بر همديگر روا مي دارند بر حذر مي دارد و
راه هاي بهزيستي و زيست انسانی را مي نمايد.
رساله سوته حافظ همچنان كه شيوه مرسوم است با حمد ايزد توانا
اينگونه آغاز مي گردد:
اول و اولـتر از نطق و بيان پيشتر ز ايراد اين بحث و
نشان؛
طبق امر رهـــبر آخر زمان ايـن سخن مي آورم انـدر زبـان
حمـد بـي حـد آن خـداي پـاك را
آنكه جان بخشيد مشت خاك را
پس از چند بيت به عنوان آغاز و افتتاح (سوته حافظ) و يا چوب
عبرت انگيز و بيدار ساز خود را حواله بيداد گران مي كند و نوع
انسان را كه به جان هم افتيده اند، مخاطب مي سازد و مي سرايد:
اي بشر اي گوشت خوار هـمديگر دشــمن عـــزو وقــار
هـمديگر
غــنـدل و گـــژدم و مــار همديـگـر اژدهــــاي جــان
زار هــمديگر
تا بـكي از كــــار زار همـــديگر
تيره سازي روزگار هـــم ديـگر
ني زدستت بحر و بر آســـوده است ني دمي كوه و كمر آسوده
است
ني زماني خـشك و تر آسوده است نه زتو ماه و قـــمر آســوده
است
بـر زمين و بر زمــان گـــشـتـي بلا
هم به اين و هم به آن گشتي بلا
آهو مي نالــد ز دستــت در كمر مرغ مي نالد ز ظلمـت
در شجر
روز و شب در زير بــار تســت خر شير هم از
تست دايـــم پــرحذر
ني ز دست تست انسان درامان
نه ز جبر تست حــــيوان در امان
و اما ابيات پاياني (سوته حافظ) را اينگونه به آفرينش مي آورد:
وآنچه بـر ديگر كـســان اين جــهان وآنـچـه بـر اقـوام
ديـــگـر هـر زمـان
رفته ظلم از ظالمان شان هر زمان ني از او شان مي برم
نام و نشان
ليك خلص كرده مي گويم چنين
لـعـنـت الـلـه عــــليـهم اجمـعـين
عرض من :
رساله ديگر و يا سومين رساله آماده و چاپ ناشده عصمت الله شرقي
(عرض من) است در اين كتاب شرقي سه نامه داد خواهي و يا سه
عريضه منظوم دارد كه هر يك را به حضور خداوند متعال، پيامبر
اسلام و به حضور خلق خدا(ج) تقديم داشته است.
شرقي عرضش را در برابر آفريدگار اينگونه پيشكش مي نمايد:
حمد خـدايي كـــه روان آفريد در زيـر چـشـم دهـــان آفـريـد
بهر دهـــان كــام و زبان آفريد بهر زبان نطق و بيـــان
آفــريد
نخل زبــان را رطــب نوش داد
در سخن را صـــدف گوش داد
پس از اين، خواست و نياز خويش را بيان مي دارد كه چندي را
بگونه نمونه مي آوريم:
عـرفت پـاريــنـه مـــا بـازده حكمت ديــرينه ما بـاز ده
شوكت دوشيــنه مـا بازده عظمت پيشـينه ما بازده
قوت بســيار بـماكن نصيب
ثروت بسيار بمـا كن نصيب
عريضه اش را به حضور پيامبر اسلام چنين آغاز مي نمايد:
پا به وضـــو با هــمه عجز ونياز روي به كـعـبـه و سـرجـــا
نـــمـاز
از سبــب امتـــت اي كـار ساز عريضه يي دارم بــسي دور ودراز
عرض مرا بهر خــدا گــوش كن
بهر خدا عرض مــرا گــوش كن
اي شهي دين سرور عالي جناب نــــور ده روشـــنــي
آفــتــاب
مـعـــجـزه پـــاك تـو ، ام الـكـتـاب ذات
تو شد شافع يوم الحساب
يك نظــر انداز به ديــنت ببين
بـا نظر مـهــر قريـنـــت ببــين
چارده قرن است وسي وشش كم خوابيــده اى در حــريم مـحترم
مـا هــمـگـي بـســتـه در درد والـم بيكــس و بي ياور و
بيچاره هم
منتــظران را به لـب آمد نفـس
اي به تو فـــريـاد به فريـادرس
حـضــرت صـديـق خود آواز كـن دريچه خوابگه اش بازكن...(15)
ساعتي بنشين و به او راز كن این همه را ازروی اعجاز کن
تا بــه تو او راز نــهاني كــند
فرمــوده ات را نــگر آني كند
گــوي كـه اى پير بزرگ جهان يك نگهي كن سوي اسلاميان
خـوب مـدقق بشنو از قعرجان بین بـه ديــن مــن و احكـام آن
كـايـن همان دين من آورده است
يا ديگر و اولـش كـس برده است
گر كه زمن گو كه صـداقت كجاست رحم كـجـا رفـت و مــروت
