این گفت وگو در مجله شعر (در
ایران) چاپ شده است. گفت وگو
را جناب
محمدسرور رجايي ترتیب داده
است. بی هیچ شرح دیگری آن را
پی می گیریم.
خانم فروغ، پيش از آنكه وارد
بحث اصلي شويم براي ما از خودتان و از روزهاي آغازين
شاعريتان بگوييد؟
من در سال 1349 در كابل به دنيا
آمدهام. در رشته زبان و ادبيات فارسي در دانشكدة
زبان فارسي دانشگاه كابل تحصيلاتم را به پايان
رساندهام. چند سالي هم مديرمسئول مجلة صدف بودم كه
براي مسائل حقوقي بانوان به چاپ ميرسيد. فعلاً عضو
هيئتعلمي دانشكدة زبان فارسي دانشگاه كابل هستم و در
همين رشته در دانشگاه تدريس ميكنم. اما درباره آغازين
روزهاي شاعريام بايد بگويم، خودم هم دقيق نميدانم و
بسيار هم مشكل است كه از آن روزها بگويم. من از كودكي
به شعر علاقهمندي خاصي داشتم و كلاس هفتم بودم كه
اولين شعروارههايم را سرودم. وقتي شعروارههايم
بهدست خانم ليلا صراحتروشني و استاد حيدري وجودي، از
شاعران مطرح كشور ما، رسيد و مورد تشويق قرار گرفتم،
احساس كردم كه چيزي به نام شعر سراغ مرا ميگيرد. از
زماني كه وارد دانشگاه شدم شعر را جديتر دنبال كردم.
شايد آغاز كارم از همان كلاس هفتم باشد.
دربارة مجموعههاي شعري كه از
شما به چاپ رسيده است بگوييد؟
تا حالا پنج مجموعه شعر از من به چاپ
رسيده است و يك مجموعه ديگر هم آماده چاپ دارم. اين
مجموعهها عبارتاند از قيام ميترا، پنجرة به سوي
صاعقه، سرنوشت دستهاي نسل فانوس، در خيابانهاي خواب
و خاطره و عبور از قرن قابيل.
اگر دربارة وضعيت شعر زنان افغانستان
براي ما بگوييد بسيار خوب خواهد شد. زيرا شما نمايندة
اين جمع از ياد رفته هم هستيد؟
در ابتدا ميخواهم يك مسئله را يادآور
شوم كه من، در شعر بين زنان و مردان مرزي را قبول
ندارم. چراكه در دنيا اگر در شعر توجه شود شعر، شعر
است. چه مرد او را سروده باشد چه زن. در اصل شعريت مهم
است و اينكه چقدر ميتواند آن شعر، شعر باشد. اما، اگر
بهطور خاص اين مسئله را در ميان شاعران زن افغانستان
بررسي كنيم، در افغانستان چندان وضعيت مطلوب نيست و
خيلي هم ناگوار است. جنگهاي ديرسالة افغانستان سبب شد
كه شاعران افغانستان نتوانند يك جا مستقر باشند. ما در
افغانستان كمتر توانستيم حضور شاعران زن را احساس
نماييم، با اين شرايط شاعران مطرح در حوزة زنان مثل
خانم ليلا صراحتروشني، حميرا نكهت، ثريا واحدي و عدة
ديگري بودند كه پرچمدار شعر زنان افغانستان به حساب
ميآيند، ولي هيچكدام از اينها در افغانستان نماندند
و دور از وطن در كشورهاي خارجي زندگي ميكردند. همين
دو سال پيش خانم ليلا صراحتروشني، از روشنترين
شاعران زن افغانستان در كشور هالند (هلند) بدرود حيات
گفت و جامعة شعري زنان افغانستان را به سوگ نشاند. اين
غربت و دوري از وطن روي كارهاي آنها تا حدودي تأثير
گذاشته بود، يا شايد آنها كمتر به كار سرودن
ميپرداختند، چون در كشور ديگر نميشود بهطور خاص به
شعر پرداخت، ازاينرو كارهاي اوليه آنها گيراتر از
اشعار جديد اين بانوان شاعر است. وقتي دربارة شعر زنان
حرف ميزنيم، بايد چهرههايي و محافلي باشند كه شاعران
جوان تحت تأثير آنها بيشتر به شعر روي بياورند.
دربارة شماري از زنان شاعر مطرح و
نامدار افغانستان گفتيد و اينكه اينها پيشتر در
افغانستان مطرح بودند. دوست داريم دربارة شاعران زن
مطرح
افغانستان كه در كشورهاي اروپايي چهره و مطرح شدند هم
اشاره كنيد.
