مصاحبه با دكتر شمس الحق آريانفر

 

 

حسيني مدني

 

مصاحبه با دكتر شمس الحق آريانفر مدير مسئول روزنامه اصلاح

 

 

داكتر شمس الحق آريانفر اكنون مدير مسئول روزنامه اصلاح است. او به عنوان يك چهره فرهنگي با سابقه اي ديرينه درعرصه مطبوعات ، مصاحب خوبي براي بحث دررابطه با رسانه هاي كشور است. آريانفر از ولايت سمنگان مي باشد:

 

داكتر صاحب شمس الحق آريانفر كيست؟

يك تبعه افغانستان، يك افغانستاني، تحصيلاتم را دركابل دردانشكده ژورناليزم به پايان رسانده ام بعد از آن، دوره ‌ماستري و داكتري را دركشور تاجكستان از اكادمي روسيه گرفتم. درتمام دوره كاري مصروف كار درعرصة ژورناليزم و تلويزيون و روزنامه ها بودم. و فعلاً دربخشي مطبوعات به حيث رئيس روزنامه اصلاح مصروف وظيفه هستم.

عمده ترين كارهاي فرهنگي شما چه ها بوده اند؟

كارهاي فرهنگي را مي شود در دوعرصه بگويم يكي دررابطه با وظايف رسمي ودولتي بوده كه از زمان فراغت از دانشگاه درراديو تلويزيون بودم، دربخش هاي مختلف وخصوصاً در برنامه سازي تلويزيون، كه در آن وقت تنها تلويزيون دولتي بود، برنامه هاي ما مخصوصاً برنامه اي مي ساختيم به نام كورني ژوند كه نامه هاي شنونده ها را پاسخ مي داد ؛ بسيار موثر بود. حتي تأثيرات برنامه ها را بعد از چند هفته مي ديديم. يعني دركوتاه مدت پاسخ مي گرفتيم. برنامه هاي ما بسيار سازنده بود.

يك دوره درحكومت اسلامي، رئيس عمومي راديو تلويزيون وافغان فلم بودم بعد از آن، وقتي ازكابل خارج شديم در مزار وتالقان به حيث سخنگو و رئيس دفتر مطبوعاتي رئيس جمهور كار مي كردم، و مدتي هم دراين اواخر به حيث آتشه فرهنگي افغانستان در دوشنبه پايتخت تاجيكستان ايفاي وظيفه كردم و از آن به بعد تا حال به حيث رئيس روزنامه اصلاح كار مي كنم.

 

چه باعث شد كه مدير مسئول روزنامه اصلاح شديد؟

وقتي كه در ادارات دولتي كاركردي اختيار به دست خودت نيست؛ مسئولين امور تصميم مي گيرند!

از كار در روزنامه اصلاح راضي هستيد؟

خوب در هر جايي اگر صادقانه كار كني مي تواني براي خود يك راحتي ايجاد نمايي، در غير آن ني، فعلاً در روزنامه اصلاح هم كه هستيم به حيث يك وظيفه، صادقانه كار مي كنم.

شما در روزنامه اصلاح چه مشكلاتي داريد؟

مشكل عمده اين است كه حكومت در پهلوي اين كه نظام نوين اقتصادي را پذيرفته، معتقد به سيستم بازار آزاد است و در بسياري موارد آنرا تطبيق كرده اما در عرصه مطبوعات تطبيق نمي كند. مثلاً در گذشته ها روز نامه هاي خصوصي اجازه نشرات نداشته اند اما حالا اجازه نشرات دارند. قانون تصويبي فعلي درديگر عرصه ها تطبيق مي شود. اما درقسمت روزنامه هاي دولتي تاهنوز قانون سابق اجرا مي شود. روزنامه هاي دولتي نمي‌توانند درعرصة ژورناليزم باروزنامه هاي خصوصي رقابت نمايند. چرا كه محدوديت دارند. در گرفتن اعلان، در تيراژ، درنشرات اين محدوديت ها وجود دارد. قانون به همان قاعده سابق است كه بايد مطابق آن عمل شود درحاليكه، وقتي بازار آزاد آمده بايد روزنامه هاي دولتي هم قسمي دخيل شوند كه بتوانند با رسانه هاي آزاد، رقابت نمايند در غير آن آنها تقريباً كنار مي روند.

يكي از محدوديت هايي كه درگذشته وجود داشته است، به نحوي سانسور درمطبوعات بوده است؛ شما هم اين محدوديت ها را داريد؟

برعكس سابق، حالا آزادي زيادي در اين عرصه وجود دارد. تاحال كسي براي من چيزي نگفته كه چه چيز را نشر بكنيد يا نكنيد، اما يك اصل وجود دارد كه تمام نشرات نبايد در راهي بروند كه منافع ملي آسيب پذير شود. درحاليكه بعضي روزنامه‌ها و تلويزيون ها چنين اصلي را در نظر نمي‌گيرند. همچنانكه شما مي بينيد كه مطبوعات، پيوسته اخبار طالبان و ادعاهاي آنان را نشر ميكنند. اما كسي علاقه ندارد كه دستاورد هاي دولت هم نشر شود اين در حالي است كه وضعيت نشراتي و سياست هاي شان قسمي است كه حتي يك لحظه هم نمي توانند با پاليسي طالبان سازگار باشند.

