به كوشش انجنيرسيدعبدالله
قسمت دوم
بهاريه
آمد بهار و باز چمن گشت چون شباب
ساقي بيار باده كه نوشند شيخ و شاب
شبنم بروي لاله حمراء نشسته است
آيد بچشم همچو يكي ژاله اى مذاب
ياقوت وار رشته نموده به شاخسار
دوشيزه ارغوان ز سخاوتمندي سهاب
بلبل نواي سوخته از دل سحر كشيد
چندان نمود ناله كه از غنچه برد خواب
عنبر فشان سنبل تر بين كه در چمن
مانند زلف يار نمايد به پيچ و تاب
مخمور بود ديده أي نرگس دم سحر
گويي به خواب رفته و يا خورده است شراب
در جويبار آب زلال زمزمه كنان
جاري بود به باغ خرامان و پر شتاب
لرزان فتد بر سر گلهاي نسترن
در نيمه شب خموش و سبك نور ماهتاب
باران فيض بخش بهاري ز ابر ها
آيد فرود بر چمن و گل چو دُر ناب
روشن نمود تلهء كوهسار دم شفق
انوار جان بخش و زرين ساي آفتاب
أي صوفي صفا چه نشستي به خلوتت
در گلستان بر آ كه گل افگنده است نقاب
آري بيا به طرف گلستان و گوش كن
تا شرح عشق باز بخواند برات گلاب
آن نازنين صنم چو خرامد به طرف باغ
از گلستان برد به صد عشوه رنگ و آب
نازد باغبان به همان صانع لطيف
محدود نگشته صنعتش در دايرهء حساب
( 13 – 2 – 1383 پغمان )

غزل
أي از دوكون قلبم مهر تو را گزيده
زيرا بسان حسنت چشمم ديگر نديده
شمشير گيسوانت خون ريز عاشقان شد
بگذشته از بن گوش تا بر كمر خزيده
حسنت بسان يوسف آفان كرده تسخير
ز آنرو كسان ز حيرت دستان خود بريده
چون سرو قد كشيدي در گلشن خيالم
گرديده قامت من همچو كمان خميده
ماتم سرا نمودي از دوري نگاهت
باز آ به كلبهء من أي نور هر دو ديده
در وجد و شورش آمد باز اين دل حزينم
از بوستان جنّت بوي ترا شميده
از حسرت وصالت باز آ و بين چو نكه
اشكي ز ديده اكنون بر عارضم چكيده
بگذشتي از بر من با ناز و عشوه و باز
ميديدي از قفايت چون آهوي رميده
از خوبي و ظرافت از پاكي و لطافت
چون تو گلي به گلشن ايزد نيافريده
دوري بيا به پرسان تا عمر گيرم از سر
كز هجر رويت أي مه عمرم بسر رسيده
بيجا مكن تجسس در سينه ام تو دل را
ديريست ز آشيانش اين مرغ عشق پريده
پنهان نمودي از من آن عارض گلابت
وز طعنهء حريفان خاري بدل خليده
غافل مباش باغبان هرگز ز چشم شوخش
ز ابروي چون هلالش بهرت كمان كشيده
( ثور 1384 پغمان )
سراي عشق
سراي عشق باشد مسكن دل
قباي مهر باشد بر تن دل
ز جورش يكدم آسايش ندارد
پر از غوغاست كوي و برزن دل
نميدانم چرا سيري ندارد
كه خون باشد هميشه خوردن دل
شكايت چون كنم از چشم شوخش
كه باشد گيسوانش دشمن دل
ز خال هندوي كنج دهانش
هزاران داغ باشد بر تن دل
جنان عارضش صد رشك فردوس
گشاده باد بسويش روزن دل
سيه مژگان تيز خون چكانش
چو ناوك بگذرد از جوشن دل
نظر بر ما نكرد از ناز بسيار
به پيشش بي بهاست رنجيدن دل
ز فيض توتياي خاك راهش
منور گشت چشم روشن دل
ز نور پُر فروغ روي ماهش
فروزان شد چشم روشن دل
به چشم دل نگر اندر جمالش
ز ديده فرق دارد ديدن دل
ز بس دل مي تپد اندر بر من
خطا باشد به سينه بودن دل
نيايي روزكي از بهر پرسش
چه عيب باشد بتا پرسيدن دل
گر از پيكان نازش من بميرم
بود خونم يقين بر گردن دل
بكار اي باغبان گلهاي رنگين
بكن خار مغيل از گلشن دل

فلك اندوهبار و زهره محزون
كواكب رفته اند از برج بيرون
شقايق ها همه پامال شب شد
همي بارد شفق از ديده اش خون