بعضي از چهرههاي ادبي بهخصوص شاعران
ما كه در كشور صاحبنام بودند، در كشورهاي غربي هم به
واسطة نامشان مورد توجه قرار گرفتند. اما چند نفر ديگر
كه از آغاز فعاليتهاي شاعريشان مقيم آن كشورها بودند
و در همانجا هم به شهرت رسيدند، ميتوان از خانمها
خالده لهيبنيازي و ناديه فضل نام برد. اين اتفاق در
كشورهاي ديگري هم براي ما روي داده است؛ مثل ايران.
بسياري از خانمهاي شاعر مقيم اينجا در همينجا شروع
كردند و به بالندگي رسيدند، با شعرشان بزرگ شدند و
مطرح شدند. اما همة اين موفقيتها در خارج از
افغانستان بوده. ما در داخل افغانستان جرياني موفق در
اين چند سال اخير در عرصة شعر زنان نداشتيم. حتي اين
ارتباط هم با محافل و انجمنهاي ادبي خارج از
افغانستان نبود تا در جهت تعالي بخشيدن و رشد كردن شعر
زنان داخل افغانستان، ما را ياري رساند.
خب، ما هم شاهد بوديم كه ادبيات
افغانستان روزهاي ناگواري را ديده است و اكثر اهالي
فرهنگ و ادبيات افغانستان، ناگزير به ترك كشور شدند.
در اين فرايند شعر مهاجرت افغانستان شكل گرفت. به نظر
شما شعر مهاجرت در كداميك از كشورهاي مهاجرپذير پيوند
نزديكتري با جريانهاي ادبي داخل افغانستان داشته است
و موفق عملكرده است؟
از سال 1358 يعني زماني كه مهاجرت
افغانها آغاز شد و مردم ما در كشورهاي مختلفي آواره
شدند، شاعران ما هم جزئي از اين مردم بودند. بهطور
مثال در ايران آمدند، پاكستان رفتند، تاجيكستان رفتند
و حتي به آمريكا و اروپا هم رسيدند.
شاعران افغانستان بنا بر شرايط و وضعيت
فرهنگي هر كشور و نظر به محيط اجتماعي هر كشور رشد
كردند. ولي من بر اين عقيده هستم كه شاعران ما در
ايران با توجه به فضاي فرهنگي ايران رشد بهتر و بيشتري
داشتهاند. اين هم برميگردد به فضاي مناسب فرهنگي و
اجتماعي ايران. زيرا هر هفته يا هر ماه مجالس بزرگداشت
و تجليل شاعران، شعرخواني و نقد برگزار است و اين
حركتي است كه جريان دارد و كارهاي جديد شعري را خلق
ميكند. بهخصوص محافل شعرخواني و نقد؛ كه در
افغانستان پيش از اين نقد جايگاه كمرنگي داشت و
جديداً محافل ادبي به اين مهم توجه كردهاند.
در ايران با توجه به وضعيت فرهنگي و
محافل شعرخواني و نقد كه هميشه داير است، مقولة شعر
هيچوقت ايستا نبوده بلكه پويا بوده است. شاعراني كه
در ايران مهاجر شدند و زندگي كردند، اين توفيق را
داشتند كه با آشنايي با شعر معاصر ايران تحت تأثير
قرار گيرند و به صورت جدي كار كنند، تا راه شعريشان
را خود پيدا كنند. خوشبختانه در اين راه موفق هم
بودند. اگر به مجموعههاي شعر شاعران مهاجر در اين چند
سال نگاهي داشته باشيم، بيشتر ميتوانيم شاعران مقيم
ايران را، نامشان را و موفقيتهايشان را بر زبان
بياوريم. شايد اين امكان براي شاعران مهاجر ما در ديگر
كشورها فراهم نبوده است. چون شاعر هرچه استعداد و
توانايي شعري داشته باشد، اگر زمينه شعر سرودن برايش
فراهم نباشد نميتواند خلاقيتش را بروز دهد.
اما در داخل افغانستان؛ شاعران كه
بنابر دلايلي خاص نتوانستند يا نخواستند خارج شوند و
ماندند، با همان شرايط كنار آمدند و در اشعار آنها هم
يك حال و هواي خاص ديده ميشود. فضاي شعري آنها با
فضاي شعري شاعران مقيم ايران كاملاً متفاوت است. اين
هم دليل دارد؛ زيرا شاعران داخل افغانستان در شرايط
اجتماعي و سياسي داخل كشور در انزوا قرار داشتند و
هرچه در شعرهايشان ميآمد، از شرايط و رويدادهاي
سرزمينشان الهام ميگرفت. اين شاعران گاهي در متن يك
فاجعه و گاهي در حواشي آن بودند و شعر ميسرودند. از
اينرو در شعر آنها يك هيجان خاص و يك پرخاشگري وجود
دارد. گاهي اين شعرها از اندوه حرف ميزنند و گاهي از
اتفاقي اجتماعي كه افتاده است.