پس شما با نظر استاد سياف كه گفته بود نشريات ما اكثراً درخدمت طالبان هستند موافق هستيد!‌

رسانه هاي آزاد تقريباً به صورت غيرمستقيم درهمين عمل هستند. اما مشكل كار در اينجا است كه اصل آزادي درجامعه ما تاحال نهادينه نشده ما از آزادي اين برداشت را داريم كه ضد دولت باشيم. درحاليكه اين آزادي در امريكا هم هست و ارتش اين كشور درعراق مصروف جنگ است، اما به اين گونه نيست كه همه چيز را عليه ارتش امريكا نشر كنند. بسيار چيزها را نشر نمي كنند. همانگونه كه درجنگ خليج فارس ديديم كه حتي بسياري واقعيت ها را سانسور مي كردند. درحاليكه ما هم درجنگ قرار داريم، به گونه اي نشرات داريم كه روز به روز جامعه تضعيف مي شود. ودشمن تشجيع مي شود واين يك نوع خدمت است به دشمنان حكومت و مردم!

درست است كه آزادي بيان وجود دارد؛ اما به ديدگاهها و پيشنهادات و طرحهاي سازنده خصوصاً راهكار هاي امنيتي از طرف حكومت هيچ اعتنايي نمي شود!

دقيق است. اما اين عمل ناشي از آن است كه دولت مردان ما احساس مي‌كنند كه مطبوعات با ما دشمني دارند. اما درحاليكه شايد در همه موارد چنين نباشد و اين برداشت هم درست نيست. اما در نشرات دولتي، ما هم تاجايي كه ممكن بوده نه خصمانه، اما براي ايجاد اصلاح ما هم انتقاد مي كنيم. در وزارت‌ها و رياست ها، انتقاد كرديم كه هدف ما اصلاح بوده نه دشمني.

شما به عنوان يك ژورنالست حرفه اي؛ مشكلات كار ژورناليستي امروز را دركجاها مي بينيد، نقيصه هايي كه مطبوعات ما دارند چي ها هستند؟‌

يك مشكل عمده اين است كه بذري را كه ما در اين جامعه افشانديم پيش از وقت است، محيط كاملاً مساعد نيست درگذشته هم آزادي هايي را كه امان‌الله‌خان آورد به اين خاطر تطبيق نشد كه محيط مساعد نبود. ما در بعضي موارد به اين مشكل مواجه هستيم كه جامعه غرب، الگوهايي را كه در فرانسه و امريكا تطبيق مي كند مي خواهد در اين جامعه هم تطبيق نمايد، اين يك مشكل است. مشكل ديگر اين است كه نسلي كه در اين جامعه زندگي مي كنيم به همين آب و خاك عادت داريم و به آن خصوصيات آماده نيستيم همچنانكه درگذشته كمونيست ما تا آخر كمونيست نشد، شعار كمونيستي و انترناسيوناليستي مي داد اما سخت در دايره هاي قومي غرق بود. همانگونه كه مسلمان ما تا آخر شعار مسلماني مي داد درحاليكه سخت درگير درحلقات قومي خود بودند. و حالا هم دولتمداران ما كه با ديد دموكراسي و ليبرالسيم آمده اند اين موارد اصلاً در وجودشان نهادينه نيست. شعار مي دهند اما در عمل چنين نيستند. بلكه در دايره‌هايي قومي و محدوديت هاي ديگر كه ما درجامعه گرفتار هستيم آنها هم در همين چنبرها افتيده اند.

به همين خاطر وقتي در روزنامه نگاري اگر مي خواهي بر اساس وظيفه واقعي عمل نمايي همين محدوديت هاي كه در ذهن ديگران رسوب كرده اند مانع كار اصيل ژورناليستي مي گردد.

به عنوان مسئول اصلاح، بهترين خبر و بدترين خبري كه چاپ كرده ايد؛ كدام خبر ها بوده اند؟‌

اول اينكه بايد بگويم ما در انتخاب خبر دست باز نداريم. همانطور كه مي دانيد روزنامه هاي دولتي اخبار خود را از آژانس اطلاعاتي باختر مي گيرند. ما خودمان خبر را جمع آوري نمي كنيم. خبرهاي ما اكثراً خبرهاي دولتي هستند. خبرخوب ما خبري است كه درجهت ختم جنگ و در جهت صلح و آزادي باشد. و متأسفانه همه خبرهايي كه از انتحار و قتل فرزندان بيگناه اين وطن باشند، خبرهاي ناگوار هستند.

اگر من از مضامين انتقادي خود به شما بدهم؛ چاپ مي كنيد؟

ديده شود كه چگونه انتقادي است. روزنامه ما يك روزنامه دولتي است ما مطالب انتقادي را نشر مي كنيم اما انتقادي كه براي اصلاح باشد، نه براي انتقاد و انتقام، هرمطلب انتقاديي كه براي اصلاح باشد نشر مي كنيم همانگونه كه نام روزنامه ما اصلاح است.

شما يك تعداد از شخصيت هاي معاصر را در هفته نامه پيام مجاهد معرفي كرده ايد؛ به كدام يك از اين شخصيت ها بيشتر علاقه‌مند بوده ايد؟

درمعرفي شخصيت ها، انواع علايق مطرح است؛ دراين رابطه يك چيز كه بسيار اسفبار است اين است كه، جريان تشكل شخصيت هاي بزرگ درجامعه ما متوقف شده براي يك مدتي، ما شخصيت هاي بزرگي درعرصه، ادبيات، تاريخ، فلسفه و عرفان داشتيم، اما متأسفانه فعلاً نداريم. شايد هم جنگ ها و بحران‌ هايي كه وجود داشته ما را به يك نوع بن بست كشانيده به يك نوع فقر فرهنگي گرفتار كرده، سابقاً هم در داخل كشور همين مصيبت ها وجود داشت، مثلاً در وقت كه روس ها در افغانستان بودند، تمام حرف اين بود كه شما چند اصل ماتريالسم را بدانيد. دانشمند همان بود. بزرگترين دانشمندان هم سر به نيست مي شدند به خاطري كه چيزهاي را كه آنها مي دانستند چيزهاي بدرد بخور نبود.

