گذر كوتاه به شعر و زندگي عبد الفتاح فنا

 

 

 

به اهتمام انجنيرسيدعبدالله

 

در اينجا سخن از شاعر خوش قريحه و خوش ذوق عبدالفتاح فناست كه با خواندن بيتى از علامه اقبال لاهورى :

بركش آن نغمه كه سرمايهء آب و گل تست

اى ز خود رفته تهى شو ز نواى دگران

سخت تحت تأثير وى قرار گرفت و آن بيت اقبال انگيزه اى شد تا ( فنا ) عزم استوار بگيرد و روى به شعر و شاعرى آورد و به سرودن اشعار آبدارى بپردازد.

فنا سراپا ادب است و راهى را برگزيده كه انسان را به فنا و مقام معنوى مى رساند ، آن راه ، طريق عجز است به قول حضرت ابوالمعانى بيدل :

به اوج كبريا كـز پهلوى عجز است راه آنجا

سر مويى گر اينجا خم شوى بشكن كلاه آنجا

( فنا ) طبع روان داشته و به سرودن انواع شعر چون غزل ، مخمس ، مسدس ، و رباعى استعداد عالى دارد.

( فنا ) در ماه حوت سال 1351 خورشيدى در شهر ادب پرور خُلم ديده به جهان گشود و پدرش داكتر عبدالمجيد باشندهء اصلى ولسوالى زيباى خرم و سارباغ مربوط ولايت سمنگان ميباشد ، ولسوالى كه تعداد بيشمارى از شعراء و ادباء را در دامان پرمهر خود پرورده است و به داشتن چشمه سارهاى آب خوشگوار و باغ هاى پرميوه شهرت دارد.

( فنا ) نظر به هوش و ذكاوت خوبى كه داشت در سال 1357 خورشيدى كه به پنج سالگى پا گذاشته بود شامل مكتب گرديد و بعد از سپرى نمودن صنف هشتم مكتب تجربوى شامل صنف نهم مؤسسه تربيه معلم ولايت سمنگان شد و از صنف سيزدهم رشتهء ابتدايى فارغ و به حيث معلم در مربوطات رياست معارف ولايت سمنگان مصروف وظيفه گرديده است.

اكثر غزل هاى ( فنا ) در جريده سمنگان به چاپ رسيده و در محافل و مجالس گاه به شكل ترانه و گاه به عنوان شعر خوانده مى شود. ديوان ( فنا ) تا حال اقبال چاپ نيافته ، اما آماده چاپ است. اميد كه روزى ديوان گرانبهاى عبدالفتاح ( فنا ) به زيور چاپ آراسته گردد و به دسترس عاشقان شعر و ادب زبان شيرين درى قرار بگيرد.

انجنيرسيدعبدالله ــ مكة المكرمه

قوس 1387

 

 

خالق معبود و واحد حى سبحانست و بس

سيد مختار عالم بعد او آنست و بس

حضرت بوبكر صديق از محمد مصطفاست

نام او سر دفتر قوم مسلمانست و بس

عمر فاروق اعظم در طريق عدل و داد

هيبت قهار و لطف عام رحمانست وبس

معدن شرم و حيا عثمان ميباشد بلى

جسم و جان اطهر او نور قرآنست وبس

قوت دست الهى شير ذات ذو الجلال

مرتضى مولى على شاه وليانست وبس

تا قيامت اهل بيت طاهر ابو تراب

مقتداى انس و جن و اهل ايمانست وبس

اى فنا را ز حقيقت را چو كردى آشكار

فرض تو سردادن و بخشيدن جانست و بس

............

تا بكى اى سرو رعنا تا بكى

از روا دارى جفا را تابكى

تا بكى آوارهء كوى تو ام

در غمت امروز و فردا تابكى

من همى سوزم در عشقت بى نير

ور تو خواهى كرد رسوا تابكى

از سر زلف تو بار الفراق

ميشود همدوش دلها تابكى

اى فنا بيهوده گفتن تا بچند

وز پى اين شوخ زيبا تا بكى

....................

اى جهانبين آنكرا غرق زروسيم است نگر

زان عجايب تر كه نان و كاسه اش نيم است نگر

حق بود ابجد ولى ما بيشتر آلوده ايم

نقش مُهر معصيت بر چهره ترسيم است نگر

هيچ حاكم نيست باقى بر سرير كاينات

غير خلاقش همه در ورطهء بيم است نگر

پادشاهى بندگان ارچند ثابت نيست ليك

حكمتش در پاسدارى دين و اقليم است نگر

ماهروئى لاله روئى را بگفتا كاى عزيز

چون فنا ايستاده گردد قامتش ميم است نگر

 

................

نه ميدانم نه ميخوانم نه ميخواهم نه ميجويم

نه ميبينم نه ميگيرم نه ميچينم نه مى بويم

نه در جانم نه بى جانم نه از اينم نه از آنم

نه مسرورم نه مغرورم نه بى آنم نه با اويم

نه درد از من خبر باشد نه دردم را اثر باشد

نه با دردم نه بى دردم نه سنجيدم نه ميگويم

نه در كارم نه بى كارم نه از يارم نه از خارم

نه در خاكم نه بر خاكم چو از خاكم نه ميرويم

در عشقش بى نوا گشتم زهجرانش فنا گشتم

ترا چون آشنا گشتم الهى خود بخوان سويم

.....................