دليل فضاي خاص در شعرهاي چند سال اخير
داخل افغانستان هم همين است و هر شاعري هم با زبان
شعري خود رشد كرده است. اگر شعري در نشريهاي بدون
نام شاعر چاپ شود در داخل افغانستان از زبان و نوع
انتخاب واژهها ميتوان شاعرش را شناخت. يعني داخل
افغانستان هر شاعري حال و هواي منحصربهفرد خود را
دارد.
به نظر شما چه تفاوتي بين شعر شاعران
داخل افغانستان با شعر مهاجران وجود داشته است؛ با
توجه به اينكه شما شناخت خوبي از شاعران داخل و خارج
افغانستان داريد؟
دربارة شعر شاعران داخل افغانستان
حرفهايي را براي شما گفتم كه هيجان خاص توأم با
پرخاشگري در شعر شاعران داخل ديده ميشود. اما جريان
شعر شاعران ما در ايران چون يك روند مناسب و اصولي در
آن وجود داشته است از نظر زباني بسيار جالب است. از
نظرساختارهاي شعري و زباني و ظرفيتهايي كه در اينجا
است و شاعران مهاجر هم از آن بهطور شايسته استفاده
كرده و ميكنند.بنابراين در شعر شاعران مهاجر مشكلي
ديده نميشود و بسيار كم اتفاق ميافتد كه ما به
كاستي بربخوريم.
اما از لحـــاظ حــال و هــواي شعـري
شاعران مهاجر و محتواي شعري آنها، اغلب شعــرها
يكرنگاند و شاعـران تازهكار و جوان هم سعي ميكنند
كه فضاي شعري و زبان شعري شاعران نامدار مهاجران را
دنبال نمايند و دنبال تجـربة جديدي نيستند. پيشتر هم
گفتم كه شعر شاعران مهاجر ما در ايران از موفقيتهاي
شعر افغانستان است و رشد بسيار خوبي داشته است. ولي جا
دارد كه تفاوتهاي شعر شاعران داخل و خارج افغانستان
بيان شود. از اين نگاه شاعران مقيم ايران توفيق بيشتري
نسبت به شاعران مهاجر ما در كشورهاي ديگر داشتهاند.
از
فعاليتهاي فرهنگيتان بگوييد، از مجلة
صدف كه يادآور شديد چند سالي مديرمسئول اين مجله
بوديد، آيا هنوز در آن فعاليت داريد، اگر نداريد چرا؟
در سالهاي گذشته نظارت و تدوين
كتابهاي زنان شاعر و نويسندة افغانستان كه توسط مركز
تعاون افغانستان به چاپ ميرسيد به دوش من بود. همچنان
مديرمسئول مجلة صدف هم بودم. ولي زماني كه در دانشگاه
كابل به تدريس آغاز كردم و همزمان هم خودم تدريس
ميشدم، از اين مركز و مديرمسئولي مجلة صدف هم استعفا
دادم و نتوانستم همكاري خود را با آنها ادامه بدهم.
در حال حاضر غير از تدريس در دانشگاه كابل بهطور رسمي
با هيچ مركز و نشريهاي همكاري ندارم. ولي عضو انجمن
قلم افغانستان هستم.
اين انجمن سه سال ميشود كه در
افغانستان تأسيس شده است و به نمايندگي انجمن قلم
جهاني فعاليت ميكند و انجمن بسيار مهمي هم در جهان به
حساب ميآيد.
دربارة انجمن قلم افغانستان بيشتر
بگوييد؛ از فعاليتهايش، از نحوه مديريتش كه بر چه
اساس اداره
ميشود؟
انجمن قلم يك انجمن غيردولتي است و
تمام نويسندگان افغانستان ميتوانند در آن عضويت داشته
باشند؛ مدير يا رئيس اين انجمن با نظر اعضاي آن انتخاب
ميشود. رئيس انجمن هم ميتواند به مدت شش ماه ادارة
آن را به عهده داشته باشد. با توجه به اقوام مختلف و
زبانهاي مختلف كه در افغانستان موجودند و با توجه به
اينكه اين انجمن وابسته به انجمن جهاني قلم است، با
اين تصميمِ رياست كوتاهمدت اين فرصت براي ديگران هم
فراهم ميشود كه از هر قومي باشند بتوانند رئيس اين
انجمن باشند.