موضوع دوم اينكه بعضي از دانشمندان ما سر به نيست شده يا قصداً به فراموشي سپرده شدند. بسيار تأثر آور بود برايم كه بسيار شخصيت هاي بزرگ بودند اماتا امروز نسل فعلي آنها را نمي شناسند. مثلاً يكي از آنها، قاري نيك محمدپرواني است كه هيچ كسي نمي داند كه چه كاره است. او شخصيتي بوده كه در هند و عربستان و ايران تحصيل كرده و از اساس گذاران مكاتب ديني درافغانستان بوده است. و آثار بسيار ارزشمند هم دارد كه نه آثارشان چاپ شده و نه كسي از او ياد مي كند و نه نسل امروز آنها را مي‌شناسند.

همچنان مولانا سليم طغرا از بزرگترين شخصيت هاي ادبي و فلسفي بوده، يكي اورا پيش علامه سلجوقي مي برد و او هم در مي يابد كه نسبت به مولانا طغرا بسيار كم است. و اين نابغه را كس نمي شناسد. و يا مولانا قربت، و كسي كه مرا زياد متأثر ساخت مولانا خال محمد خسته است. كه ازجمله بزرگترين دانشمندان روزگار در عرصه ادبيات و دين بود. كه حتي مي‌تواند ازمولانا جامي بهتر باشد. چهارده سال تنها در هندوستان تحصيل مي كند و تذكره هاي زيادي مي نويسد، اما در آخر قسمي وفات مي كند يكي از فرهنگي ها مي گويد: كه ازشفاخانه ابن سيناي وقت تيلفون كردندكه در همينجا يك ملا فوت شده كسي را ندارد؛ وقتي رفتم، ديدم مولانا خسته است. و هيچ كسي هم در كنارش نيست و دستارش زير سرش گذاشته شده است. مي بينيم كه يك آدم با آن عظمت علمي چقدر درحالت خواري فوت مي كند. و كسي از دولت مداران در آن زمان توجه نمي كنند. درحاليكه مولانا خسته دركمال عزت نفس زندگي مي كرده است، مي‌گويند يك وقت استادخليلي آمد كه استاد خسته دريك زير زميني نمناك نشسته و كتاب مي نويسد و از آن طريق امرار معاش مي كند و زندگي مي كند؛ استاد خليلي گفته كه من اين زندگي يك نوع حسرت مي خورم كه چرا ما مثل شما نيستيم كه با اين عزت نفس وغرور زندگي كنيم كه درنهايت فقر در اوج همت وغرور كه نزد هيچ كس دست پيش نكنيم. توجه به شخصيت هاي بزرگ ازديدگاه و ابعاد مختلف تاثير گذار است.

درميان شخصيت هاي كه معرفي مي كنيد علماي شيعه بسيار كم به چشم مي آيند؛  افرادي مثل ميرعلي احمد حجت، آيت الله سيد سرور واعظ و...چرا؟

يك مشكل وجود دارد كه گاهي به خود شما هم صحبت كرده ام؛ درمواردي كمبود مواد است. در بسياري موارد  بايد يك شخصيت را وقتي معرفي مي كنيم بايد با تأليفات و آثار آنها دسترسي پيدا كنيم تا به صورت درست معرفي نماييم.

مهم اين است كه آن شخصيت ها اثر گذار باشند كه البته آنها هم بسيار اثر گذار بوده اند. اينكه يك فرد فقط مرجع تقليد باشد يك گپ است و اينكه او داراي چه تأليفات علمي و مبارزات سياسي باشدگپ ديگر است؛ من سيد اسماعيل بلخي، كاتب هزاره و... را معرفي كرده ام و فعلاً بر روي اسماعيل مبلغ كار مي كنم و در آينده اگر بتوانم منابع بيشتري پيدا كنم؛ آيت الله سيد سرور واعظ، ميرعلي احمد حجت و ديگر انديشمندان را درپيام مجاهد معرفي خواهم كرد.

براي ما شخصيت هاي كلان افغانستان از هرمليت و منطقه اي كه باشد مهم است و سعي مي كنم در حد توان آنها را معرفي كنم.

وپايان سخن شما:

ازشماتشكر مي كنم و از اينكه از من راجع به رسانه ها و كارهاي فرهنگي پرسيديد. يكي از بخش هايي كه مطبوعات ديگر به آن چندان توجه نكرده و پيام مجاهد آنرا در برنامه چاپي خود گرفته است، همين معرفي شخصيت هاي معاصر ما است كه غالباً در بين مردم و حتي درميان اقشار فرهنگي و علمي ما ناشناخته مانده اند. هرچند كه براي من زحمات زيادي داشته تا بتوانم از طريق منابع مختلف به معرفي آنان بپردازم، اما از اينكه مي بينم فرهنگيان ما زندگي چهره هاي معرفي شده را مطالعه مي‌كنند خوشحال مي شوم.

 

 

 

 

مصاحبه با رهنورد زریاب ادیب و داستان نویس برجسته افغانستان

 

زریاب به همراه همسرش خانم سپوژمی زریاب از برجسته ترین ادبا و داستان نویسان افغانستان هستند رهنورد زریاب چندان مایل نیست تا بین این دو که فعلا یکی در کابل و دیگری در پاریس زندگی می کنند مقایسه ای انجام دهد .

