بشنو اين حرف مرا جان پدر يادت iiنره گوش و هوشت را بگير بار ديگر يادت iiنره
خدمت خلق و رضاي دادگر يادت نره راهنمائي هاي آن خير البشر يادت iiنره
باز سازي در وطن أي گل پسر يادت iiنره
بر خيز أي جان پدر زود كمر را بسته iiكن كوشش و سعي و تلاش بر ميهنت پيوسته iiكن
از اجانب ملك مردم رشته را بگسسته iiكن در تمدن هاي دنيا خويش
را كم خسته كن
خانهء مخروبهء كابل مگر يادت iiنره
اينجوها در ملك ما سخت كار روائي ميكنه روزها صدها هزار دالر كمائي iiميكنه
دزد را دزدان اسبق راهنمائي iiميكنه آنكس در رأس كار است همنوائي iiميكنه
از چنين انجنير و صاحب نظر يادت iiنره
يكطرف بي كاري و نرخ و نوا افزون iiشده قيمتي ؟ ايجار خانه از سخن
بيرون iiشده
ملت مظلوم ما بيچاره و محزون iiشده شخصيت هاي وطن بيكار و بي مضمون iiشده
تو از اين مسئول خلقِ بي خبر يادت iiنره
ديدي در ايام حج ، حجاج ما افسرده iiشد گوسفند بر دست قصابان دهر بسپرده شد
پول اين بيچارگان در بين چند كس خورده iiشد اعتراف هرگز نكردند تا به قاضي برده iiشد
چهره اش بشناس تا بار دگر يادت iiنره
دشمنان دين و مردم ملك ما را iiسوختند جنگ را بين برادر تا چه حد iiافروختند
غارت و چور و چپاول را به ما iiآموختند چشم خود در ثروت و املاك مايان iiدوختند
كِردهء آن ظالم و بيدادگر يادت نره
ما معادن ، صنعت زيبا نداشتيم؟ iiداشتيم لاجورد و نقرهء اعلى نداشتيم؟ داشتيم
نفت و گاز و آهن و طلا نداشتيم؟ داشتيم ما بت بي مثل در دنيا نداشتيم؟ iiداشتيم
تخطيط و برنامهء آن فتنه گر يادت iiنره
أي وطن آخر ترا فرزند راستينت iiكجاست آن عزيزان صداقت كارو با دينت iiكجاست
وان ضمير زنده و چشمان حق بينت iiكجاست ملت با غيرت و مردان كارينت iiكجاست
اين خيانت ها ببين با چشم سر يادت نره
دست بر دستم بده أي هموطن خدمت iiكنيم يك تن و يك مشت گرديم بين خود وحدت iiكنيم
كار بازسازي وطن چيست ما اگر همت iiكنيم از غريب و مسكين و بيچاره ها دعوت iiكنيم
وز گدا و طفلكِ در پشت در يادت iiنره
بر يتيم و بيوه بنگر جسم و جان گُم كرده است كوكب اقبال خود در آسمان گٌم كرده iiاست
اشك و خون از ديده مي ريزد زبان گُم كرده است آغوش پُر مهر مادر آشيان گُم كرده iiاست
مرغك آوارهء بي بال و پَر يادت iiنره
"فائز" أي فرزند من بر پير و بُرنا كن iiسلام حق ايزد را
شناس بر والدين كن iiاحترام
زندگي خود را بساز بر سيرت خير iiالأنام فرق خوب
و بد نمايي بر حلال و بر iiحرام
خواندن قرآن به هنگام سحر يادت iiنره
ارسالي سيد ذبيح الله سمنگاني