ولي نويسندگان و شاعراني كه با زبان
فارسي مينويسند و شعر ميگويند، در داخل اين انجمن
بهطور جداگانه فعاليت ميكنند و زبانهايي مثل پشتو،
ازبيكي و... نيز جدا. اولين رئيس اين انجمن شاعر
نامآشناي كشور ما، آقاي پرتو نادري بود. حالا آقاي
حبيبالله رفيع از شاعران پشتون ما رياست اين انجمن را
به عهده دارد. در ضمن جلسات شعرخواني و بزرگداشتهاي
فرهنگي و ادبي هم هر هفته در اين انجمن برگزار ميشود
و كتابهايي را نيز به چاپ رسانده است كه آخرين كتابي
كه توسط اين انجمن به چاپ رسيد رمان گلنار و آيينه اثر
استاد رهنورد زرياب است.
برگرديم به سرودههاي خود شما، ميتوان
گفت شعر شما شعري است اجتماعمحور و با زاويه ديد خاص
زنانه، آيا شما با اين برداشت ما موافقيد؟
من خودم نميدانم. گاهي شاعر نميتواند
كه خود را خوبتر بيان كند. مخاطبان هم برداشت خاص خود
را از شعر دارند. ولي تصور من از شعرهاي خودم در آغاز
شاعريام اين بود كه با حال و هواي عرفاني شعر ميگفتم
و به مرور تلفيقهاي ديگري با مضامين اجتماعي،
عاشقانه و... دستبهدست هم دادند و فضاي جديد شعريام
را شكل دادند. فكر ميكنم اين فضا همان حرف شما باشد
كه به اجتماعمحوري خيلي نزديك است.
شعر امروز افغانستانـ افغانستان
دقيقاً به معناي امروزي آنـ در داخل افغانستان چه حال
و روزي دارد؟ فعاليتهاي ادبي در كابل و يا جاهاي ديگر
به چه صورت است؟ مطبوعات افغانستان چقدر از اين جريان
استقبال ميكنند؟
اگر بگويم كه شعر امروز افغانستان
وضعيتي ناگوار دارد و خيلي كم به آن پرداخته ميشود،
گزاف نگفتهام. زيرا بسياري از شاعران ما در مؤسسات
غيردولتي مشغول كارند كه تنها به روزمرگيشان
ميانديشند، تا شعر. آنها بيشتر ميكوشند كه چگونه
حقوق ماهيانهشان را به دست بياورند. متأسفانه امروز
انجمن نويسندگان ما هم فعال نيست كه مكاني باشد براي
گردهمآيي نويسندگان و شاعران ما؛ تا تبادل انديشه و
تجربه نمايند.
تنها انجمن فعال امروز كابل همان انجمن
قلم است كه دربارهاش پيشتر حرف زدم. فعاليتهاي اين
انجمن هم براي فرهنگيان غنيمت است، اما به صورت عموم،
شاعران ما بهتنهايي شعر ميگويند و كار ميكنند، بدون
اينكه ديگر همسلكانشان از آن آگاه شوند. اين كار
تأثير روزمرگي آنهاست كه كمتر به هم ميرسند. در
چنين وضعيتي نميشود درباره شعر امروز افغانستان
بهصراحت حرف زد، ولي به صورت نسبي خوب است.
رسانههاي تصويري و مطبوعات چقدر به
شعر امروز افغانستان توجه دارند و چقدر به اين مقوله
ميپردازند؟
متأسفانه در رسانههاي تصويري و
شنيداري افغانستان بيشترين اهميت و توجه را به موسيقي
ميدهند. شعر جايگاه شايستهاي در رسانهها ندارد. من
فكر ميكنم اين مشكل در بسياري از كشورها رواج دارد.
من از زبان جمعي از اساتيد ادبيات و شاعران ايران
شنيدم كه ميگفتند: در گذشتهها موسيقي در خدمت شعر
بود اما امروز شعر در خدمت موسيقي قرار دارد. ملاحظه
كنيد، در كشوري مثل ايران با اينهمه تجربههاي مفيد
فرهنگي كه چنين باشد، از رسانههاي افغانستان هيچ
توقع نميرود.
باور من اين است كه امروز در افغانستان
شعر در خدمت موسيقي قرار گرفته است. تا جايي كه بعضي
از شاعران ما ميخواهند قسمي شعر بسرايند كه مطابق با
حال و هواي آواز فلان آوازخوان باشد و بهراحتي
آهنگسازي را بپذيرد. چنين به نظر ميرسد كه بعضيها
اصالت شعر را فراموش كردهاند. اميدوارم اين شرايط
ادامه پيدا نكند و قابل تغيير باشد.