كـجـاسـت
علم كجـا رفــته و حكمت كجاست شرم كجا، عفت و عـصمت
كجاست
خربوزه واعتصـــموا را كه خورد
انگبين فاصحلوا را گــو كـه برد
و اين عريضه خويش را چنين به پايان مي برد:
شـــرقي غمگــين پر آلام را غم خـور قوم و الم آشــام را
بي كسي و بي ياور ايام را ســرباخــته و خادم اسلام را
پنـجه غيبي تو به دادش رسان
يعني كه او را به مرادش رسان
و اين ابيات هم از سرآغاز عرض شرقي به حضور جامعه اسلام است:
اولا از ســوي مــن نـا تـمــام ناقص و نادان جـگر سوز
خــام
باد به جمهور مسلمان سلام بعد شروع مي كنم انـدر كـلام
گوش بداريد كه فرصت كم است
خطبه من خطبه درد و غم است
و در ختم اين داد نامه مي گويد:
شرقي كه از شرق ندا مي كند بـا دل پـر درد صـــدا
مـي كـنـد
دست بـرو ورد و دعــا مي كـنـد این همه را بهر شمـا
مي كـند
ناله وي بهر خدا بشــنويـد
بهر خدا عرض ورا بـشنويد
الــهــام
الهام اسم رساله ديگريست كه شرقي آماده دارد. گفتيم همه ابيات
شرقي از سر سوز و درد و براي بهبود نابساماني ها ووضع اجتماعي
است. از آنرو شرقي هرجا در ديوان شاعران ابياتي در اين روند مي
يافت مورد توجه اش قرار مي گرفت. باري شرقي ابيات نابي را از
ديوان ابوالمعاني بيدل گزيده است. ابياتي كه سخت پربار و مايه
ور از مفاهيم اجتماعي و حكمت آميز است و پس از آن اين ابيات را
تضمين نموده است.
شرقي مجموعه اين مخمس ها را در رساله يي گرد كرده و (الهام)
نام نموده است. بگونه نمونه بيتي از بيدل را اينگونه تخميس
نموده است:
هركس كـــمر جهــد به عـلم و به هنر بست يعني كــمر از
بهــر هنـــر جنس بشر بست
هر دانه درختي شد وهر شــاخــه ثمـر بست صد سنگ شد آئينه و
صــد قــطره گهر بست
افسوس همان خانه خـــراب اســت دل ما
و بيت ديگري را اينگونه تخــميس ساخته است:
اين كش وگيري كه اندر صـــحنه گيتي بپاست زين هياهويي كه
ازهر سو طنينش در فضاست
گر كه تاثيرش همي پرسي بگويم بـا تو راست در كمين خلق غافل
گرهمين صوت و صــداست
آخر اين كهسار سنگـين بر فلاخن مـــي رود
همچنان يكي از غزليات بهاريه ميرزا عبدالقادر بيدل را بگونه
شيوايي مخمس نموده است كه اينجا مي آوريم:
با چنـين غسلي كه بـا آب مـطر دارد بهار
با چنين سبزينه چادر كه به سر دارد بهار
با چنين گلگون لبـاسي كــه بـبر دارد بهار
سير گــلزار كه يــارب در نظــر دارد بهـــار
كز پرطاووس دامــن دركمــــر دارد بـــهار
غنچه وا ناگشته يكسر زين گلستان رخت بست
ديده كامل نـاگشوده نـرگـس بـيـــچاره خـــسـت
تاشگوفه چشم خود بگشود،گشت از خاك پست
جلوه تا ديدي نهان شـد رنگ تا ديدي شـــكست
فرصت عـرض تمــــاشا اينقدر دارد بهـــار
ابر مي بــارد زچــشم خـويشتن اشك مطر
طـــره سنـبل پريشــان دل خنــك باد سحر
ديده نرگس به حيرت غنـچه هـم خون جگر
لاله داغ و گل گريبان چـاك و بلـبل نوحه گر
غير عبرت زين چمن ديـگر چــه بر دارد بهار
دوش پرسيدم زبيدل كـــاي اديـــب محترم
خوانده اي ابيات اوصـــاف بهـــاران يك قلم
گوچه آمد خوش ترا گفتا كزآن جـمله رقــم
از گل و سبنل به نظم و نثـر سعدي قانعم
كاين معاني در گلـــستان بيــشتر دارد بـهار
برجنون ما چه لازم طعنه اي صاحب دلان
نسبت ديوانـــگي بـــرما چرا اي عــاقلان
ما نبوديم اينــقدر بيـــگانهء فهــم و بيــان
كهنه درس فطرتيم اي آگهي سـرمايگان
چند روزي شد كه ما را بــي خــبر دارد بهار
شرقي در كنار اشعار اجتماعي ابوالمعاني بيدل گاه گاه سرود هاي
طنز آلود او را نيز تخميس نموده است. البته آنجا هم هدف خويش
را دنبال نموده و در نقد واصلاح مردمان سخن رانده است.