رهنورد زریاب را چگونه معرفی می کنید؟
نام من محمد اعظم رهنورد زریاب، پدرم از شهر باستانی غزنه بود و مادرم از سمت شمال و من در گذر ریکاخانه کابل متولد شدم، از لیسه حبیبیه فارغ شدم و از دانشکده ژورنالیزم دانشگاه کابل سند لیسانس بدست آوردم، بعد از آن در وزارت اطلاعات و فرهنگ در هفته نامه ژوندون به صفت خبرنگار به کار آغاز کردم، و بعد از آن به بریتانیا رفتم و دیپلوم فوق لیسانس را در بخش ژورنالیزم از آنجا گرفتم. وقتی دوباره به کابل آمدم در وزارت اطلاعات و فرهنگ در پست های مختلف ایفای وظیفه نمودم. که اکثر شامل ریاست ها بود. وقتی که مجاهدین به کابل آمدند من تا اواخر سال 1372 در کابل بودم  بعداً زندگی در کابل بسیار دشوار شد که برق نبود، آب نبود، امنیت نبود، بناءً مجبور شدم به فرانسه مهاجرت کردم. حدود ده سال در فرانسه اقامت کردم، و به دعوت دفتر ریاست جمهوری افغانستان، به کابل آمدم و به حیث مشاور وزیر اطلاعات و فرهنگ مقرر شدم. و بعد از یک ونیم سال روابط من با شخص وزیر آقای سیدمخدوم رهین برهم خورد و وزارت را ترک گفتم. از آن به بعد در شبکه تلویزیونی طلوع کار می کنم. 
به چه دلیل روابط شما با آقای رهین برهم خورد؟
 مهم ترین موضوع این بود که من مشاور وزیر بودم و آقای رهین هیچ گاه مشوره های مرا نمی پذیرفت، از سوی دیگر وقتی من آمدم، وزیر خواهش کرد که شما باید طرح یک قانون جدیدمطبوعات را بدهید. یک مقدار اسناد را هم در اختیار من قرار داد که انتقادات جوامع بین المللی بود و من بعد از چند ماه طرح یک قانون را ریختم و نامش را گذاشتیم «طرح قانون رسانه های همگانی» و برایش گفتم که "مطبوعات" دیگر مفهوم را نمی رساند: بخاطری که مطبوع چیزی طبع شده است، در حالیکه ما رسانه های دیداری، شنیداری، نوشتاری داریم؛ بنابر این باید واژه رسانه را بکار ببریم. وزیر حرفم را پذیرفت، اما چندی بعد که پرسان کردم کار قانون به کجا رسیده گفت: من سپردم به شورای وزیران، وقتی که قانون از شورای وزیران تیر شد، دیدم که در آن قانون که من طرح آنرا ریخته بودم به جز نام٬ دیگر چیزی باقی نمانده به همین ترتیب حوادث بسیاری بود. و آخرین حادثه این بود که یک روز وزیر مرا خواست گفت که در تشکیل وزارت مشاوریت از بین رفته، من بسیار خوش شدم٬ در واقع بخاطری که یک تعداد افرادی که از خارج آمده بودند و گویا به صفت مشاور و کارشناس کار می کنند با معاشات بلند باید تصفیه می شدند. گفتم خوب است، گفت، شما حالا هرجای دیگر را که می پذیرید، پیشنهاد کنید که ما مقرر تان کنیم.
گفت، ریاست عمومی رادیو تلویزیون، گفتم من نمی توانم درآنجا بروم بخاطری که یک دوست من در آنجا است  و من لازم نمی بینم که جای ایشان را بگیرم، گفت معینیت نشراتی وزارت، گفتم نه، در اینجا آقای مبارز است و ایشان هم دوست من هستند؛ بنابر این نمی توانم که جای ایشان را بگیرم. گفت اینطور می کنیم که معینیت هنر را احیا می کنیم و شما به حیث معین هنر مقرر می شوید.
گفتم کاری خوب است. اما برعکس وقتی مقرری ها اعلان شد دیدم برخلاف گفته وزیر، مشاوریت از بین نرفته بود، بلکه یک شهزاده را بجای من مقرر کرده است که فکر می کنم میرویس ظاهر بود. و بعد من به حیث معین هنر نه؛ بلکه به حیث رئیس شورای فرهنگی وزارت مقرر شده بودم. و من به خاطر دروغی که وزیر گفته بود در وزارت اطلاعات و فرهنگ، دیگر کار نکردم.
سیاست آقای رهین با وزیر فعلی چه تفاوتی دارد٬ آقای رهین زیاد ابتکار داشت یا آقای خرم؟
به هیچ صورت من نمی توانم بگویم وزیر پیشین وزیری بود، نامطلوب٬ ولی ویژگی هایی داشت که برای من خوشایند نبود. اما وزیر کنونی به نظر من برای هرکاری، مناسب باشد به جزء وزارت اطلاعات و فرهنگ. در افغانستان در ادوار مختلف وزیر فرهنگ کسی بوده که با مسایل فرهنگی آشنایی داشته و نخستین وزیر اطلاعات و فرهنگ استاد سلجوقی دانشمند بزرگ بود و بعد هم چهره های بسیار علمی- فرهنگی در رأس این وزارت قرار داشته، اما متأسفانه در حال حاضر کسی در رأس این وزارت قرار دارد که حتی از لحاظ ظاهری هم به یک تیپ فرهنگی نمی ماند.
اول در اکثرکشور ها وزیر های فرهنگ بانو ها می باشند و اگر مرد هم باشند، با یک ظاهر بسیار آراسته هستند. اما با تأسف وزیر فعلی ما نه تنها با مقوله فرهنگ و با فرهنگ پنج هزار ساله افغانستان آشنایی دقیق ندارد، از نظر ظاهری هم به یک وزیری که بتواند فرهنگ افغانستان را نمایش بدهد، این طور یک آدم نیست.
موقف شما در تلویزیون طلوع چیست؟
من در طلوع بیشتر با ویرایش خبرها سرو کار دارم.