از حرفهاي شما چنين احساس ميشود كه
هنوز روابط روشني در بين شعر امروز افغانستان و ايران
برقرار نيست. به نظر شما اگر اين روابط و تعامل ايجاد
شود چه فوايدي خواهد داشت؟
من فكر ميكنم اگر اين روابط و تعامل
برقرار شود، سفرهاي فرهنگي شاعران و نويسندگان دو كشور
همفرهنگ به كشورهاي همديگر، ميتواند سبب آشنايي
بيشتر و مفيدتر با فضاهاي جديد شعري شاعران ايران و
افغانستان و فرهنگهاي بوميشان شود. اين سفرها
زمينهساز پيوندهاي فرهنگي و پل ارتباطي شاعران دو
كشور ميشود و شاعران هر دو كشور با خوانش درست شعر
همديگر، به درك خوبتري ميرسند و شعر همديگر را
ميشناسند، با زبان هم آشنايي پيدا ميكنند و
ميتوانند بهطور مستقيم يا غيرمستقيم هم تأثيرگذار
باشند و هم تأثيرپذير. اين ارتباط يعني ارتقاي
ارزشهاي فرهنگي هر دو كشور ايران و افغانستان.
خانم فروغ اگر نگاهي به جهان داشته
باشيم، اين تعامل و ارتباط ميتواند در سطح جهاني هم
باعث شود كه دو كشور به لحاظ فرهنگي حامي هم باشند.
مثلاً جامعة ادبي جهان عرب و نوع ارتباط شاعران عرب
طوري است كه حامي يكديگرند. بهطور نمونه شاعران مصر
از شاعران عراق تبليغ ميكنند يا شاعران بحرين از
شاعران سوريه و بالعكس حمايت ميكنند. همين عقيده در
كشورهاي فرانسويزبان و انگليسيزبان هم رواج دارد.
ولي بين كشورهاي فارسيزبان هنوز فاصلهها حاكم است و
ايران و افغانستان و تاجيكستان هميشه مثل سه جزيره از
هم دور افتادهاند و از اين تعاملها دورند. شما
دراينباره چه فكر ميكنيد؟
به نكتة بسيار خوبي اشاره كرديد. امروز
در جهان بحثهايي وجود دارد؛ گفته ميشود كه تا صد سال
ديگر شايد چهار زبان زنده وجود داشته باشد و زبانهاي
ديگر زبانهاي مرده به شمار آيند. اين چهار زبان به
ترتيب زبان انگليسي، عربي، اسپانيولي و فارسي است.
مقام چهارم براي زبان فارسي مقام خطرناكي است. اين
موضوع را كه شما مطرح كرديد بسيار ارزشمند و قابل
بررسي است. در همين ارتباط آقاي حسين جعفريان رايزن
فرهنگي ايران در كابل، در افتتاحية جشنوارة بينالمللي
شعر فجر در شهر مشهد پيشنهادي را در مورد واژههاي
فارسي ارائه كرد. با توجه به تجارب اساتيد زبان فارسي
و فعاليت فرهنگستان زبان در ايران، وي اين موضوع را
وظيفة انديشمندان ايراني دانست كه چنين مركز تحقيقاتي
و پژوهشي را بنياد گذارند و واژههاي گفتاري هر سه
كشور را جمعآوري كنند و مورد تحقيق قرار دهند و با
انتخاب يك واژه در هر سه كشور به گفتار واحدي برسند.
برخي از واژهها كه در افغانستان رواج دارد ميتواند
از نظر زيباييشناسي در هر سه كشور استفاده شود. برخي
از واژههاي ايراني و حتي تاجيكستاني اين قابليت را
دارند. لازمة اين كار تحقيق و پژوهش اساتيد زبان و
ادبيات هر سه كشور است كه با همفكري بهطور مداوم
ميتوان به آن اميدوار بود. در غير آن شايد تا چند سال
ديگر اين كشورهاي همزبان و همفرهنگ، زبان همديگر را
نفهمند. اين خطري است كه در كمين زبان ما نشسته است.
خانم فروغ، موضوع ديگري كه فرهنگيان
مهاجر را نگران كرده است، ترويج شديد زبان انگليسي در
افغانستان است. به نظر شما اين قضيه براي زبان ملي ما
مفيد است يا تهديد؟ آيا اين نگراني در افغانستان متصور
است؟
بلي. اين نگراني وجود دارد چراكه
كارمندان اكثر مؤسسات خارجي و غيردولتي افغانياند،
اين كارمندان به نوعي تحت تأثير زبان بيگانه قرار
گرفتند. اگرچه ياد گرفتن زبان انگليسي يك ارزش است اما
استفاده از اين ارزش براي خود جا و مكان خاصي دارد. در
افغانستان اين تشويش و حتي اين هراس وجود دارد كه
بسياري از واژههاي زبان ما جايش را به واژههاي
بيگانه داده است. اين وظيفة همة ماست كه نگذاريم
واژههاي بيگانه جاي واژههاي اصيل زبان ما را بگيرند
و زبان ما را به خطر نزديك كنند.
