|
محمد خالد
فائز
دوش ديدم دلبرى را در سرك
خوشگل و مو سنبل و لب شكرك
چابك و سيمين تن و نازك كمر
شوخك و قامت بلند و لاغرك
كُرته پنجابى به تن پوشيده بود
گردنش پيچيده بود با چادرك
رفتم و عرض سلامش كردم
( آى لف يو) گفتم و با دلبرك
دوست دارم من ترا از جان و دل
من به عشقت سوختم اى دخترك
خانه و عنوان كارت در كجاست؟
از موبائيل تو بده يك نمبرك
سوي من ديد و نگاهش خيره كرد
تا خوده نزديك من كرد كمترك
او مرا پرسان كرد ، نام تو چيست؟
پيشه و كارت بگو اي چاكرك
از زمين و خانه و دارائي ات
وز پول و از بزنس و چند موترك
* * * * *
گفتمش خاك سر راهت شوم
صدقه ات نام من است خاك سرورك
خانه اي دارم من از ارثِ پدر
بايسكلي دارم به مارك انبرك
بزنس و پول ، مرا بر دست نيست
مامورم در شعبه ى يك دفترك
آخر اين پول باعث خوشبختي نيست
ماديات و جاه و مال و نوكرك
تحصيل والا و خدمت بهر خلق
از همه چيز جهان است خوبترك
لذت دنيا نمي باشد جز اين
زندگي با هم بسازيم مشترك
* * * * *
از زبانم اين سخن بشنيد و گفت
دور شو از نزد من أي مامورك
كِلكِ حسرت را بدندانش گزيد
مثل تو هرگز نخواهم شوهرك
سيلي جانانه بر رويم بزد
چرخشي كردم به مثل فرفرك
روز روشن بر سرم تاريك شد
دور ميخورد كله ام چون شوپرك
بعد چند لحظه كه بر هوش آمدم
از نظر غائب شد و گشت لادرك
سخت بخود شرمنده و خجلان شدم
نزد وجدانم شدم من خورد ترك
من به ترك عاشقي عهد كرده ام
بعد از اين با گلرخ ماه پيكرك
" فائزا" اين درس عبرت بر من است
مرگ را بايد بدانم بهترك
ارسالي : سيد
ذبيح الله سمنگاني
|