غم فراق
باز آ كه بيتو رنگ ندارد بهار من
پژمرده گشت همچو خزان برگ و بار من
يعقوب وار ديده ز هجرت سپيد شد
أي رفته يوسفم تو بيا در كنار من
داني غم فراق كشيدن چه مشكل است
ميكن تو التفات به غم روزگار من
روزي اگر بيايي و گيري سراغ من
جز خاك نيابي هيچ اثري از شرار من
وانگه قدم تو رنجه نمايي به تربتم
شايد به پا بوس تو خيزد غبار من
وانگه شوم راحت و خوابم در لحد
آسوده مي نشود تن خاكسار من
خواهم كنون رخت سفر بركشم بدوش
زين جا كه نيست در عدمت اعتبار من
احوال غربتم به صد افسوس و اشك و آه
شايد برد پيك صبا در ديار من
پيچيد دوش شورش عشق تو برسرم
در خاك و خون تپيده دل بي قرار من
رفتم تا كه شرح كنم اين غم فراق
دردا كه جز غم نبود غمگسار من
گفتم به ماهتاب جهانتاب به صد اميد
داري نشاني اي ز رخ آن نگار من
خاموش بود و هيچ به من پاسخي نگفت
داغي فزود بر دلك داغدار من
گفتم به پيشگاه خدا عرض حال خويش
نوري اميد دميد به دل بي قرار من
باد صبا مژدهء وصلت بمن رساند
در ره بماند ديده أي شب زنده دار من
خوش باش باغبان و امانت به وي سپار
زيرا كه نيست جز كرمش غمگسار من

دل بسمل
به شانه چون سر كاكل شكستي
تمنا در دل بسمل شكستي
به زلفان سياه پيچ در پيچ
به گلشن رونق سنبل شكستي
به ابرو و دو چشم سرمه سايت
طلسم جادوى بابل شكستى
كلاه عقل و هوش با يك كرشمه
شكستي در سر عاقل شكستي
به فوج بي حد حسن دل آرا
سواد و بارهء كابل شكستي
به گلشن رفتي أي بيرحم گلچين
جفا كردي و شاخ گل شكستي
نه تنها باغبان را گريه دادي
خبر داري دل بلبل شكستي

گم كرده
دور از شهر و ديارم اين و آن گم كرده ام
چون پرستوى مسافر آشيان گم كرده ام
من شهاب ثاقبم گم گشتهء اين بيكران
سالها باشد كه راه كهكشان گم كرده ام
جستجو كن اي حكيم ستاره ام را در فلك
كوكب اقبال خويش در آسمان گم كرده ام
سوز ها باشد درون سينه ام از هجر او
از تب و تابش اشك ناتوان گم كرده ام
درد و سوز عشقم و گير مانده اندر تار دل
ناله أي پيچيده ام راه فغان گم كرده ام
سالها شد گشته ام آواره دشت و دمن
گرد مجنونم راه كاروان گم كرده ام
من كه نقد عشق بازم در خم زلفان او
پاك باز عشقم و سود و زيان گم كرده ام
نيست در بازار حسنش جاي فخر و ننگ و نام
ز آن سبب در كوي او نام و نشان گم كرده ام
برده صد فيض سحر را از كفم خواب گران
در هجوم غفلتم گنج عيان گم كرده ام
سرد و خاموشم وليكن سر زنم در كوي او
بوي آغوش بهارم ، گلستان گم كرده ام
من همان نايم كه از درد فراق دوستان
نالم و افسوس راه نيستان گم كرده ام
نيست غمخواري درين دشت تا كه داغم بسترد
لاله أي صحرايي ام من باغبان گم كرده ام

لعل خندان
أي كه روي ماه تو زيبا تر از حور و پري
عاشق روي تو هركس از ثريا تا ثري
لعل خندانت خراج دين و دنياي منست
ار دو عالم قيمتش باشد هستم مشتري
انس و جان باشد مطيع امر و فرمانت صنم
زانكه داري از محبت پر بها انگشتري
صد هزاران دل بود در فرش راهت دلبرا
التفاتي كن به دل ها چون از اين راه ميگذري
پرتو حسن تو دارد صد فروغ آفتاب
آفتاب آموخت از حسنت هزار روشنگري
گر دو كون را مانم اندر پله صدق و صفا
بي گمان از هر دو عالم جان من افزون ترى
گر نشد وصلت ميسر در جهان داني كه من
باشم اندر جستجويت حتم روز داورى
خاك در گاهت چو كيميا در حضور اهل دل
خادم كويي تو دارد بر سلاطين سرورى
حاش لله گر برون گردد ز باغت مرغ دل
چونكه دايم در محيط مهر وى را پرورى
كى تواني ساخت از كويش جدايم مدعى
گرچه بسيار است ترا صد مكر و چال كافرى
چون ندارى از محبت چاشنى اى مدعى
زآن سبب خوانى هميشه عشق مارا سرسرى
عشق ما چون يد بيضاء وهم تو چون سامرى
باطل آمد در مقام يد سحر سامرى
عشق را ميدان گوهر دل را همچو صدف
ارزش گوهر ندانى چونكه نيستى گوهرى
باغبانا هستى تو قيمت يك موى اوست
صد هزاران دل مهيا كن چونكه مى خرى

پايان قسمت دوم