بهعنوان آخرين سؤال، ميخواستم نظر
شما را دربارة جشنواره بينالمللي شعر فجر بدانم. اين
جشنواره را چطور ديديد؟
خب با توجه به اينكه اين جشنواره،
اولين جشنوارة بينالمللي شعر فجر بود، برايم بسيار
باارزش و جالب بود، به چند دليل: اول اينكه از شعر، كه
هنري است بسيار كهن و ارزشمند، كه با كلام و كلمه
ارتباط دارد تجليل ميشود، جاي قدرداني دارد.
دوم اينكه ارتباطات ميان كشورهاي مختلف
ايجاد ميشود؛ بهخصوص ميان ايران و كشورهاي
فارسيزبان و همفرهنگ خودش و اين ميتواند زمينة
ارزشمندي باشد براي شاعران كشورهاي ديگر كه با ادبيات
ايران و كشورهاي ديگر آشنا شوند و مهمتر از آن همديگر
را درك نمايند.
در سالهاي گذشته شعر افغانستان كمتر
به كشورهاي همسايه و جهان ميرسيد ولي اين زمينه كمكم
به وجود آمد. برپايي چنين جشنوارههايي ميتواند شعر
فارسي را به جهان مطرح كند. شاعران افغانستان كه در
سالهاي جنگ در افغانستان ماندند، اطلاعات زيادي از
شعر شاعران امروز ايران ندارند؛ شاعران افغانستان
گاهگاهي خود را از شاعران ايران تأثيرپذير ميدانند؛
شاعران نامداري چون احمد شاملو، اخوان ثالث، فروغ
فرخزاد، سهراب سپهري، سيمين بهبهاني و چند تن ديگر از
نسل قديميتر، يعني با نام و آثار اين شاعران بيشتر
آشنايند، تا شاعران جوان و مطرح امروز ايران.
متأسفانه، شعر امروز ايران با شاعران جوان و نامدارش
كمتر به افغانستان رسيده است. اگر ما به نوعي با شعر
امروز ايران در ارتباطيم به واسطة شعر شاعران مهاجر
افغانستان در ايران است و بس. من اميدوارم كه تعاملات
فرهنگي ادبي كشورهاي فارسيزبان به شكل دوامدار،
بين هر سه كشور به دور از مسائل سياسي و سليقه، دنبال
شود تا زبان فارسي و شعر فارسي جايگاه جهانياش را بيش
از اين براي كساني كه با زبان فارسي سخن ميگويند،
بشناساند.
اکنون شعرهایی از بانو خالده فروغ:
1
زادبوم
پرچمهاي نيمهافراشتة فرهنگ
گوهرنشان ميشود
زخمهايي كه مداوايي ندارند
دست آباداني گيسوان تو را نوازش
نميدهند
چرا خاموش نشستهاي تو اكنون
چشمهاي ملت عشق خونيناند
سياهجامه هستيم
و در شب سياهتر از پيرهنهاي ما
پنجره حضور گمشدهاي است
آسمان نيست ما را
آسمان نيست ما را
كوچههاي استعمارزدة روزگار
بر ما تنگ است
چه كاري كنم زادبوم
اگر صد سال چنين بايد
قلم درياهايت را برميدارم
و سرنوشت كاجهايت را مينويسم
نه سرگذشتشان را
اين بار براي هزارساله شدن ميروم
ويرانههاي تو را با خود ميبرم
در برابر حقيقت به پا برخيزيم
كه با گلوي زخمي فرياد ميزند
ستاره شدن زميني
و خورشيد شدن آسماني ميخواهد
2
ماه
اي باد! اي بربادرفته! مويه كن تا ماه
فِلم٭
دلت را ميكند هر شب تماشا ماه
از چار مصراع تمام فصلها تنها
پاييز ميخواند تمام فصلها را ماه
از پشت ميز ابرها بركش حقيقت را
آيينه ميخواهم شوم در دوستي با ماه
اي باد! اي نقاشي بيرنگ آزادي!
