|

عاشق ورندم و از اهل خرابات و كنشت
بادهء ناب مرا باشد و يار و لب كشت
نه منم طالب حورم نه هوا خواه بهشت
" عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه ديگران بر تو نخواهند نوشت "
صوفيا پند نده فكرت و عقلم مخراش
با سر ناخن كين قلب و دلم را نتراش
لب فرو بند، مبادا كه كنم راز تو فاش
" من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت "
تا بكى رنگ و ريا ميكنى اى صوره پرست
همه مخلوق خدايند اگر هر چه كه هست
سر تسليم نهاديم به حق روز الست
" همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه ء عشقست چه مسجد چه كنشت"
عزم وآهنگ بكردم به سر ميكده ها
سجدهء صدق نمودم به بر ميكده ها
بكند لطفم و صاحب نظر ميكده ها
" سر تعظيم من و خاك در ميكده ها
مدعى گر نكند فهم سخن گو سر وخشت "
خبر از جنت و دوزخ بدهد شيخ دغل
وعظ مردم بكند ، نيست به گفتار عمل
سبحه دارد به كف و شيشهء مى زير بغل
" نا اميدم مكن از سابقهء لطف ازل
تو پس پرده چه دانى كه كى خوبست و كه زشت "
هركه را مى نگرم در پى دنيا و هوس
به جز از گفتن پول حرفى ندارد به نفس
يا الهى تو به فرياد من خسته برس
" نه من از پردهء تقوا بدر افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت "
فائزا پيشهء من عاشقى و بدنامى
شهرهء عشقم و با دلبر گل اندامى
پير ميخانه اگر لطف كند انعامى
" حافظا روز اجل گر بكف آرى جامى
يكسر از كوى خرابات برندت به بهشت"
|