روزي نظر نــــمـودم بـريـك گــداي ابـتـر بر پشت باب قاضي
ايستاده هـمچو چاكر
رفتم به بيخ گوشش گفتم كه اي برادر از خوان اين بزرگان دستي
بشـوي وبـگذر
كاينجا خوردني ها غير از قسم نباشد
خونجگر
خونجگر نام رساله ديگريست كه مجموعه مخمس هاي شرقي بر ابيات
اجتماعي و آموزنده ميرزا صائب را در بر دارد.
به گونه نمونه چند مخمس شرقي را بر ابيات صائب مي آوريم:
اندرين عصري كه عالم است مـغروق بلا هرطرف هنگامه
ها برپا از چـــون وچرا
در ميان ايـنـقدر شور و شـــربـــي انــتها گرچه
در نـظم جهان كاري نمي آيد زما
از حديث راست سرو اين گلستانيم ما
ویا اين بيت:
گـر عـدو عجز آورد آنــسـو مـــنـه تـيـرت ز زه يـا
تـواضـع كـرد نــام راســتي بـــروي مـنـه
هم مگو هرگز كه با من گشته او از دوش به چون شود دشمن
ملايم احتياط از كف مده
مكر ها در پرده بــاشد آب زيــر كــاه را
بحر المعانی
عصمت الله شرقي ديوان غزليات مكمل دارد كه به (بحر المعاني)
مسما ساخته است.
اين ديوان كه آماده چاپ است در چهار بهره بخش گرديده است. هر
بخش و يا ربع آن هزار وپنجصد غزل است و هر غزل دوازده بيت دارد.
به اين حساب ديوان غزليات شرقي مشتمل است بر شش هزار غزل و
هفتاد هزار بيت.
غزليات شرقي همچنان كه شيوه اوست. همه اجتماعي است و هر يك
ابياتش مبين نكته ئي و امري در جهت آموزندگي و راهنمائي مردم
است.
ويژگي هاي ديگري كه غزليات شرقي را سخت با اهميت ساخته اينست
كه هر بيت آن حاوي يك مثل است. در حقيقت تمام ابيات و غزليات
او ارسال المثل است. در مصراعي نكته يي را بيان داشته و در
مصراع بعدي جهت تحكيم و تثبيت مثلي را آورده است. غزلي را به گونه
نمونه مي آوريم:
نـسـازد پـاكدل را قـــرب سـفله نــام بـد ايــنجا
كه نـاپـاك آب از خار و خس كي مي
شود
اينجا
زبـان تــيــز را نــبـــود اثــر بــر آدم ســـركــــش
كجا خار از زبان تيزي بـه آتـش مي خلد ايـنـجـا
ز اصل زشـت نسل نيك روييدن بــــود مـــشـكل
نـزايـد خـرس آهــو بـره يـي را تـــا ابــد ايـــنـجـا
اگـر شخصي شـود عالم تواضع پيشه مي گردد
خميي شـاخه از بسيــاري مـيــوه بـــود ايـنـجـا
ندارد احمقـی بـا خـاني و خــان زادگي ربــطـي
كه از خان زاده هم نادان و احمق ميشود ايـنـجا
نـبـاشـد ارتـقـا مر ســفـله را بــاعــون ديـگر هم
به بـالا گــر رود بـا بــاد خاكـي پـس افـتـد ايـنـجا
اگـر عالم شـود غـافل و راه جـاهــل بدان اي دل
كه نـابـيـنا چو كوران خواب ديده مــي شود اينجا
بـه آخر هـر اسـيـري خواه مــخواه آزاد مي گردد
نـمـانـد تـا قـيـامـت چوچه در زيــر سيـــنـه اينجا
درينجا خوب وبد را از عمل سوديست اي شرقي
كه اسپ وخر زكار خويشتن جو مي بـرد ايــنـجا
مجموعه امثال وکنایات
بجاست كه در پايان اين محضر از كار سخت پر ارزش و معتبر ديگر
شرقي نام ببريم و آن گردآوري و تدوين مجموعه يي از امثال
كنايات است.
