شرح حال باغبان به قلم خودش

 

 

 

 

اينجانب خليل الله ولد امان الله بوده ، در سال 1330هـ ش در يكى از ولسوالى هاى ولايت كابل كه بنام پغمان ياد ميگردد پا به دنيا گذاشته ام. تحصيلات ابتدايى خويش را در مكتب ابتدائيه پغمان كه بنام مكتب نمونه ياد ميگرديد و يكى از بنا هاى عهد سلطنت امان الله خان بود، به پايان رسانيده و غرض پيشبرد تحصيلات ثانوى شامل ليسه عالى نجات كه فعلاً بنام ليسه عالى امانى مسما است ، گرديدم. بعد از ختم تحصيلات ثانوى جهت كسب تحصيلات عالى بعد از سپرى نمودن امتحان كانكور شامل دانشگاه پولى تخنيك كابل گرديدم و بالاخره در سال 1355هـ ش با اخذ ديپلوم از رشته تفحص و اكتشاف معادن جامد از دانشگاه مذكور فارغ التحصيل و در سال 1356هـ ش بلافاصله در مديريت عمومى سروى جيولوجى كه يكى از بخش هاى وزارت معادن افغانستان ميباشد به صفت انجنيرجيولوج شامل كار رسمى شدم. بعد از شموليتم در وظيفه رسمى در عرصه هاى مختلف رشته هاى زمين شناسى اعم از نقشه بردارى جيولوجيكى ، تجزيه و تحليل و مطالعه پتروگرافى سنگهاى معدنى و غير معدنى ، تجزيه و تحليل مواد ساختمانى و منرالهاى صنعتى ايفاى وظيفه نمودم و مدتى هم نظر به شرايط دشوار وقت به پاكستان مهاجر گرديده و زمانى را در آنجا سپرى نمودم و اكنون هم به حيث پتروگرافر(تحليل گر منرالها) در آمريت عمومى لابراتوار هاى رياست سروى جيولوجى افغانستان ايفاى وظيفه مى نمايم. در جريان مدت تحصيل چه در مكتب و چه در دانشگاه خاطرات فراموش ناشدنى را بخاطر دارم. معلمين ، استادان و تمام هم صنفى هايم انسان هاى دلسوز و با احساس بودند و من در همه زمان تحصيل از ايشان فيض علمى برده ام. فراموشم نميگردد كه زمانى متعلم صنف دوازدهم ليسه عالى امانى((نجات)) بوديم و طبق معمول همه ساله شاگردان صنوف دوازدهم غرض سيرعلمى به ولايت زيباى باميان و خصوصاً بند امير ميرفتند. ما نيز دل مان از رفتن به چنين سفرى ذوق ميزد، اما متأسفانه همان سال كه ما صنف دوازدهم بوديم سفرمذكورفسخ گرديد و به ما خبردادند كه امسال سفرشما به ولايت باميان صورت نمى گيرد و علت فسخ آنرا ما ندانستيم ، درحاليكه از نگاه امنيت و ساير مشكلات هيچگونه مانعى در اين سفر وجود نداشت. به هرصورت ما ازشنيدن اين خبر متأثر شديم وقرارگذاشتيم كه هردو صنف دوازدهم به مصارف شخصى خويش عازم ولايت باميان گرديم و از تصميم خويش اداره ليسه را مسبوق ساخته ، اما ادارهء ليسه ما را ازاين سفر مانع گرديد.

يكى دو روز بعدازآن ما بطور پنهانى و بصورت دسته جمعى و بامصارف شخصى راه سفر را درپيش گرفتيم و سخن كوتاه به ولايت باميان رسيديم. دو روز از اقامت ما درآنجا نگذشته بود كه معاون ادارى ليسه ازاين سفرپنهانى ما آگاه گرديد وتوسط موترشخصى خويش ، خود را نزد ما به باميان رسانيد ودرحاليكه از صحتمندى همه شاگردان اطمينان حاصل كرد و در دل مسروربود، اما درظاهر ما را توبيخ نمود وماهم ازديدن ايشان خوشحال گرديديم و متباقى دوسه روزديگر را درفضاى كاملاً صميميت و دوستى و رفاقت در شهر زيباى باميان و جهيل زيباى بندامير گذرانيده ودوباره عازم شهركابل گرديديم.

اداره ليسه نيز ظاهراً ما را ملامت كرد، اما ازاينكه چنين بغاوت بخيرگذشت، از ته دل خوش بودند. اين خاطره يكى از صدها خاطره است. ناكامى ها ، كاميابى ها همه خاطراتى اند كه هرگز فراموش نمى گردد.

ازجريان تحصيل دردانشگاه پولى تخنيك كابل خاطراتى فراوانى درذهنم باقيمانده و تمام مدت تحصيل خاصتاً كارهاى عملى درساحه كه درمقطع هاى زمانى معينى ازطرف پولى تخنيك تنظيم ميگرديد، براى همه خيلى دلچسپ بود.