خود را به ديوارم بياويزان به سيما ماه
موسيقي استم، در نوار خويش پشتم كن
من نيز غمگينم، به صدايم را ببر تا ماه
اي باد! فلم
روزگارت روي يك پرده است
ديدم اگر شب نقش دارد، داشت هم جا ماه
فلمي كه از گاه كيومرث است تا امروز
كه ميگذارد در خيابانهاي آن پا ماه
اي باد! در«بر بادرفته» من ندانستم
شب است آيا قهرمان زندگي يا ماه؟
3
تاج برنايي
آه ميبينيد
نميگذارند
آفتاب از پيراهن سفيد من بدرخشد
سپيده
رنگپريدة سيماي من است
اشك دريدهام
سينة صداي من است
استوار از آنم
كه سرچشمهام را جستوجو ميكنم
ورنه چهرههاي چشم را چيدهاند
چه كسي مرا مينگرد
اگر چشمانم هفتخواني شود
و رستم از آن سوار، بگذرد
نه، در اينجا تمام شده است
نگاهان سنگاند
و چهرهها زنداني
كه سپاهياني زاغ
پاسبانيشان را به عهده دارند
نمينگرد
كسي مرا نمينگرد
اگر رگهايم را بگشايند
هواي فروردين پاييز را دگرگون ميسازد
اما دريغ، تا مرا بنگرد
بيداري آن تاج بُرنايي را از دست
ميدهد
و پايتخت شعر در من
به روياي شاهدختي مبدل ميشود
4
دختران باديه
اي بردهها! ز خويش بلالي برآوريد
از كارگاه روح كمالي برآوريد
اي دختران باديه! اي همرهان من!
از هجر سرنوشت وصالي برآوريد
عاشق شويد و همت شمسي به سر كنيد
از مثنويِ عشق، جلالي برآوريد
تا رستمي عجيبه تولد شود ز شرق
بخت سپيد و معني زالي برآوريد
شب را رها كنيد و ز چشمان روزگار
ايمان آفتابمثالي برآوريد
آزادگان باغ! هياهوگران شعر!
تا كعبة صدا پروبالي برآوريد
5
پنجره بر فصل صاعقه
بهار دیگر از این کوچهها گذر نکند
به این ولایت بیآشنا سفر نکند
بهار دیگر ازین کهکشان نمینگرد
برین زمانة نامهربان نمینگرد
نگاه پنجرهها بسته، فصل صاعقه است
بهار نیست درین مرز، اصل صاعقه است
جنازههای درختان روز بیتابوت
شهید عشق به دستان روز بیتابوت
مخوان، هوا پر ز آزادگی موعود است
پرنده نیست فقط شکلهايی از دود است
کجا تهیست ز غصه؟ که گام بردارم
نه، جادهها همه خونین دلاند، بیزارم
بهار دیگر از آن شهرتی که داشت گذشت
زحیر گشت و غم جاودانه کاشت، گذشت
چه کس به عهده بگیرد صفای وجدان را؟
چه کس نوازش فرزندهای باران را؟
چه کس تلاوت خورشید را نوا بدهد؟
چه کس اذان سحر را شرارهها بدهد؟
چه کس، چه کس بشناسد ولی دریا را؟
چه کس حضور گشاید علی دریا را؟
چرا که رستم دانش غریب و بیرخش است
و هفتخوان رسیدن به ناکسان بخش است
هزار ساله شدم، درگذشت چند بهار
به سرنوشت سیهپوش من مخند، بهار!
هزارساله شدم، روزگار خاموش است
چرا شهامت تاریخ حلقه در گوش است؟
نیامدی تو و دیوارهای شهر شکست
شکوه هدهد و سار صدای شهر شکست
دگر تو هیچ ازین کوچهها گذر نکنی؟
به این ولایت بیآشنا سفر نکنی؟
مرا درین شب ویرانه سبز نیست کنار
به سرنوشت سیهپوش من مخند، بهار!
6
کوچة خفتة شب
آواره شد تا صدایم رؤیای دریا ندارم
در تشنگی ناصبورم، دُری ز آوا ندارم
ماهيست در خون نشسته میموید از
بینوایی
در معبر شامگاهان راه تماشا ندارم
در کوچة خفتة شب از کوژپشت ازدحام است
گر برنخیزم ازین خاک دستی به فردا
ندارم
گفتم که در مشرق عشق بگذارم ای دوست
گاهی
افسوس افسوس افسوس سرمایة پا ندارم
من در اساطیر دریا ای رستم گوهر آیا
اندازة قطرهای هم، پاسخ بگو، جا
ندارم؟
از گریهام میفروزی آیا چراغی؟ که
شبهاست
فرهنگ آیینه در توست من چشم زیبا ندارم
7
سکوت صبور
از آن گذشته سزاوار گور ما بوديم
کسی نخواند سکوت صبور ما بوديم
هميشه دشنة آشوب باد ما خورديم
هميشه هيمة باب تنور ما بوديم
سياهآينهگان سياه پيراهن!