در رابطه به اين مجموعه، شرقي مي گويد: در حدود چهل سال قبل
همراه با چند دوست در نزد يكي از دوستان رفتيم. مجلس انس و
صميميت بود از هر در و در هر مورد سخناني گفته مي شد در اين
ميان يكي از دوستان در رابطه با موضوعي گفت "نان از نانواي
ميره و دل علاف ميسوزه" همين مثل بگونه الهامي بالايم اثر
گذاشت. از اين تاريخ تا امروز كه در حدود چهل سال مي گذرد به
جمع آوري امثال و كنايات دست يازيده ام كه اينك شما ر اين گونه
تدوين شده اضافه از بيست هزار امثال و كنايات است شرقي زمانی
که این نکات را برای من می گفت هشتاد وهفت سال داشت و چهل سال
از بهترين ايام عمر او در توجه به جمع آوري امثال گذشته بود.
بناءً مجموعه امثال و كنايات او كه همه از منبع دست اول و از
زبان مردم بدست آمده است، نهايت ارجمند و پر بهاست . اميد است
كه آثار شرقي به شمول مجموعه امثال و كناياتش به زيور طبع
آراسته گردد و بدين وسيله همه از آن فيض ياب مي شوند.
پي نوشت ها
۱- كتاب هاي معاصرين سخنور، پرطاووس و دانشنامه ادب فارسي،
تولد شرقي را 1282 ثبت كرده اند؛ اما 1284 تاريخي است كه شرقي
در سوانح قلمي خود ثبت نموده است.
۲-
-
سوانح قلمي شرقي به قلم خودش.
۳-
دانشنامه ادب فارسي، ادب فارسي در افغانستان، سرپرستي حسن
انوشه، جلد سوم، تهران 1378، ص5577
۴- شلاق عبرت، عصمت الله شرقي، كابل 1334، ص الف وب (عرض مرام)
۵-
درد
دل، شرقي، كابل 1336، عرض مرام
۶-
گورمشتي،
شرقي، منظومة غير مطبوع
۷-
عرض
من، شرقي، منظومة غير مطبوع
۸-
معاصرين
سخنور، خال محمد خسته، پرطاووس، محمد حنيف حنيف بلخي، پشاور
1364
۹- شلاق عبرت عصمت الله شرقي (مقدمه) كابل 1344
۱۰-
شلاق
عبرت ،سرآغاز شعر ابراهيم خليل
۱۱-
شلاق
عبرت 63
۱۲-
شلاق
عبرت 72
۱۳- رساله درد دل، عصمت الله شرقي، كابل 1336، تقريظ ابراهيم
خليل
۱۴- درد دل، تقريظ خليل
نظریات دانشمندان درباره شرقی
ونمونه های ازآثار چاپ شده وچاپ ناشده شرقی
تقریظ استاد خلیل الله خلیلی برکتاب "درددل" شرقی
زبـرق خامۀ شرقی دمیده شعلۀ شـوق
درود بـاد به سوز و فـروغ خامـۀ شـرقی
نــوای درد و ســوز عــشــق مــی آیـــد
به گوش اهل سخن زین چکامۀ شرقی
درددل و سوز بیانی که ازاشعار گهر بار آقای شرقی سخن سرای حساس
و دردمند سمنگان پیداست ، ما را به مضمون این مصرع معترف می گرداند
که گفته اند:
مگو ارباب دل رفتند وشهرعشق خالی شد
معلوم هست هنوز دراین دیار بازمانده گان خانقاه مولانای بلخی
زنده وشهر عشق معمور و معمورۀ سخن آبادان هست. من درسخنان آقای
شرقی شورباطن وسوز دل نویسندۀ بزرگوار رابیشترمی پسندم. زیرا
سخنی که از چاشنی درد بی نصیب هست، هر قدر، زیبا و آراسته باشد،
دل نفریبد و موثر نیفتد و اگر موثر افتد تاثیر آن دیر نپاید.