برخی افراد شما را متهم می کنند که شما در تلویزیون طلوع زبان دری را زیاد حمایت می کنید!
ببینید دو تلویزیون یکی طلوع و دیگری لمر که هردوی آنها وابسته به یک نهاد هستندوجود دارد، حالا تلویزیون لمر بیشتر نشرات پشتو دارد و تلویزیون طلوع بیشتر به زبان دری پخش می شود، در این حال ما ناگزیر هستیم که تلویزیون طلوع به غیر ازاین که به حیث یک رسانه به مردم اطلاع می دهد سرگرمی می دهد غیر از این که به مردم آموزش می دهد در پهلوی آن یک وظیفة فرهنگی هم دارد؛ که حمایت، پشتیبانی و پرورش زبانی است که ما با آن صحبت می کنیم، و آن زبان دری یا فارسی است.
شما در یکی ازمصاحبه های خود گفتید که هیچ کس مرا نمی تواندمجبور بسازد که به جای دانشگاه، "پوهنتون" بگویم چه مشکلی دارید اگر به جای "دانشگاه" پوهنتون بگوئید٬ چه اتفاقی می افتد؟
شما توجه داشته باشید که گپ برسر این نیست که به جای پوهنتون، دانشگاه می گویم، هیچ وقت و هیچ گاه خصومت و دشمنی ما با زبان پشتو نیست فقط منظور ما بهبود زبان دری است٬ زبانی که شمار زیادی مردم افغانستان با آن تکلم می کنند و یک غنای بزرگ فرهنگی را در پشت سرخود دارد، متأسفانه که در 300 یا 400 سال اخیر دچار ثقلت و سکتگی و یا یک نوع رکود بوده ما که به حیث فرهنگی های افغانستان خود را ناگزیر و مجبور و مسئول می دانیم که این زبان را از حالت سکته و رکود آن بیرون بسازیم.
اما بعضی از عناصر هستند که از این حالت عصبانی می شوند !
ببینید، یک تعداد از کسانی هستند که نام آنها را ما عظمت طلب بگذاریم، یا تمامیت خواه یا حتی مستبد فرهنگی، آنها چون در برابر کار های ما استدلال درست ندارند، آنها اتهام وارد می کنند مثلاً: رهنورد زریاب از سفارت ایران پول می گیرد، حالا برادرم! کار کردن به زبان خود چه ربطی به سفارت ایران دارد؟ وقتی خود شما می گویید، خاستگاه زبان دری٬ شمال و شمالشرق افغانستان بوده حالا ما حق نداریم بگوییم که همین زبان٬ مال ماست نه مال سفارت ایران؟!!
شما فکر می کنید که زبان فارسی دری که ما و شما صحبت می کنیم و لهجه یی که ایرانی ها صحبت می کنند کدامشان غنای بیشتری دارند؟
یکی زبان است و یکی لهجه یا گویش، زبان در هردو کشور یکی است فقط لهجه ها فرق می کنند و این لهجه ها نه تنها در بین کشور های ایران، افغانستان و تاجیکستان فرق دارد، بل در داخل کشور ها هم فرق دارد، شما بروید در بدخشان یک نوع لهجه را می بینید، در هرات لهجه دیگر، در بلخ بروید لهجه دیگر و در کابل لهجه دیگر را می توانید ببینید. اگر شما به طرف جنوب کابل در روستا ها بروید لهجه در آنجا تغییر می کند یا هم از تپه خیرخانه به آن سوی آن بازهم لهجه تغییر می کند، بنابر آن لهجه اصل نیست خود زبان است. و زبان را می توانیم در متون نگارشی بیابیم. شما حالا ببینید که ناصرخسرو، در شمال شرق افغانستان زندگی می کرد و شعر می گفت، در بدخشان در دره یمگان، و حافظ زندگی می کرد در جنوب ایران امروزی در شیراز و نظامی گنجوی زندگی می کرد در آذربایجان امروز، در شهر گنجه که در شمالغرب ایران امروز قرار دارد، اما شما اگر آثار نوشتاری آنها را بخوانید، باهم هیچ گونه تفاوتی ندارد، بنابران زبان یک زبان است منتها لهجه ها فرق می کند. شما بروید در قزوین یک لهجه وجود دارد، در شیراز لهجة دیگر و در شمال ایران لهجه دیگر و در تهران لهجه دیگری وجود دارد، بنابران لهجه یا گویش اهمیت ندارد و آنچه ارزش دارد نحو زبان و زبان نوشتاری است، و زبان نوشتاری در هرسه کشور یکی است، شما وقتی کتاب های چاپ ایران را می خوانید به هیچگونه مشکلی مواجه نمی شوید.
شما فرمودید که بیشتر تحصیلات شما در عرصه روزنامه نگاری است، منتهی بیشتر علاقمندی شما به ادبیات است و بیشتر کارکرد های شما هم در این عرصه است چه دلیل دارد؟
دلبستگی های شخصی هرکس دارد، مثلاً شما ببینید آنتوان چخوف پزشک بود، داکتر طب بود، اما هرگز او به طبابت نپرداخت و داستان نویس بزرگ روسیه شد، به این ترتیب بسیاری از بزرگان ما و بزرگان ادبیات جهان رشته تحصیل شان یک چیز و کار شخصی و دلبستگی شان چیز دیگری.
بهترین داستان شما از نظر خود شما کدام داستان است؟
فکر می کنم ٬ آخرین نوشته ام همین داستان "گلنار و آیینه".
از نظر خود شما، شما موفق تر هستید و یا بانو سپوژمی «زریاب»؟
ببینید در اینجا دشوار است که انسان خودش قضاوت کند. این قضاوت را بگذاریم به خوانندگان و منتقدین، ولی چیزی را که من به شما تذکر می دهم این است که تقریباً تمام آثار همسر خود را من ویرایش کرده ام، یعنی هیچ نوشته او چاپ نشده مگر این که من آن را ویرایش کرده باشم.
