مخمس فائز بر غزل حافظ

   

 

عاشق ورندم و از اهل خرابات و كنشت

بادهء ناب مرا باشد و يار و لب كشت

نه منم طالب حورم نه هوا خواه بهشت

" عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت

كه گناه ديگران بر تو نخواهند نوشت "

 

صوفيا پند نده فكرت و عقلم مخراش

با سر ناخن كين قلب و دلم را نتراش

لب فرو بند، مبادا كه كنم راز تو فاش

" من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش

هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت "

 

تا بكى رنگ و ريا ميكنى اى صوره پرست

همه مخلوق خدايند اگر هر چه كه هست

سر تسليم نهاديم به حق روز الست

" همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست

همه جا خانه ء عشقست چه مسجد چه كنشت"

 

عزم وآهنگ  بكردم به سر ميكده ها

سجدهء صدق نمودم به بر ميكده ها

بكند لطفم و صاحب نظر ميكده ها

" سر تعظيم من و خاك در ميكده ها

مدعى گر نكند فهم سخن گو سر وخشت "

 

خبر از جنت و دوزخ بدهد شيخ دغل

وعظ مردم بكند ، نيست به گفتار عمل

سبحه دارد به كف و شيشهء مى زير بغل

" نا اميدم مكن از سابقهء لطف ازل

تو پس پرده چه دانى كه كى خوبست و كه زشت "

 

هركه را مى نگرم در پى دنيا و هوس

به جز از گفتن پول حرفى ندارد به نفس

يا الهى تو به فرياد من خسته برس

" نه من از پردهء تقوا بدر افتادم و بس

پدرم نيز بهشت ابد  از دست بهشت "

 

فائزا پيشهء من عاشقى و بدنامى

شهرهء عشقم و با دلبر گل اندامى

پير ميخانه اگر لطف كند انعامى

" حافظا روز اجل گر بكف آرى جامى

يكسر از كوى خرابات برندت به بهشت"

 

 

 
 
 
 

 

CopyRight © 2009  SamanZar.net -  All right reserved

designed by : A-Sayed