شاعر بادرد ملت
استادمحمد ابراهم خلیل شاعرتوانا و همروزگار شرقی بود. زمانی
که "شلاق عبرت" منظومه شعری میرزا عصمت الله شرقی، درسال 1334
شمسی چاپ می شد، خلیل به مناسبت چاپ آن مجموعه ودرستایش "شرقی"
این ابیات راسرودکه در آغاز شلاق عبرت چاپ شده است:
شاعر بادرد مــلـت شــرقی شـیـریـن زبـان
درد قـومـی را بـیـان کـرده به اشـــعـار روان
ظاهر از الفـاظ رنــگـیـنـش نـزاکـتــهـا چوگـل
صورت گلشن به معنــایش لطافت هــا نهان
طبع هامایل شود در خواندنش از حـد فـزون
تـامفاد از وی بـگیـرد در وطـن پـیـر و جـــوان
نام آن مجموعه راشلاق عبـرت مانـده است
تـابه این شلاق خود تـنـبـیـه ســازد غـافلان
حق تـعالی ایـن اثـر را آن چنـان بخشـد اثــر
تــاجـوانــان را کـنـد بــیــدار از خــواب گـــران
برگرفته ازکتاب (( شلاق عبرت ))
شلاق عبرت ، مسدس هوشدار دهنده وبیداری آوراست. شرقی در شلاق
عبرت، مردم خوابیده وغافل را، بامثالهای قابل فهم بیدارباش می
دهد وغفلت وبیکارگی را زشت می خواند. چند بندازآن مسدس ارزشمند
رامی خوانیم:
من اعوذ خوانده از وسواس شیطان رجیم
ابتداکرده به بسم الله الرحمن الرحیم
بـرکـشـیـده از جگـر تکــبـیـر الله العــظـیـم
خوانده الهم صلی را بـه محمود کریم
مـی دهم پـنـد ایها الناس اتقو را بـر شمـا
مـی نـویـسـم لـیـس للانسان الامـاسعی
از تـغـافـل از کفـت عـز وقــارت رفـته است
حرمتت رفته ست یکسر، اعتبارت رفته است
نیستی مدهوش کرده اختیارت رفته است
هوش از مــغز و دماغ هـوشـیـارت رفته است
پابه حلقـت مانده شد ای غرقۀ درد و محن
تابه کـی پا در سر پا می نشینی جان من
طفلیت بـرلهو و لعب و یاوه جولانی گذشت
نوجوانی هات بـر عیش و تن آســائی گـذشـت
ماه وسالت سربسراندرهوس رانی گذشت صبح وشامت جمله گی
برجهل ونادانی گذشت
تاخبرگشتی زخود، قند و قروتت رفته است
ازسر و از کله ات ریش و بروتت رفته است
دشمنت اندرکلاهت دم به دم پـرمی زند از درون پنبه
باهمراه نـشــتر می زند
گه به تلک گیرکرده، گه به خنجر می زند گه به دم بازیت
داده، نوع دیگر میزند
تـابـکی بـازیـچۀ دست دیگرها می شوی
تـابکی آمـین گـوی قـول آنـهـا می شوی
از کتاب ( درددل )
بـسـکـه درد وطـن و قـوم خـرابـم کرده شورو حیرانی
شان زارو کبابم کرده
غم نـاداری شـان سخت عـذابـم کـرده
آتش غربت شان سوخته، آبم کرده
مردمان بوی کباب ازنفسم می شنونـد
نـالـۀ دل زدرون قـفـسم مــی شـنـونـد
تـو ندانی که دراین عرصه چها آمدنیست سراسلام چه و ضعی
زکجا آمدنیست
چه مشقت چه مصیبت چه بلاآمدنیست
خاصه بر ما و تـو آیا چه صبا آمدنیست
آنکه شاید غم فردا نه تو داری و نـه مـن
خبر از عـالم دنـیـا نـه تــو داری و نـه مـن
انـدریـن وقـت کـه بـیـدار نـسـازی خود را
چشم مالیده وهوشیارنسازی خودرا
بـاخـبـر از هـمـه اسـرار نـســازی خود را
عالم و چابک و جـرار نسـازی خود را
آنچنان رنج بـبـیـنـی که حسابـش نـتـوان
آنـچنان درد رسد بر تـو که تـابـش نـتـوان
نه غم دین ونه اندیـــشه دنیا داری
نـه هراسی زقیامت نه زعـقبی داری
نه به دل خوف زبدخواهی اعدا داری
نه بکف هستی ونی کیسۀ دارا داری
ازکدام عیب تو گویم که چه ات کردار هست
نیست یاران سخت ورنه سخن بسیار است
توخبرنی وبه بالای توجنگ وجدل هست توخبرنی
وجدال ازسببت بردول هست
تو خبر نی وجهان بهرتوکندوکپل هسـت تــوخبرنی همه سوی
تو اندردبل است
به کجا داد زنـــم پیشس که فــریـادکنم
(
تــا تـرا بـــــاخـبـر از حیـلـۀ صیـاد کنم)
از کتاب درد دل
تشویق به کار، نجات از فقر، کسب حلال و زندگی بهتر
.