بياد دارم زمانيكه درصنف سوم پولى تخنيك مصروف فراگيرى دروس بوديم. براى مدتى درفصل گرماى تابستان عازم ولايت باميان و همچنان منطقه دوآب ميخ زرين جهت سپرى نمودن دورهء پركتيك (كارهاى عملى درساحه) گرديديم. درآنجا برعلاوه كسب تجربه وآموختن امورات مربوط به ساحه وقتاً فوقتاً مجالسى وشب نشينى هاى سالم درفضاى صميميت وبرادرى نيزداشتيم. فراموشم نميگردد كه شب هاى مهتابى همراه با دوستان صميمى مان دربالاى تپه ايكه درعقب هوتل دوآب قرارداشت، بالا مى رفتيم و تا ناوقت هاى شب در زيرنورمهتاب بهآ هنگ هاى دلپذير موسيقى و قصه هاى جالبى از زبان شيرين يكديگر گوش مى داديم.

كوه هائيكه درمقابل چشمان ما قرارداشت واز نقطه نظر زمين شناسى مربوط به دوره هاى جيولوجيكى تباشير و ژوراسيك مى شد و از ترسبات سرخ رنگ و خاكسترى آبى رنگ تشكيل شده بود، درزير نورمهتاب به قسم خيلى دلكش جلوه ميكرد و انسان را به ياد سرزمين هاى افسانوى پريان و رؤيا هاى شيرين مى انداخت كه واقعاً لذت بخش و فراموش ناشدنى بود.

روزها مسيرهاى تعين شدهء جيولوجيكى را با قبول سختى ها و مصايب آن مى پيموديم و روز تا روز به تجربه و پختگى همه مى انجاميد. خلاصه اينكه دنياى شور، حرارت ، كاروآموزش توأم با جوانى و نيرو كه يادش بخير .

درزمان كارهاى رسمى توليدى كه طرف رياست جيولوجى طبق پلان ترتيب ميگرديد نيز خاطراتى جالب و تجارب گرانبها ثبت حافظه ام گرديده است.

تابستان سال 1357هـجرىشمسى بود. روزى از روزها طبق پروگرام عازم ساحه كار كه در دره شكارى ولايت باميان قرارداشت، گرديديم. چهارتن به شمول دريور راه دره را در پيش گرفتيم و بعد از طى مسافتى درمحل معينه كه ازآنجا كاربايد آغاز گردد، رسيديم. يكى ازهمكاران ما با يك تن از مردكار كه غرض انتقال سنگ هاى نمون هبا خود همراه داشت، بعد از خداحافظى ازمن جدا شد ومن هم همراى دستيار خود كار را شروع كرديم و همراى دريور درمنطقه معينى قرارگذاشتيم كه بعد از ختم كار درآنجا خواهيم آمد.

كارما همان روز تا ناوقت هاى شام دوام نمود و تقريباً نيم ساعت ازشام گذشته بود و هوا تاريك شده كه درجاى معينه قرارگذاشته رسيديم ودريوربا موترخويش درانتظارما بود بعد از عرض سلام و احوال پرسى جوياى همكار انجنيرخويش شديم و دريورجواب داد كه تاحال نيامده است. ازاين خبر پريشانى برايم دست داد كه مبادا حادثه ناگوارى اتفاق افتاده باشد، زيرا كوه ها همه جا خطرناك و حاوى حيوانات درنده بود وهمچنان خطرافتادن صخره ها نيز هرزمان متصوربود. اندكى انتظار كشيديم اما مريضى ايكه عايد حال دريور شده بود ودرد شكم شديدى وى را رنج ميداد، مارا از انتظار كشيدن زياد منصرف ساخت زيرا امكان مبتلا شدن دريور به تكليف اپنديسيت نيز ميرفت. ما به اصطلاح دربين دوسنگ آرد بوديم. اگر همكار انجنير خودرا با مردكارش رها كرده ميرفتيم هم چطور و اگر تا آمدن ايشان معطل مينموديم، هرلحظه با شكم دردى دريور افزوده ميشد.

بالآخره تصميم گرفتيم تا عازم قرارگاه خويش كه درشهرباميان بود و ازاين نقطه 25-30 كيلومتردر شرايط كوهى قرارداشت، بازگرديم. دريور با بسيارمشكلات ازطريق سرك هاى صعب العبور درشب درحاليكه مريض هم بود ما را تا مركزقرارگاه رسانيد.

دراين هنگام آمرگروپ ازما در مورد انجنير و مردكارش كه درساحه مانده بود، پرسيد و ما واقعه را برايش شرح داديم. آمرگروپ با لحن آمرانه و جِدى گفت: نان شب را خورده دوباره به ساحه برگرديد و سراغ انجنير را گرفته حتماً او را پيدا كرده همراه با خود بياوريد.

من بعد از صرف طعام شب به بسيار عجله با يك تن ازهمكاران خويش درحاليكه ساعت ده بجه شب را نشان ميداد با سوارى موترديگرى براى پيدا نمودن همكار انجنيرخويش دوباره عازم آن ساحه شديم. شب به اصطلاح پخته شده و مهتاب بلند شده بود و از پشت صخره ها گاهى نمودار ميگرديد و زمانى ناپديد ميشد و صخره هاى سنگ در پرتوى آن منظره عجيبى داشت. شهر قديمى ضحاك با رنگ شنگرفى خود در پرتو نور ماه بسيار سهمناك و پرهيبت جلوه گر بود.