اما با درنظرداشت آن که ایشان یک بانو هستند و آن هم در یک سطحی از ادبیات و داستان نویسی.
ببینید آنها یک خوشبختی داشته اند که زبان فرانسوی را خوب می فهمیده از رشته فرانسوی دانشگاه کابل فارغ شده، بعد به فرانسه رفتند و ماستری خود را از آنجا گرفته وبعد از آن دوباره دوکتورای خود را در رشتة ادبیات فرانسه گرفته و به زبان فرانسوی سخت مسلط است و آثار جهان را به زبان فرانسوی می خواند و مطالعه می نماید. و آشنایی دارد با ادبیات معاصر جهان بسیار دقیق و عمیق و لابد که این آشنایی در کارهای خودش اثر می گذارد .
اگر یک رقابتی بین شما و همسرتان برگزار شود و هیأت داوران تشخیص بدهند که از جناب استاد زریاب  "سپوژمی زریاب" موفق تر است برای شما چه حالتی دست خواهد داد؟
چون به کلی چنین تجربه یی تاکنون انجام نشده، لابد نمی توانم بگویم چه خواهد شد، ولی به هر صورت حسادتی نخواهم کرد.
آیا خوشحال نمی شوید؟!
چرا نه، بالآخره نه بخاطر اینکه او همسرم است، به خاطر اینکه او یک بانو و یک زن افغانستان این توانایی را پیدا میکند به این حد برسد، ولو هرکسی باشد.
 یک اندازه او از شما دور افتاده است و او در فرانسه و شما در افغانستان هستید چرا؟
به خاطر اینکه در حال حاضر فرزندان ما در حال تحصیل هستند در فرانسه و شما می فهمید که دریک کشور غربی بدون سرپرست ماندن فرزندان کار بسیار خطرناک است و احتمال آن است که آنها منحرف شوند؛ و وضعیت در کشورهای غربی بیشتر آماده است، برای منحرف شدن جوانان بی سرپرست از این خاطر ما ناگزیر شدیم که او در همان جا بماند، به حیث سرپرست.
شما چند فرزند دارید و آنها در چه رشته یی درس می خوانند؟
من سه دختر دارم که دختر کلانم نامش نگین است و در بلژیک فعلاً درس خود را تمام کرده است، و در همان جا مشغول به کار است، دختر دومی ام شبنم نام دارد که در دانشکدة حقوق درس می خواند، و دختر سوم من پرند نام دارد، که او امسال در یک لیسة نظامی که ورود به آن لیسه بسیار دشوار است، کامیاب شد و حال در همان جا درس می خواند.
استعداد ادبی آنها چگونه است؟
استعداد ادبی شبنم خوب است و چیزهایی هم می نویسد.
ازنظر شما بهترین داستان نویس های افغانستان چه کسانی هستند؟
ببینید، این سوال یک کمی توضیح طلب است، به این معنی که در حوزه فرهنگی ما بیشتر از هزار سال به این طرف شعر و نظم مسلط بوده و نثر ادبی ما در برابر نظم ادبی ما بسیار کمرنگ بوده و حتی این کار به جایی رسیده که فلسفه را هم به زبان منظوم بیان بکنند، بخاطر اینکه زبان منظوم تسلط داشته بر اذهان مردم، از سوی دیگر خود داستان نویسی در افغانستان یک پدیده نو و تازه است، نخستین داستان گونه در دوره امانی به وجود آمد در افغانستان که جهاد اکبر نام دارد، و این اثر از مولوی محمد حسین پنجابی هست و در مجله معروف معارف به چاپ رسیده و شما ببینید که از دوره امانی به این طرف در حدود 80 سال با این مقدمه باید بگویم که داستان نویسی به عقیده من طوری که لازم است در جامعه جانیفتاده است، جایگاه خود را تا به حال پیدا نکرده است، و به عقیده من تا به حال نویسنده و یا داستان نویس حرفوی نداریم، و در هر حالی که ما شاعران حرفوی داشته ایم مثلاً: استاد خلیلی یک شاعر حرفوی بود، ولی ما داستان نویس نداریم، چرا که وضعیت کنونی کشور از رهگذر فرهنگی ادبی یک وضعیت بسیار نابسامان دارد. به این معنی که فعلاً در مجموع فرهنگ، هنر و ادبیات به حاشیه جامعه رانده شده. امروز شما در افغانستان وجود نویسنده و شاعر را لمس کرده نمی توانید، که آیا چیزی به نام شاعر و نویسنده وجود دارد یاخیر؟
دلیلش چه می باشد؟
من به شما توضیح می دهم! دلیلش بی اعتنایی جامعه و بی اعتنایی دولت به پدیده فرهنگ است. شما ببینید به طور مثال: وقتی انتخابات ریاست جمهوری بود و نامزدان ریاست جمهوری برنامه های خود را اعلام کردند در هیچ یک این برنامه ها به فرهنگ اشاره نشده بود، و اگر هم اشاره شده بود، منظور شان آموزش و پرورش بود، نه فرهنگ. هیچ نامزد ریاست جمهوری نگفت که اگر من به قدرت برسم در عرصة سینما چه می کنم در عرصة ادبیات چه می کنم در عرصة تیاتر و هنرهای سنتی و یا خوشنویسی افغانستان چه می کنم، حتی یک کلمه هم نگفتند، معنی آن این است که این ها اصلاً پدیده ی را به اسم فرهنگ هنر و ادبیات به رسمیت نمی شناسند. در تمام کابینه های افغانستان که شما می بینید از رهگذر تاریخی چهره های فرهنگی وجود داشتند مثلاً دورة حزب دموکراتیک خلق را در نظر بگیرید، در این دوره بارق شفیعی بود، شرعی جوزجانی بود، سلیمان لایق، کریم میثاق و این ها چهره های شناخته شدة فرهنگی ادبی