غیرسعی و علمت نیست تـرا بـاردگر
غیــرجهدت نبود بـا تو مددگار دگر
نيست جزکوشش توبهرتو همکار دگر
نیست جزکارتو ازبهرتوغمخواردگر
کار اگر کردی همه مام تــو بابای تواند
خویش توقوم تو کاکای تو مامای تو اند
تـابکی ابـتـر و نـادار و پـریـشـان بـاشی
تابکی مفلس وبیچاره وحیران باشی
تابکی تیت وپرک گشته وپاشان باشی
تابکی خایف ولرزان وهراسان باشی
چند دستت تـۀ سنگ دگران می باشد
چشمت اندرکف مردم نگران می باشد
گرد ادبار خود از چهرۀ خود خود افشان
مـرض مهلک خود را بـنـمـا خود درمـان
خودبپوشان تن خود تاکه نمانی عریان
خودغم خویش بخورتاکه نباشی حیران
جزخودت نیست کسی گریه به مرگ توکند
حـســـرتی بـر تـلـف شاخه و بــرگ تـو کند
تو چرا چون دگران عالم و بینا نشوی
از همه رمز جهان واقف و دانا نشوی
از رۀ جهد چـرا از هـمـه بـالا نـشـوی
وزرۀ سعی چرا عالی الاعلی نشوی
خفه ازمــن نشوی جهل تــوآبم کرده
لودگــیهای تـو در داده کـبـابـم کــرده
از کتاب درد دل
راهنمایی به شاعران واندیشمندان :
به ادیب است به این فرصت نازک لازم
کـه قلم رابه کف خویش بگیرد قایم
بـنـمـایـــد رۀ بـهـبـود بـه مـلـــت دایـم
نی که گوید همه دم برسریاری نایم
(خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست)
(تـاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست)
یکی بیکار فتاده ست به چرت رخ یار
یکــی از هجر لب یـار گـشـتـه ست فگار
می سراید دگری از لب و روی دلدار
دیگری غرق شب وروز به این گفت وگذار
(عــاشق روی جـوان خوش نوخواسته ام
ازخـدا صحبت او را به دعاخــواســته ام
)
یکی بگرفته قلم برکف خود از اهل ادب
مـــی کند فکر عـمـيـقـانـه الی آخرشب
بعدصد فکرت واندیشه وصد جنبش لب
می نویسد به روی صحفۀ کاغذ به طرب
بعدمــردن ز جـفای تـو اگــر یـاد کنـم
ازکفت دسـت برون آرم و فـریاد کنم
یکی گیرد قلم خود و به خود ناز کند
کـارخود مـانـده و آهنگ دگر ســاز کند
دفـتـرخـود به روی میز کشد بـاز کند
سپس ازشــوق چنین زمزمه آغاز کند
بـی حـــجـابـانـه درا از در کــاشـانــۀ مـا
که کسی نیست به جزدرد تودرخانۀ مـا
از کتاب درد دل
:
انتقاد از عمل نادرست جوانان و ابنای زمان :
روزی بـا کـاکـۀ یی گـفـتـم زرۀ یـکـرنـگـی
که چرا شاغل یک کار نه ای،ای بنگی
حق و ناحق همه دم بر جدل و بر جنگی
گفت با صد غضب وقهرو به صددلتنگی
گـر مساعد شودم دایرۀ چـرخ کبود
نکنم زیرفلک کـــاردگر غیرســــرود
روزی دیدم که به تعجیل یکی تازه جوان
بـود باشخص دگر سـوی خرابات روان
گفتم ای جاهل بـیـهودۀ غــرق عصـیـان مروآنجا که بسی
است تراخسروزیان
گفت بـا من که مـگو هـست چنین کار تـو زشـت
همه جاخانۀ عشق است چه مسجد چه کنشت
روی بـا تنبلی گفتم که چـرایی حیـران
جمـع بنمودۀ دامــان خود از کار جهان