سوختم يارب چرا پايم زبند آزاد نيست

غير از اين ويرانه ام يك گوشه آباد نيست

شهر ها و كوچه ها و كوه و دشت و باغ و راغ

بيش از زندانى در چشم من نا شاد نيست

عاقلان بى بضاعت تا اسير غم شدند

كام صاحب دل چنان تلخست كز فرهاد نيست

ريش و سبحه دانه و دامست جانم هوشدار

شرم و آزرمى بديدار چنين صياد نيست

مينويسم مصرعى را خوش كه در نزد فنا

هر كسى عاشق نباشد كمتر از شداد نيست

......................

هر كه دل را بر جفاى يار محزون كرده است

از بساط فهم و بينش پاى بيرون كرده است

آنكه دارد تكيه بر دارائى دنياى دون

خويشتن را غافل از سلطان بيچون كرده است

لحظهء جاى اقامت نيست در اين خاكدان

ميروى آخر گرت جاى فلاطون كرده است

يك دل از داغ محبت نيست فارغ در جهان

هر كس اندر گوشهء خود را چو مجنون كرده است

طعنهء مرد و زن و سنگ حسودان را خدا

بهر پاكى از گناهم آب و صابون كرده است

بگذر از هر چه ترا باشد فنا در روزگار

عشق را از كف مده كز عشق قانون كرده است

........................

خيال مسجد و ميخانه و گلزار ندارم

بحال خويش بگريم به ازين كار ندارم

همه عمرم ز پى يار ستمگار برفت

سزد كنون  چو بگويم كه دگر يار ندارم

لاله رويان نباتى  اسير سيم و زر اند

چرا ز مردم بى شرم ننگ و عار ندارم

نه شاعرم نه بلبل و نه غزلخوان دردا

كه سرى نيز سزاوار پاى  دار ندارم

فنا چه شرح دهى قصه هجران كه من

برون شدم ز جهان و غم  نگار ندارم

...................

چه شد ارطوف بت و يار نازنين كردم

ور هزاران بت ديگر در آستين كردم

نا اميدم منما لطف خدا بيش بود

ز گناهى كه من خسته و مسكين كردم

زاهدا از بر من رو كه برفتست ز خويش

هر كرا باهنرش خوانده تحسين كردم

ياد آن يار ستمگر ز سرم دور نشد

گر فراموش گل باده و نسرين كردم

شب هجران ورا بر در ويرانهء خويش

سحر از سوز دل و اشك چون پروين كردم

عاقبت سوختم از آتش آه تو فنا

شرر آه ترا سرد پس ازين كردم

.........................

دلدار نمى آيد و دل زار ميرود

عمرم به عبث درپى اين كار ميرود

من بهر راحتى بخرابات ميروم

هوشم ز خويش در طلب يار ميرود

بر طرف چمن گر برود يار بى نقاب

تا آسمان فغان زلب خار ميرود

شب ها بياد او ز برم اين دل بيمار

گر خوابم و خيالم و بيدار ميرود

از روز قيامت خبرم هيچ نيايد

فكرم چو سوى قامت دلدار ميرود

هر دم فنا ز بهر نثارش نقد جان

بر كف نهاده جانب بازار ميرود

.......................

اى دل ترا مراد مُيسَّر نميشود

حالت بتر همى شَد و بهتر نميشود

خاك ترا به تهمت نا حق سرشته اند

ليكن چنانكه دامن ما تر نميشود

ننگست مرا زياريكه با گفته رقيب

دل گيرد از كسيكه دلش بر نميشود

ما مذهبى ز عشق فراتر نخواستيم

دردا كه او به مذهب ديگر نميشود

هجران او بخواه كه منزلگه وصال

با كلبه ئى فراق برابر نميشود

هرگز بشاهراه حقيقت نميرسد

آنكس  كه محو يار ستمگر نميشود

در شرط وفا دارى و در مظهر بقا

مانند فنا هيچ قلندر نميشود

..................

 

 

 

اى نام تو سر لوح كلام دو جهان !

وى درد تو خاموش كن سوز نهان

اى عشق ترا نيست درين سينه كران

در شوق تو ميگويم اى صاحب جان

..............

اى آنكه ترا هيچ نيازى نبود

لا شبهه كه چون تو كار سازى نبود

عفو بكن و گنه ببخشا يارب

چون لايق در گهت نمازى نبود

............

لبريز كن از بادهء خود جامم را

تا سوزدم بسينه دل خامم را

يا چهره نما سوى فنا ات بنگر

يا پاك كن از دفتر خود نامم را

...........

در بحر گنه غرق چنانم يارب

كز هر چه بد است بتر از آنم يارب

بيگانه كن از نفس و بخود راهم ده

وانگه زكفم رباى جانم يارب

...........

يارب ز نفس بدم گريزان ميكن

وز نور خرد دلم فروزان ميكن

هنگاميكه جان من بدر خواهي كرد

هرچه كه ز رحمتت سزد آن ميكن

.........

 

 
 
 
 

 

CopyRight © 2009  SamanZar.net -  All right reserved

designed by : A-Sayed