هميشه تشنة باران نور ما بوديم
و ريختند شبی خون چشمهامان را
وگرنه خود به حقيقت حضور ما بوديم
8
در رثاي بانو ليلا صراحت
روشني
من آواره میمیرم
من میمیرم
اما تو سیاره رویای مرا
که هیچگاهی مدار تعبیری نداشته است
به نسلهای دیگر ماه
قصه خواهی کرد
خونین خواهند شد
چشمهای
تاریخ
و نسلهای دیگر ماه
در سوگ جاویدانه من
خواهند گریست
میدانی
از روزگارانی که قلبها را مسخ
کردهاند
و افشاندهاند
تیزاب بیاعتمادی
بر چهر حقیقت آزادی
و شکستن موجهای بنفش صدای من
آنک آنک
به نسلهای دیگر دریاها
روان پندار و زبان استوار
آرام و دریا کام
قصه خواهی کرد
آنکآنک
از پاهای پرآبله وفای من
که میپیمایند
جادههای یاد تو را
به چه بادی قصه خواهی کرد؟
میدانی؟
من آواره میمیرم
من پابرهنه میمیرم
9
در كوچههاي مثنوي
وقتی فروردين شعر سرودنم
به شکفتن میرسد
قلب درخت به تپش میافتد
و حالت برگهايش را
احساس میکنم
نفس کشيدن باغچههای حياط را
میشنوم
طبيعت در من جريان میيابد
آسمان دوست من میشود
و دستهای پرستارهاش را به سوی من
میدرخشاند
شبی که شعر میسرايم
راز بانوان کوه را میيابم
و استواری گامهايش را
که سياوشیست
كه به خاطر فرنگيس عشق
از آتشبارهای اعتماد زمان میگذرد
شبی که شعر میسرايم
شهيد میشوم
و خون واژهگانم
سنگفرشهای فرهنگ را
رنگ میبخشد
شبی که شعر میسرايم
در کوچههای مثنوی
با مولانای خوشبختی
نای مینوازم
و از جدايي مینالم...
10
حقیقت سپید عشق
به غصههای شب که فکر میکنم
به یاد گیسوان خویش میشوم
که بوی غربت و شکست میرسید
ز نردبان بیقرار نسلشان
کنون که بالش سکوت خویش را به زیر
بازوان شب گذاشتم
دگر به کوچههای خواب
قدم نمینهم
دگر همیشه با توام، حقیقت سپید عشق!
زمین تحمل حماسة صدام را نداشت
به مرز فکر ابرها رسیدهام
صدایم آبشار ماه میشود
و چهرة حسادت عطش سیاه میشود.
11
سنگفرش
دختران! شبانههای بیاميد
دختران! شکستهای بیصدا
ای چراغهای آسمانِ سوخته
با من از سپيدههای گمشده
عشق سر کنيد.
دختران! شناسنامههاتان
شامنامة عداوت است
اينچنين اگر غروب چشمهایتان ادامه
يافت
اينچنين اگر وفایتان به جویهای کوچک
حقير
پوست داد
اينچنين اگر يقين سياه ماند
سنگفرش میشويد
12
ستارگیها
در شب سالخوردی که عطش بيداد میکند
و درختی نمیتواند به سلام بارانی پاسخ
گويد
دلپذير است
در ستارگیهايم بميرم
و تابوت خونينم را به ماه بسپارند
13
آوارهاي ز گردونم
منم كه بادم، آوارهاي ز گردونم
كه فكر ميكنم از پشت كيستم، چونم
كه فكر ميكنم از پشت ابرها باشم
كه بيتوقفم، انديشههاي هامونم
دو چشمم آينهداران عهد قونيهاند
چنانم اما كه شوريدهحال اكنونم
و دستهاي من از باغهاي شيرازند
كه طوطيان خراسان شدند مجنونم
كه فكر ميكنم از موليان ترانه شدم
ز بوي جويش امروز نيز افسونم
كه فكر ميكنم اول وزيدم از يونان
بليتسام من و منظومههاي وارونم
زمانهايست شكوه رضيهسلطانم
گهي كنيزك دربار شاه هارونم ...
كه فكر ميكنم از نسل آب بگسستم
ز دست خشكسريهاي خود آمازونم
مدرن گشتم و با من شده است ماه دگر
كنون كه پستمدرنم، دل دگرگونم
معاصر استم و با هر زمانهاي، ليكن
ز پشت هركه منم آتشيست در خونم
ز پشت هركه منم، هرچهام، همينم باز
كه فكر ميكنم آوارهاي ز گردونم