کار کن کار که دارد به تو این وضع زیان گفت بامــن زرۀ پند
که ای همدم جان
وضع دوران نـگـر و سـاغر عشــرت بـرگـیـر
به من و تو چه که گاو آمد وخر رفت به زیر
تو به این تنبلی تاحال نمردی عجب هست
به چنین حال فلاکت نفسردی عجب هست
بارخودرابه همین وضع که بردی عجب هست
یـا به تن صدمۀ جانکاه نخوردی عجب است
راه بی فایده گردی تـــراصدقه شوم
جگـــروغیرت ومردی تراصدقه شوم
ای که بنگی صفت وکاکه رقم می گردی
کـــاکل اتو زده بانیش قـدم می گردی
پشت سیگار و گهی پشت چلم میگردی
کارکن کار که برباد وعـــدم می گردی
سعی کن تاکه بود قدرت وکار ارزاني
وای ازآن روز که گویی کنم ونتـوانی
از کتاب درد دل
:
نقد جوانان در دوری از اسلام :
بـه فـن سه بجل استاد دگر هــا هستی
بـه چــكـه پـو ز هـمه بـرتـــر و بالا هستی
به فلاش از همه کس عالم و دانا هستی
شامپیون هستی وبرجسته وبـالا هستی
لیک از مستحب و واجب و از فرض و سنن
نیست یک مسله هم نزد توچندان روشن
چشم پت سه طوس وسه شاه زبرمیخوانی نقش سه خر بیک انـداز نظر
مـی خوانی
هـــم بــه دانـسـتـن نــرد اعـجـوبـۀ دورانــی
هم به فسکوت وبه پـاسور فقط طوفانـی
لـیـک بـرفـهـم زکـوة و حج و آیات طلاق
تویی بربی خبری ازهمه برجسته وتاق
از چه در غصب حقوق دیگران استادی
ازچـه دررشوه خوری برهمگان استادی
در تجاوز ز چه چون شیر ژیان استادی
ازچـــه برظلم وستم بهرکسان استادی
از ره ورســم ترحــم خبری نیست تــرا
ز خداوند تـعـالـی حــذری نیسـت تـــرا
از کتاب عرض من
:
عرض حضور عالم اسلامی :
اولاً از سـوی مـن نـــا تــمــام
نـاقص نادان جگر خون خام
باد به جمهور مسلمان سلام
بعدشروع می کنم اندرپیام
گوش بدارید که فرصت کم است
خطبۀ من خطبۀ دردو غـم است
خوب ببينید به هرسوی خویش
باسوی کاروعمل وخوی خویش
درسرک و باغچه وکوی خویش بر طرف خال و رخ وروی خویش
پیش چه بودید وچهاکرده اید
یعنی به اینطور چرا کرده اید
همرۀ این حالـت بیچاره ات
همرۀ این جیلک یک تاره ات
همرۀ این کرتی صدپاره ات
همــرۀ این مـوزۀ بـیـکاره ات
نیـست کسی نام برد ازتو باز
بـر دهـنـت پــوست نماید پیاز
عرض بحضور محمد مصطفی(ص)
ای شۀ دیـن سرورعالیجناب
نــوردۀ روشــنــــی آفــتـــاب
مـعـجـزۀ پـاک تــو ام الکتاب
ذات تو شافع یوم الحــــساب
یک نظرانداز به دینـــت ببین
بـا نـظـر مـهـر قرینت بـبـيـن
بـیـن کـه تـرا ملت و آئین چه بود امر و نواهی تـو بر
دین چــه بود
همت اسلام بـه دوشین چه بود
مسلک اتباع تو پیـشین چه بود
حال نظر کن که چه واگشته است
حال نگه کن که چــهاگشته است
کارمسلمان همه پستی شده
خودســری و وهم پرستی شده
دربـدری کاسه بـدستی شده کاهلی وغــفلت وسستی شده
زین روش و زین عمل و زین قرار
عظمت شان کرده ازایشان فرار