درياى پرطلاطم درهء شكارى با آواز مهيب مى غريد و كف هاى سپيد آن در زير كمرنگ ماه زيبا به نظر مى آمد. خلاصه اينكه ما درساحه و منطقه معينه رسيديم. طرف چپ و راست را متوجه بوده آهسته مسير حركت خويش را در پيش گرفتيم و بعد از طى مسافتى متوجه گرديديم كه يك تن درروشنى چراغ هاى موتر ما را به توقف فرمان ميدهد. چون با دقت متوجه شديم، ديديم كه مردكار درحاليكه چكش جيولوجيكى دردست داشت، ايستاده با ديد وى موتر را توقف داده و از وى احوال خيريت را جويا شديم و پرسيديم كه انجنير كجاست، آيا خيريت است؟ آيا كدام خطرى متوجه شما نگرديده. مردكار درحاليكه تبسمى برلب داشت و گفت ، خيرخيريت است انجنير درقريه ايكه نزديك است منتظر شما نشسته است. با اين گفته ما نيز بطرف دهكدهء كوچكى كه شامل پانزده خانه بود، روان گرديديم.

دهكدهء مختصرى بود كه خانه ها و منازل آن از گل و سنگ و ندرتاً خشت ساخته شده بود. مردمان ساكن آن فوق العاده محروم بودند، نه آب داشتند و نه نان. نان و آب هيزم را به بسيار مشقت فراهم مى آوردند وچهارطرف شان كوه هاى بلند واقع بود. زمانيكه به دهكده رسيديم و ما را به خانهء گِلى رهنمايى كردند كه داراى يك اطاق نشيمن بوده و تمام فاميل كه چهارتن بودند ازآن استفاده ميكردند.

ساعت درحدود يازده بجه شب بود. صاحب خانه از ما پذيرايى كرد و ما را به داخل اطاق رهنمايى نمود. شب ناوقت بود. صاحب خانه درصدد استراحت بودند و جاى استراحت و خواب انجنير و مردكار را درهمان اطاق خودشان درست كرده بودند.

رئيس فاميل مرد سالخورده اى كه چين و چروك رويش حاكى از سرگذشت پرمشقت و پررنج وى بود. انجنير با ديدن ما ازجا برخاسته و باهم احوال پرسى نموديم و ما تمام جريان را ازاول تا آخر برايش قصه كرديم و علت انتظار نكشيدن براى وى را توضيح داديم. خلاصه بعد ازخدا حافظى و ابراز تشكر از صاحب منزل كه از انجنير همكار ما پذيرايى خوبى نموده بود، منطقه و دهكده را ترك كرديم و درست ساعت دوازده به مركز قرارگاه رسيديم و انجنير را صحت و سلامت تسليم آمرگروپ نموديم و واقعه بخيرگذشت و دريور مريض هم به لطف خداوند متعال صحت ياب گرديد.

اما درمورد بعضى ازنوشته هاى نظمى خويش بايد يادآور شوم كه:

من درسال 1381هجرى شمسى به نوشتن بعضى از مطالب منظوم شروع نمودم و بايد با كمال انكسار بگويم كه آنچه من نوشته ام شعر نيست زيرا شعر كجا و من كجا.

از قديم الايام حتى دوران نوجوانى و جوانى من با شعر و شاعرى علاقهء خاصى داشتم. شعراى كشورم و شعراى كشور هاى ديگر كه درمورد عشق ، زيبايى ، صفا ، صميميت و انسان دوستى گفته اند برايم خيلى عزيز بوده اند و هستند.

مولاناى بزرگ ، حافظ شيرين كلام ، بيدل بزرگوار، خيام ، عطار، سنايى بزرگ ، امام غزالى وغيره بزرگواران و شعراى معاصر همچون فروغ فرخزاد ، مهدى سهيلى ، شهريار، پروين اعتصامى ، سيمين بهبهانى ، رازق فانى ، استاد خليلى بزرگ ، ملك الشعراء بيتاب ، شايق جمال و سايربزرگواران درزندگى ام خيلى ها اثر گذاشته اند و من افتخار دارم كه راه ايشان را در پيش دارم و هميشه از فيض كلام پربارشان استفاده ها برده ام.

درخاتمه از كسانيكه اثر هاى منظوم اين بندهء خاكسار را مطالعه مى كنند ، باكمال عجز تمنا دارم تا اشتباهات بنده را چه در انشاء و چه دركلام و چه در ساير موارد خاطرنشان ساخته ، مرا ممنون فرمايند و مرا از دعاى خويش فراموش نسازند و من الله توفيق.

((خليل الله باغبان))        

كابل

ميزان 1387             

 

 

 
 
 
 

 

CopyRight © 2009  SamanZar.net -  All right reserved

designed by : A-Sayed