افغانستان بودند به همین ترتیب در کابینه های گذشته، اما امروز درکابینة ما یک چهرة فرهنگی هم وجود ندارد، معنی از آن این است که اصلاً این دولت به پدیدة به اسم فرهنگ ارج قایل نیست. و شما ببینید در دورة حزب دموکراتیک خلق فرهنگ در مرکز جامعه قرار داشت. خوب این به هر صورت که از فرهنگ آن حزب و دولت می خواستند چه قسم استفاده و بهره برداری بکنند این یک سوی قضیه است. و شما ببینید پهلوی دیگر قضیه این است که فرهنگ در مرکز جامعه بوده و به طور مثال من وقتی رئیس انجمن نویسندگان بودم از نظر پروتوکول موقف من بالاتر از وزیر بود به این ترتیب وقتی در مراسم عید و یا سال نو به نزد رئیس جمهور می رفتم در پهلوی رئیس جمهور اول صدراعظم ایستاده می بود بعدها معاونین آن من و بعد از آن وزرا ایستاده می شدند. و این که هر وقتی که آرزو می کردم و خواهش می کردم در همان لحظه رئیس جمهور مرا به حضور می پذیرفت که حتی وزیر را هم نمی پذیرفت.
فعلاً چطور است؟
فعلاً که با رئیس جمهور کاری نداریم، اصلاً رئیس جمهور با هیچ یک از فرهنگیان سروکاری ندارند. فقط در نوروز و مراسم عید یک محفلی را برپا می دارند و چند نفری را دعوت می نمایند و نان می دهند و چند تا چک، چک می کنند والسلام.
شاید عمده ترین دلیل آن مشکلات زیاد ایشان باشد !
شما اتحاد شوروی سابق را ببینید، جنگ های داخلی ادامه دارد، ولی لینن برای تقویة فرهنگ در هر نوع شرایط برای فرهنگ یک اهمیت خاص قایل است. یا مثلاً در دوران جنگ جهانی دوم کلیسایی وجود دارد، در لیننگراد به نام کلیسای یونس، این کلیسا بسیار زیبا است و پایه هایی آن از لاجورد که لاجورد افغانستان است، وقتی لیننگراد محاصره می شود استالین دستور می دهد به نیروهای لیننگراد که به هر قیمتی می شود کلیسا ویران نشود و آن ها تدابیر خاصی می گیرند در همان زمان که کلیسا بمباردمان نشود و صدمه نبیند، و امروز همان کلیسا هیچ گونه صدمه ندیده، یعنی اگر رهبری یک کشور بخواهد در بحرانی ترین اوضاع هم می تواند که به فرهنگ، پدیده های فرهنگی، به فرهنگیان زمینه را به گونة آماده بسازد که آنها رشد کنند. در جنگ دوم جهانی استالین دستور داد که از سراسر اتحاد شوروی نویسندگان، دانشمندان به جمهوری های آسیایی بیایند که از صدمه های جنگ در امان باشند. ولی بعداً می بینیم که در این جنگ حداقل صدمه را دانشمندان، فرهنگیان و هنرمندان اتحاد جماهیر شوروی دیدند.
فعالیت های سیاسی که داشتید چه ها بوده و یا اصلاً شما اهل سیاست نبودید؟
ببینید من در دهة 40 شاگرد دانشگاه کابل بودم و این دوره دورة سیاست است در افغانستان احزاب در درون دانشگاه فعال هستند. از هرجناح. بدون شک به حیث یک جوان علاقه می گرفتم به فعالیت های سیاسی درآن زمان چون ببرک کارمل به خانة ما رفت و آمد داشت در دهة 40 و پیش از آن خانة ما که برادر بزرگم شادروان علم رشنو زنده بود، محل تجمع جوانان و روشنفکران بود، روشنفکران از تیپ های مختلف مثلاً: قدرت الله حداد هم به خانة ما می آمد و علی بنیاد هم به خانة ما می آمد، صادق علی یاری، زهما، الهام، نگهت، و ببرک کارمل واسماعیل دانش همة این ها به خانة ما می آمدند، ولی با ببرک کارمل از نزدیک آشنا بودم، کارمل درآن زمان یک فصاحت عجیب داشت استدلال بسیار عجیبی داشت، وبسیار شگفتی انگیز یک شخصیت داشت که متأسفانه بعد از به قدرت رسیدن همة این خصوصیاتی را که گفتم از دست داده بود، که نمی دانم چرا! به همین خاطر علاقمندی در دانشگاه کابل به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق داشتم، ولی هرگز چون کارمل این هوشیاری را داشت که از من هرگز دعوت به عضویت در حزب نکرد که من از وی قلباً سپاسگذار هستم.
می گویند که بعضی از شاعران و ادیبان به عاشقانه ها بسیار علاقمند هستند، این که عشق مجازی داشته باشند، یا اینکه به مشروبات علاقه دارند چقدر موافق هستید؟
ببینید، وقتی من در بریتانیا درس می خواندم، پایان نامة درس من بود، مواد مخدر در باختر زمین، در شمار کار هایی که باید می کردم باید با یک عده از دانشمندانی که در همان شهر بودند تماس گرفتم، دانشمندانی که در همان شهری که من زندگی می کردم و با آنها از نزدیک تماس داشتم و کسانی که دور بودند نامه می نوشتم و آنها جواب می فرستادند. یکی از این کسانی به آنها نامه نوشتم او احسان طبری بود، عضو دفتر سیاسی حرب تودة ایران که او البته یک دانشمند واقعی بود و کسی انکار هم کرده نمی تواند، این که او یک کمونیست بود، مسألة علیحده است. از اوسوال کردم که در غرب دانشمندان و روانشناسان به این عقیده هستند که موادمخدر بالای ذهن آفرینندة هنری اثر می گذارد که یعنی ذهن هنرمند را آماده تر برای آفرینش می سازد شما چه فکر می کنید؟ چند وقت بعد جواب احسان طبری آمد که هم یک املاً نوشتاری ام را اصلاح کرده بود من نوشته بودم «نشئه» او نوشته کرده بود چون از مدرسه برآمده بودو در ایران عربی بسیار خوب می فهمید، نوشته کرده بود که در زبان عرب «نشئه» به این صورت که شما نوشتید این طور نوشته نمی شود، و به (ن،ش،و،ة) این گونه نوشته می شود (نشوة) به جواب سوال شما باید بگویم همین گپ درست است، و برای من غیر قابل قبول بود که احسان طبری چطور این گپ را می گوید. و مسألة عشق که یک پدیدة عادی زندگی هست، که یک انسان در یک مرحلة از زندگی به این مسایل علاقمند می باشد و عشق برای انسان یک پدیدة دایمی هم می تواند باشد، ولی بعضی از نویسندگان بسیار افراط می کنند در این مورد که به نظر من درست عشق را به یک پدیدة بسیار مبتذل مبدل می سازند. امروزه در کشور های غربی عشق به مسایل حیوانی مبدل شده است، گرچند عشق به حیث یک پدیدة لطیف انسانی است البته من از این رهگذر به عشق علاقمند هستم اگرچه تا به حال در آثار من انعکاس نیافته است و بعضی از دوستان انتقاد دارند که چرا چنین است. ولی آخرین اثرم که همان گلنار و آیینه است، اگر شما خوانده باشید درک می کنید که محور این اثر محور عاشقانه است، ولی یک عشق بسیار پیچیده است.
از مارهای زیر درختان سنجد بگویید و از آن داستان کوتاه!
مارهای زیر درختان سنجد اول یک طرح بسیار پیچیده دارد، یعنی یک داستان عادی نیست و از همین خاطر هم به یکی از زبان های هندی ترجمه شده و یکی از منتقدین هندی بالای آن یک نقد نوشته کرده که بسیار زیبا است و چیزهایی است که حتی خود من متوجه آن نبوده ام، و آن چه یک اثر انتقادی تاریخی است ما امروز می نازیم که محمود بت شکن بود و فتح سومنات برای ما رویایی ترین پدیده شده در حالیکه شما وقتی در عمق تاریخ بروید می بینید که این یک فاجعه است؛ فاجعه برای مردمی که در یک معبد، مثلاً آنها شیوا را می پرستند و ما شما خداوند(ج) را می پرستیم و آنها معبد سومنات معبود شیوا بود و آنها شیوا می پرستیدند، تمام راجاها و مهاراجا ها از سراسر هند جواهر فراوان می فرستاند در معبد سومنات و این معبد بسیار گرامی می داشتند و درآن به عبادت می پرداختند و حالا نمی شود که یک عده مردم را به خاطر این که مانند شما به عبادت نمی پردازند و یک معبد را نداشته و از دم تیغ بگذرانید و معبد شان را خراب کنید، آنها را سرکوب کنید و معبود شان را غارت کنید. منظور این است که معابد هند در واقع گنجینه هایی از هند بودند و دراین حال محمود به خاطر همین جواهر ها به هند می رفت، نه به خاطر اینکه اسلام را به آنجا ببرد و نه به اصطلاح خودش به غزا به آنجا می رفت، اما ظاهراً شما خود را به جای آن مردم که در معبد پناه برده بودند ببینید کودکان هستند و زنان هستند و پیر مردان و آنها می گویند که حالا ما چه کرده ایم و گناه ما چیست که اسلام از سرزمین های دور آمده است و ما را آزار و اذیت می کند و معبد را ویران می کند و جداً تعجب می کردند، ما که گناهی نکرده ایم، یعنی از نظر تاریخی مخصوصاً برای ما که دورة اشغال را سپری کردیم و برای ما عین سوال مطرح بود که این لشکر عظیم و قوی برای چی آمده است و ما چی گناهی کرده ایم، بمباردمان می شود مردم کشته می شوند، مردم از سرزمین خود شان مهاجر می شوند تقصیر ما چیست، یک دهقان در سر مزرعة خود داشت کار می کرد؛ یعنی ما چه گناهی کرده ایم، ولی هنوز هم محمود را سرش افتخار می کنیم ونامش را محمود بت شکن می نامیم، و به بت شکنی او می بالیم در حالیکه این کدام کمال نبوده و او می رفته و غارت می کرده، به همین ترتیب احمدشاه ابدالی همین کار را می کرد. ولی این ها چه کردند و این ها رفتند جواهر را آوردند، ولی در اینجا کاری نکردند. سلطنت محمود بعد از خودش از هم پاشید و هم سلطنت احمدشاه بعد از خودشان پاشان می شود چه کردند به افغانستان. من یک وقتی ازیک فرانسوی پرسیدم که شما به ناپلیون افتخار می کنید؟ می فهمید برایم چه جواب گفت ما به کارهایی که برای فرانسه کرده افتخار می کنم، اما برای جهانگشایی اش افتخار نمی کنیم و شما می دانید که ناپلیون یک جهان گشای بزرگ بود؛ اما برای فرانسه بسیار کار کرد و سیستم پولیس فرانسه را بنیانگذاری کرده و تا امروز برای مردم فرانسه کار می کنند.
تشکر از جناب استاد !
سلامت باشید، سلامت...

 

 
 
 
 

 

CopyRight © 2009  SamanZar.net -  All right reserved

designed by : A-Sayed