دعوی اسلامی وکردار بد
بحــث مسلمانی وگفتار بــد
قول بد و فعل بد و کار بـد
خـوی بـد و نـیـت و رفتار بــد
ای شــۀ دین احمد فریادرس
رفته ز دستیم بـه فـریاد رس
حـضـرت صــدیــق خـود آواز کــن
دريـچــۀ خوابـگه اش بـاز کــن
ساعتی بنــشسته به او راز کن
اینهــمه را از روی اعــجاز کن
تــابه تــو او راز نهانـی کند
فـرموده ات را نگرانــی کند
گوش کن ای پیربزرگ جهـان
یک نگهی کن سوی اسلامیان
خوب مدقق بشو از قعرجـان
بـین بـه دیـن مـن و احـکـام آن
کاین چه، همان دین من آورده است
یـــا دگـــر و دزد ورا بــــرده اســـت
گرکه زمن گوکه صداقت کجاست
رحم کـجا رفـت و مـروت کجاسـت
علم کجا رفته وحکمت کــجاست
شرم کـجاعفت وعصمت کجاست
خـربوزه واعتصــمو را که خــورد
انگبین فاصـــلحو را گـــو که برد
رشـوت
رشوه چه یعنی که خودرا خوارورسواکردن است
دین و دنیا را به پول چــند ســــودا کـردن است
قـول پـیـغـمـبـر بـطـــور لاابــالـی دیــدن اســت
امـرحـق جـل جــــلاله را تـه پـا کــــردن اسـت
از درون صــومــه قــرآن حــق دزدیـــدن اسـت
جانماز مســـجدی را چـور و یغـما کردن است
در طریق و امر شیطان لعــین ره رفــتن است
از صراط المستــقیم حــق تـــبــرا کردن است
یا به ریش مرشد و استاد خودتف کردن است
یـا کــه نفرین در قفای مــام و بابا کـردن است
بـهـر مـسـوولیت بـیــچاره نـــوتـــه دادن است
بـرخــــلاصی تـوانـگـر راه پــیـــدا کـردن اسـت
راستان را دست بسته در مجالس بردن است
مجرمان را عذرو تعظیم و دل آســاکردن اسـت
خلص مطلب که شرقی رشوه خواری درجهان
خویش را شرمندۀ دنیاو عــــقبی کـردن است
از رسـالـۀ گـورمـشـتـی
گورمشتی بزن اگرخیزند
این سخن های بی دماغی نیست
چـار ضــرب ســر الاغــی نـیـسـت
نظم و ابـیـات کـوچـه بـاغی نیست
صوت قلب است قاغ زاغی نیست
آنچه درین کــتاب و ایـن ورق است
حق وحق وحق وحق وحق است
پند خودرا چومی نمودم سر
بـهـر خـــوابـیـدگــان تــن پــرور
یـا بـخـیـزنـد شـایـد از بستر
کسی ام گفت انــدرآن محضر
کــی زپندت زجـــای برخـیزند
گــــورمشتی بزن اگــرخیزنـد
هم به من گفت دیگران دانا
مکــــن اینطور شورو واویلا
داد و افـغـان و نـالـه و غوغا
ازدم صبــح تــادم بیــگاه
گر بــخواهی اثـــر کـــند آواز
چشم راپت کن ودهان را باز
هوش غافل به طبله و زنگ است
عقل و فکرش به غیژک و چنگ است
یـا به تـریـاک و غمز و بـنگ است
چشم وجانش به صورت سنگ است
گورمشتی زدن به سنگ ای جان
مـشت آزرده می شــود نـــی آن
و درآخر این منظومه می گوید:
گوش خودگیر این دم ای فرزند
جا بده در نهاد خود ایــــن پند
به خدا می دهــم ترا ســوگند
گرجــدایـت کنند بـنـــد از بند
تابـــبـرند دسـتت از شـــانه
نـکـنـی گـوش حرف بیگانه
*
* * * * * * * *
|